هه هه ! چه آهنگ باحالیه !
حالا بعدا می گم چی دارم گوش می دم ولی دارم می میرم از خنده . 
خب بریم سراغ خاطره ی امروز .
دیشب ساعت نه شب گرفتم خوابیدم !
امتحان حسابان داشتم ولی هیییییییچی نخونده بودم همش پشت کام بودم !
ساعت نه شب یک سردرد خفنی گرفتم یه بروفن خوردم به مامانم گفتم ساعت 12 بیدارم کنه که غرغر نکنه بی خود می خوای بخوابی هیچی درس نخوندی . آخرم غرغره رو کرد . 
هیچی راس دوازده بالا سرم ... پاشووو مگه خودت نگفتی دوازده بیدارت کنم ! 
آخه چقدر صدات کنم ! 
گفتم هر وقت خواستین بخوابین نمی تونم الان پاشم .
دو هم صدام کرد بازم نتونستم پاشم کوک کردم واسه سه .
سه زنگ زد زدم تو سرش ... دیدم فایده نداره ، من که خودم می شناسم تا روزی دست کم 50 بار نزنم تو سر گوشیم خیالم راحت نمی شه . واسه همین خیال خودمو راحت کردم کوک کردم واسه چهار . 
چهارم باز زدم تو سرش به این نتیجه رسیدم کوک کنم واسه 5 . 
5 زدم تو سرش تا اومدم دوباره چشمامو ببندم یهو دیدم وااااااااای حسابان !
امتحانه منم هیچی نخوندم . صفر می شم .
پاشدم رفتم یه لیوان چای و کیک برداشتم اومدم تو اتاقم .
ای خدا ....
حالا از کجا شروع کنم ؟! 
جزوه ی طاهری ! 
جزوه ی عظیمیان !
پلوکپیا ! 
کتاب ...! 
از کتاب شروع کردم .
فرمولا رو کما بیش حفظ بودم .
این فصل کم کم سی تا فرمول شبیه هم داره ! ولی از اونا که بد قاطیشون می کنی !
کتابو می خوندم ولی هیچی ازش نمی فهمیدم .
گام به گامو باز کردم از رو گام به گام خوندم ، کامل بود فهمیدم . 
تو این یه ساعت چهار پنج ص بیشتر نتونستم بخونم . تازه اونم سرسری .
اومدم مدرسه .
مثل همیشه . مثل پارسال مثل پیارسال ... هر روز مثل هم ...
استرس غم غصه ...
کیفم اینا رو گذاشتم و گام به گامو دفتر و کتاب هندسمو با دفتر و کتاب حسابان و جزوه هامو برداشتم اومدم تو کلاس فاطمه اینا . خیلی هم ناراحت بودم . 
تا منو دیدن همشون زدن زیر خنده گفتن آخییییییی ...
مثل این بچه کلاس اولیا ! مشقتا ننوشتی کوچولو ؟

یه لبخندی زدم با نهایت ناراحتی و یه بغض ته صدام گفتم ...
خسته شدم ...
نمی تونم دیگه درس بخونم . 

وای حالا چی کار کنم ! مثلثاتو امتحان داریم ! خیلی سخته منم هیچی نخوندم . 
مشقای هندسم !
می خواستم اول فرمولا رو یه دور دوره کنم بعد بشینم هندسه رو بنویسم .
فاطمه گفت بده من می نویسم . یه خورده تعارف تیکه پاره کردیم ولی خیلی جدی گفت بده .
خدا خیرش بده الهیییییییییییی ... به دادم رسید . 


گام به گام و دفتر هندسمو دادم .
هر کدوم از بچه های کلاسشون که می اومدن می گفتن مگه فیزیک کاری داشتییییییییییم ؟!!!!!!!
معصومه می گفت نه اینا مشقای درنازه . 
این حسابانو می خوندم هیچی نمی فهمیدم . 
یعنی شاید واسه استرسم بود ! اثباتای سادشم حتی می خوندم دیگه می دیدم نمی فهمم ! 
فاطمه و معصومه بیچاره ها کلی از هندسمو نوشتن منم تو کلاس خودمون رفته بودم داشتم حسابان می خوندم که فاطمه دفتر و کتابمو آورد .
واااااااااااای خدا دست گلشون درد نکنه ! 
خلاصه ... خانوم عظیمیان اومدن و گفتن به به ! چه جو خوبیه ! آدم لذت می بره . 
ماها : چی چی رو جو خوبیه ؟! جو استرس و خرخونی ... ایییییییییییی...

عظیمیان : خب آماده این دیگه ؟
ما : یه خورده وقت بدین یه کوچولو بخونیم ...
حدود پنج دقیقه ای خوندیم و گفت جمع کنین .
سه تا سوال داد ... وااااااااای خداجون خفن سخت بود ! 
خیلی بدجور بود !
سوال اولو نوشتم ولی یه جوری بود ! سینوس هفت تو معادله نبود که جایگزینش کنم ! کسینوسش بود !
خانومو صداش کردم و ازش راهنمایی خواستم .
گفت اون بالا به جای این که از منفیش فاکتور بگیری جا به جاش کن .
فهمیدم چی میشه .
اومدم بنویسم امیدوار بودم که دیگه به ج برسم . 
الهامم می گفت درناز بخون بنویسیم . گفتم بابا بذار اول حل کنم ببینم می رسم بهش یا نه !
بهش رسیدم . 
می خواستم بدم به الی که گفت نوشتم اونو .
سوال دوشو هم اونا نوشته بودن ولی من ننوشتم ! یعنی ازشونم نخواستم چون فکر کردم ننوشتن .
من نوشتم هی نوشتم ... یهو دیدم نصف صفحه ریز ریز اثبات نوشتم ولی دارم هی دور می زنم .
هی جمعو به ضرب تبدیل می کنم دوباره ضربو به جمع تبدیل می کنم . فاکتور می گیرم دوباره پخشش می کنم . 
سوال سه رو هم الهام نوشت تو یه کاغذ از زیر میز داد . 
زنگ دوم هم شیمی .
اتفاق خاصی نیوفتاد ! درس داد .
زنگ سوم هندسه ، دارم سعی می کنم نسبت به نیک گو به خودم انرژی مثبت بدم . 
هی تو دلم به خودم تلقین می کنم خیلی خوبه ، ... 
خدا کمکم کنه بتونم اون موج منفیه رو خنثی کنم . 
زنگ چهارم حسابااااان . خیلی حال کردم باهاش !
حدو داشت درس میداد ! نمی دونم سرم به جایی خورده نمی فهمم چه مرگم شده که جدیدا حسابانو خیلی خوب می فهمم .
هر چی می گفت یه کم روش فکر کنین تا توضیح بدم مثلا من نگاه می کردم قشنگ تو دلم به این می رسیدم این که تابع حد نداره که !
بعد حلش می کرد و بعد از دو ساعت که صد نفر کلی سوال می پرسیدن ازش واسه بچه ها جا می افتاد که تابعه حد نداره .
نمی دونم چرا اینجوریم ! چیزای ساده و آسونو نمی فهمم و تو کتم نمیره اونوقت یه سری چیزا که بچه ها خیلی سرش گیر می کنن واسم خیلی ساده و مثل آب خوردن میشه !
در کل آدم واندرفولیم . 
از راه اونجا هم با ریحانه رفتیم کلاس فیزیک و تو راه داشتیم در مورد کنکور و انتخاب رشته و از اینجور کوفتیا حرف می زدیم .
وقتی فهمید از دادن کنکور فنی منصرف شدم کلی خوش حال شد و گفت همش حس می کردم داری اشتباه بزرگی می کنی خیلی خوش حال شدم منصرف شدی . 
من منصرف نشدم . هنوزم دلم اونجا گیره ولی ...
می دونم نمی تونم فنی رو به این آسونیا قبول شم !
من که درساشو نخوندم ، باید کلی وقت رو دروس فنی بذارم .
یه چیزیم این وسط سردم می کنه !
خب من این همه تو ریاضی جون کندم و عذاب کشیدم ...
به همین راحتی ول کنم برم فنی ! 
ای کاش از اول می رفتم هنرستان ! ای کاش می تونستم ...
ای کاش ...
بی خیال .
فعلا تو همین رشته سگ دو می زنم ببینم میشه حداقل یه پرورش پشکلی چیزی تو چلغوز آباد قبول شم ! 
سر کلاس فیزیکم کلی حال کردم .
خیلی مدارای دو حلقه رو دوست دارم . 
آقای بهرامی شروع کرد فصل جدید ( مغناطیس ) رو درس بده .
داشت می گفت شما هر جا باشین می دونین شمال کجاست جنوب کجاست !
بچه ها گفتن از کجا می دونیم ! 
- خب از روی قبله شما وقتی وارد یه خونه ی نو هم بشین اولین کاری که می کنین میاین قطب نما رو می ذارین قبله ی اون خونه رو مشخص می کنین . 
بیشتر بچه ها یه جوری نگاش کردن گفت مگر این که دیگه نقطه چین . 
یه سوالی گفت نوشتیم و گفت خیلی مهمه . ریحانه گفت این چقدر آشناست ! 
من : آره تو پلوکپیا … فکر کنم همونی بود که توحیدی حذفش کرد . 
یه دفعه هر دومون زدیم زیر خنده . 
غزاله برگشت گفت درناااااااااااااز راستیییییییییییی عکس و مصاحبه ی بنیامینو دیدی ؟!
من : نههههههههه کییییییی کجاااااا ؟ کدوم مجله ؟! 


غزاله :اسمشو نیدونم !
من : وای….. آوردیش با خودت ؟! 
غزاله : نه مال سمانه بود اون آورده بود . 
من ( با منگی و منگلی تمام
) رو به هانیه : تو هم نیووردی ؟! 
هانیه و غزاله و خودم واقعا نزدیک بود کف کلاس ولو شیم . 
خودم مونده بودم آخه این چه حرفی بود من گفتم !!!!!!!!!!!!!!!

یه وقتا واقعا حافظه و مخ و عقلم کامل تعطیل می کنه می ره . 
از کلاسم که اومد خونه کسی خونه نبود ! مامان اینا رفته بودن خونه ی مامان خانوم .
منم نهایت استفاده رو از نبودشون کردم . 
یووووووووهوووووووووو خیلی حال داد . 
چند وقتی می شد از این کارا نکرده بودم . 
اول که بنیامین گذاشتم و صداشو تا آخر بلند کردم . 
خیلی کیف می داد . هی رو تختم بالا پایین می پریدم . یاد بچگیم افتاده بودم . 
خیلی بپر بپر رو تختو دوست داشتم . خیلییییییییییی . 
هنوزم که خرس گنده شدم دوست دارم . 
یه خورده موزیکای دیگه رو هم گذاشتم .
اومدم سراغ فایلای موزیک کامم ! این همه موزیک !!!!!!خیلیاشو شاید حتی یه بارم گوش نداده باشم !
اه همش رپ بود.
پاپو خیلییییییییییی بیشتر از رپ دوست دارم . 
داشتم می گشتم یهو دیدم اسم یه آهنگی کنکوره ! آوردمش خیلییییییییی باحاله 
پسره صدبدتر از من نا امید و متنفر از کنکور و درس . 
ولی راست می گه . پیش هر کی می ری میشینی میگن خب از درسا چه خبر ؟ از کنکور چه خبر ؟
خیلی شعر باحالیه . 
برای بار صدم سیندرلا رو دیدم . 
خیییییییییییییییییلی قشنگه خیلیییییییییییییییییییی …
عاشق سلنا گامز شدم .
عشقمه ! 
فوق العادس فیلمش . 
اون دفعه داشتم به معصومه می گفتم از وقتی این فیلم اومده دستم تا می رم خونه می ذارم می بینم … صد بار یعنی قشنگ انگلیسی هاشم حفظ حفظ شدم که چی می گن . 
معصومه با کلی تعجب گفت دقییییییییییییییقا !!!!!!!!!!!!
منم همین جوریم .

مدام می ذارم صد بار هی از اول نگاه می کنم .
بعد از دیدن این فیلم برای بار هزارم زنگ زدم مامانم گفتم اگه خیلیییییییی زود بیاین خونه ، کی میاین ؟
- ده دقیقه به نه اینا ! چطوووووووور ؟ می خوای چی کار کنی ؟! 

+ هیچی دارم از نبودتون فیض می برم . 

- چه فیضی ؟! 
+ صدای آهنگو نمی شنوین ؟!
گذاشتم تا ته بلند کردم دارم می رقصم . 

- ( با خنده
) خیلی خب برو فیضتو ببر . 
وقتی اومدن دیگه داشتم می مردم از خستگییییی …
خیلی خسته بودم ! تا 6 که بیرون بودم بقیشم رقصیده بودم . 
حالا کی حال درس خوندن داره !!!!!! نههههههههههههه
زبانمو برداشتم اومدم رو تختم خوابیدم که یه ذره یه کوچولو بخونم .
گفتم فیزیکم باشه نصف شپ پا میشم می خونم .
کتاب زبانو باز نکرده خوابم برد ! 
امروز 2 شنبه :
مامانم گفت بیدار شو .
پا شدم دیدم ساعت شیشه ! ایول به خودم . تهشم یعنی !
زبان که می پرسید ! فیزیکم که امتحان داشتیم ! آخه نیست که خیلی فولم ….. واسه همین اصلا هیچی هم نخونده بودم . 
تو سرویس تا نشستم اومدم کتاب زبانمو دربیارم بخونم که …
اینجانب گاگول بدون کتاب پاشدم اومدم مدرسه !
کتابای زبانمو بالای تختم جا گذاشتم !
مدرسه که رسیدیم باز درو باز نکرده بودن لامصبا . 
همه داشتن قندیل می بستن .
رفتم کتاب سمانه رو گرفتم و لغاتو خوندم … اما واقعا به زور . تو اون سرما نمی تونستم اصلا تمرکز کنم .
گفتم وایییییییییییییییییییییی سردههههههههههههههههههه ……..
سوییشرتمم بالا تو کلاس بود . 
فاطمه اومد سوییشرتشو دربیاره نذاشتم . حتی قسمش دادم ولی در آورد . خیلی ناراحت شدم و اصلا اومدم سمت در راهرو ! اونجا باز بهتره یه دیوار جلوی سوزو می گیره . 
ابهری که اومد همه گفتن خانوم می ذارین بریم بالا ؟
- نخیر ! صف تشکیل میشه . 
خودش رفت تو یه دفعه بهم گفت عامری دخترم بیا وایسا اینجا ، تو بیا تو .
(
)
مونده بودم ! گفتم میشه برم از بالا سوییشرتمو بیارم ؟
- زود برو بیار ولی وایسا تو درو فقط روی دبیرا باز می کنی . هیچ دانش آموزی رو راه نمی دی.
خدا رو شکر ! نجات پیدا کردم از اون سرما . تند تند زبان می خوندم .
کلاس شروع شد . به لعیا گفتم میای پیشم بشینی ؟
کتابم نداشتم ! با لعیا با هم خوندیم .
وای من هیچی سامری بلد نبودم ! 
به فرزانه و فاطمه اینا گفتم نوشتین سامری ؟
فرزانه بهم داد . 
دیدم اووووووووو خیلی دیگه خلاصش کرده ! درس دو صفحه ای رو تو دو سه خط خلاصه کرده بود . 
گفتم مرسی . خودم نشستم تند تند تو اون مدتی که موسوی وقت داده بود درس بخونیم یه صفحه سامری نوشتم .
موسوی برگه های زبانو داد . شدم نوزده و بیست و پنج . 
بعدش گفت بشینین سوال از تو متن هر کدوم از درساتون خواستین به روش ....فلان و بهمان در بیارین.
بعدشم دادیم به موسوی و اونم می داد به یه سری دیگه از بچه ها تا حلش کنن و سوالای یکی دیگه رو هم می داد به ما .
بعد گفت خب سامری بشینین بنویسین .
وای باورم نمی شد امروز نپرسید !!!!!!!!!!!
اگه می پرسید سامریمو افتضاح می گفتم !
تو اون فرصتی هم که داده بود تا سامری بنویسن بچه ها منم فیزیک خوندم یه کم . زنگ تفریحم فیزیک خوندم .
زنگ دوم خانوم توحیدی می خواستن درس بدن و گفتن که خانوم صلواتی زنگ سوم که بیکارین میان ازتون امتحانتونو می گیرن .
تا گفت خانوم صلواتی هممون با هم صلوات فرستادیم . 
توحیدی هم زد رو میز به زور داشت جلو خندشو می گرفت گفت دقیقا همین حرکت زشتو اون کلاس ریاضیا هم زنگ پیش انجام دادن !

زنگ سوم که بی کار بودیم . قرار بود امتحانو تک زنگ دوم ( بعد از زنگ نماز ) بگیرن .
البته امتحان یه سوالی .
تو اون فاصله نشستم مسئله های پلوکپی رو حل کنم .
خدای من... هر چی حل می کردم راهو درست می رفتم ولی عددو یه چیز دیگه به دست می آوردم .
داشتم دیوونه می شدم بس که بی دقتی می کردم . 
ابهری اومد سر کلاسمون . یه خورده غرغر کرد بعدش یه خورده نصیحت کرد و گفت خیلی کار زشتی می کنین وقتی اسم خانوم صلواتی رو میارن صلوات می فرستین .
وای به حالتون اگه ایشون بیان سر کلاستون صلوات بفرستین .

منم بلدم فامیلی تک تک شما رو مسخره کنم و واسه همتونم همین الان آماده دارما ولی زشته این کار درشان و شخصیت ما نیست از این کارا .
هیچی ساعت 12.30 خانوم صلواتی با برگه های امتحانی اومدن سر کلاس .
خیلی دختر مااااااااهی بود . 
عزیزم ... همه رو راهنمایی می کرد . فکر کنم خودشم دبیر فیزیک بود ! 
سوالا گروه آ و بی بود .
من و فائزه که جلوم بود گروه بی بودیم . صلواتی می گفت سوال گروه بی سختر از گروه آست . 

حلش کردم به فائزه گفتم وی آتو چند در آوردی ؟ یه چیزی گفت که مثل من نبود .
وی بیشم مثل من نبود ! گفتم چی کار کردی ؟!
از صلواتی پرسیدم گفت درسته ! راه حلت که درسته !
به فائزه هم گفت راه حلش درسته .
به فائزه گفتم یه دقه برگتو بده ببینم چی کار کردی !
سریع برگه هامونو جا به جا کردیم .
راه فائزه هم درست بود ! خلاف جهت جریان رفته بود ولی علامتاش درست بود ! 
نمی فهمیدم مشکل کجاست ! دوباره جا به جا کردیم .
مال خودمو چند بار دیگه هم چک کردم .
اعصابم خورد شد گفتم گور باباش اصلا اشتباه باشه .
اومدم به صلواتی بدم گفتم خانوووووووم تو رو خدا عدداشو چک کنین ببینین درسته یا نه !
- چرا اینقدر استرس داری گلم ؟! 

+ نمی دونم ! قبل از امتحان هر چی حل می کردم همش عدداشو اشتباه در می آوردم .
- خب تو باید ولعصرو زیاد بخونی می خونی این سوره رو ؟!
+ نه ! 
- خب بخون خیلی خوبه ، وقتی خیلی استرس پیدا می کنی چشماتو ببند صلوات بفرست آروم میشی .
ای قربوونش ... چه پاک بود ! خیلی باحال بود فامیلشم خیلی به حرفاش می اومد . 
بعدشم واسم چک کرد گفت باید درست باشه درست رفتی که ! یه خورده هم راه حل واسه درس خوندم گفت .
وقتی اومدم بیرون از کلاس به فاطمه گفتم وی بی بودی ؟!
- آره . منظورت گروه بیه دیگه ؟! 
+ آره همون . 
خلاصه این که 2رست در اوردم عددامو . فاطمه می گفت کسی که در همنشینی با من درس بخونه بایدم خوب بده امتحانشو . 
دیگه زنگ بود .
ما هم که تو حیاط بودیم .
زنگ خورد .
به مهلا گفتم اگه فاطمه و معصومه رو دیدی میشه ازشون خداحافظی کنی از طرف من ؟
- وااااااااااای مامانم اینا ! باشه اگه دیدمشون خب چرا خودت نمی ری خداحافظی کنی ؟
+ بابا من سرویسیم اگه دیر برسم باید بشینم جلو پیش اون مردک معتاد و تا برسیم حال تهوع بگیرم هی . 

-
بعدشم که اومدم خونه . مامان و محمد رفتن دندونپزشکی که دندونای محمدو درست کنن .
منم رفتم کلاس . وقتی رسیدم یه دفعه یه چیزی یادم افتاد . به یه چیزی شک کردم که اون کارو کردم یا نه .
دیگه دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . هی حواسم به اون موضوع بود . 
کلاس که تموم شد داشتیم از پله های آموزشگاه می اومدیم پایین که از شیشه ی کنار پله ها دیدم اتوبوس رفت . 
نادیا هم همون جا وایساده بود . گفتم ااااااااه اتوبوس رفت !
نادیا : منم واسه تو وایسادم تا بیای اگه رفته بودم الان رسیده بودم بهشا !
من : ای وای ببخشید خب نمی دونستم منتظر من وایسادی !
خلاصه اومدیم بریم سمت ایستگاه اتوبوس نادیا گفت صد و پنجاه تومن داری بهم قرض بدی ؟!
حالا من خودم تو کلاس صد و پنجاه تومن از ریحانه قرض کرده بودم چون هیچی پول خورد نداشتم فقط یه 5 تومنی داشتم ! 
گفتم نه 5 تومنی دارم ! 
- اووووووه نه یعنی هیچی هیچی نداری خورد ؟!
اون اتوبوسه که از پنجره دیدیمم هنوز همون جا تو ترافیک گیر کرده بود .
رفتیم سوار شدیم . منم داشتم کیفمو می گشتم ببینم جایی پولی می تونم پیدا کنم یا نه !
نادیا گفت من 50 تومن دارم . بیچاره کیف پولشو جا گذاشته بود !
منم داشتم می گشتم یهو 50 تومن گیر آوردم . 
شد صد تومن . 

صد تووووووومن . 
حالا اون 50 تومن بقیشم گیر نمی اومد که ! هر چی می گشتم نداشتم !
گفتم خب بگیر حالا این 5 تومنی رو بعدا با هم حساب می کنیم .
- چی چی روووووووو ؟ واسه صد و پنجاه تومن 5 تومن بدم راننده اتوبوسه ؟! 
گفت بگردیم ببینیم کف زمین اینجاها نیوفتاده یه پنجاهی . 
گفتم صبر کن اینو خوردش می کنم . به این دختره که بغل دستمون بود گفتم 5 تومن خورد دارین ؟ که نداشت . 
از چند تا خانوم دیگه هم پرسیدم هیشکی خورد نداشت !
نادیا گفت ولش کن این صد تومنه رو می دم در می رم . 
داشتیم سر این بحث می کردیم که چی کار کنیم این 50 تومنو یهو دختر بغل دستیم گفت واسه اون پنجاه تومنه می خوای اینو خورد کنی ؟!
و یه سکه پنجاه تومنی داد . هی گفتیم نه خیلی ممنون و گفت 50 تومن حالا مگه چیه پنجاه تومن . نادیا گرفت و گفت بعدا می ندازم صندوق صدقات براتون و تشکر کردیم .
خدا رسوند واسش . 
تمام راهو تا برسیم هی آیت الکرسی می خوندم و صلوات که ... نکنه یادم رفته باشه اون کارو انجام بدم و خدا خدا می کردم که ظهر گیج بازی در نیوورده باشم .
ساعت حدودا یه ربع به نه بود که رسیدم خونه دویدم تو اتاقم لباسامو در آوردم محمد اومد در اتاقمو باز کرد گفت سلام درناااااااز ...
- سلام عزیزم . بدو بدو دویدم ...
مامان : هیییییییی این بچه رو تحویلش بگیر ! 
من : الان الان ، آخه باید برم یه جایی . 
تو خونمون یه جایی باید می رفتم اضطراری بود . 
از بس استرس داشتم...
کلی خدا رو شکر کردم که ظهر گند نزدم . 
بعدشم کلی داشتم محمد بوسش می کردم . الهی بمیرم براش. دو تا دندونش عصب کشی کرده این بچه !!!
بعدشم پرش کرده .
به مامانم گفتم وای خیلی گریه کرد ؟! 
مامان : بچه مظلوووووووم مظلووووووم هیچی نمی گفت وقتی آمپولو زد تو دهنش من چشمامو گرفتم اما هیچی نگفت . فقط وسط عصب کشی یه خورده گفت آییییی آییییییی ...
محمد هی می گفت بله من شجاعم خیلی درد داشت ولی من تحمل کردم . 
منم می گفتم آفرییییین باریکلا . 

مامان : دکتره خیلی خشک ، خیلی خشن بود ! انگار عصا قورت داده بود . فقط دم آخر که می خواستیم بیایم بیرون محمد به زور حرف زد به دکتره گفت خیلی ممنون که دندونمو خوب کردین .
دکتره هم دولا شد برگشت گفت منم هم از شما خیلی ممنونم که اینقدر خوب با من همکاری کردین .
همون موقع بابام اومد ! شلوارم اینا رو عوض نکرده بودم .
بابا : بیرون بودی ؟!
- بله !
+ کجا بودی ؟! 
- کلاس بودم دیگه !!!!! 
+ آهان . 
وای نه امتحان حسابان داریم فردا ... هنوز که هیچی نخوندم دارم می میرم به زور خاطره ی امروز نوشتم .
نصف شب پا می شم طوری نیس . 
شب بخیر که من مردم از خستگی .
امروز سه شنبه :
صبح بیدار نشدم ... خیلی خوابم می اومد .
وای خدای من چه بارونی می اومد امروز ! چه روزی بود ....
ده اسفند ... واااااااااای روز عشق ... حالا می گم . 
مخشای حسابان ننوشته بودم نخونده بودم ...
گام به گاممو با دفتر ح�%