X
تبلیغات
دفتر خاطراتم
دفتر خاطراتم
مهموني فاطمه

قرار بود 11:30 خونه فاطمه باشم...

ساعت کوک برا 9:30...

اسنوز...

ده مین دیگه

...

خفه...

ده مین دیگه...

نیم ساعت دیگه

خلاصه 11 موفق شدم چشامو باز کنم :>

12:30 نزدیکای خونه مصومه اینا بودم خرید داشتم

زندگیدم بینم اگه نرفته هنو خونه فاطمه اینا با هم بریم که یونی بود..

تا قطع کردم درجا فاطمه زنگید که کجایی! یه ساعت دیر کردی بد قولی کردی و اینا..

- پوزش بنده را بابت تاخیر پذیرا باشید :دی

+np

رفتم شیرینی فروشی که براش سهون عسلی بگیرم دس خالی نرم

حالا مگه پیدا میشد !!

تا ته سالن رفتمو برگشتم همه خیال کرده بودن من اومدم دزدی که نه فقط دارم دنبال یه چی می گردم ! :دی

آقاهه اومد

+بفرمایین؟

- دی

+ :-؟

- سهون عسلی؟

+ :>

- :>

+ :دی همین پلیز

- مرسی

+ یرولکام :> :دی :دی :دی

---------------------

دم خونه فاطمه اینا...

در آسانسور باز شد و دل مشتاق رویت ماه!

چه دافییییییی شده بود!

گپو مپو فیلمو عکس و نماز تا مصومه هم برسه...

مصومرو از بله برونش که یه ماه پیش میشد تالا ندیده بودم...

عروس خانومم بلخره اومد

ازین درو اون در هی گفتیمو خندیدیم

معصومه از خاطراتش با احسان می گفت

گفت مثلا بهش می گم حالم بده که بیاد نازمو بکشه بگه چرا عزیزم؟ قربونت برم دردات به جونم و خلاصه قربون صدقم بره

ما: خب میگه ؟

- نه

+ پ چيكا ميكنه ؟

- هيچي !‌ ديوونه ميشه ميگه پاشو بريم دكتر!‌

+ =)))))))))))))))))

 

بعد از ناهار  افتاديم به عكس گرفتن .. عكس عكس عكس

گفتيم خنديديم...

عين برق گذشت اون چند ساعتي كه با هم بوديمو ساعت شد ۶ و من وقت آرايشگاه داشتم

از شانس بدمم برا فاطمه اينا مهمون اومده بود خواهرش اينا تو حال نشسته بودن و من بايد از اتاق مي رفتم بيرون و از جلو اونا رد ميشدم و اصلا روم نميشد

فاطمه گفت اصلا اشكالي نداره بي برو يه سلام كن سرتو بنداز پايين برو

اومدم برم به مهموناي اينور آرك سلام كردم ميدونستم يه نفرم پشتم نشسته برگشتم تند تند سلام كردم يهو ديدم مامان فاطمس كه خونه بودو صبم كلي سلام عليك كرده بوديم

ديگه همه تركيدن از خنده و اين كه من هول شده بودمو چه سوتي دادم

راهي ارايشگا شدم حدود ۸ شب كارم تموم شد

نميدونم چرا انقد عجيب سرشون خلوت بودو تقريبا همشون بيكار بودن

داشتم لباسامو مي پوشيدم بيام بيرون همه همينجوري داشتن منو نگاه ميكردن

چادرو آروم از كيفم كشيدم بيرون گفتم با نگاهاي اينا ديگه چادرم سرم كنم ترورم ميكنن

اما رومو اونوري كردم و بي اعتنا كارمو انجام دادم

رفتم برم حساب كنم يهو آرايشگر اصليه گفت باااريكلا دختر با حجاب واي حجابشو برم چه دختر خوووبي !!!

اول فكر كردم داره مسخره ميكنه انقد كه ما تو جامعه به خاطر چادر فحش خورديم باورم نميشد يهو همه شروع كردن چقدم بهش مياد !!!

اصلا بهت نمي خورد همچين حجابي داشته باشي اما خيلي بهت مياد و...

كلا قيافه غلط اندازي دارم يني كسايي كه  بار اول بي حجاب منو ميبينن باور نميكنن كه گاهي چادري باشمو موامو نريزم بيرون

يه روز ديگه هم عين برقو باد گذشت...

يه روز خوب..

مثل همه ي روزاي خوب ديگه كه عين برق مي گذرن..

امون از روزاي بد..

مگه تموم شدنيه لامصب !‌

يه قرنه واسه خودش...

 

 





| *| نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 و ساعت 14:17 توسط درناز |
یه روز ناز

دیروز صب خواب موندم ۱۱ پاشدم بدو بدو آماده شدم با فاطمه رفتیم کلاس رقص.

کلیییییییی خندیدیم

فاطمه یه حرکتیو یاد نمیگرفت خیلی خنده دار می رفت

مربی هی میومد به من میگف به دوستت یاد بده

کلیم از رقصم تعریف کرد

اصن نفهمیدیم چجوری گذشت یهو دیدیم تموم شد !!!

اومدم خونه ۱ ساعتی رو تختم دراز کشیدم موزیک گوشیدم ... تا...

زهرا اس داد امروز زودتر بیاین آموزشگا بحرفیم

۳ با اون یکی فاطمه که دم خونمونه را افتادیم رفتیم آموزشگاه

بعد یه ساعتو نیم رانندگی گفت حالا میخوام ازت تست بگیرم

همچین که گفت  از حالا به بعد تستته ۳ بار خاموش کردم !

پارک دوبلو گند زدم

سر فرعی به اصلی ایست نکردم

با دنده ۲ دور زدم

خلاصه هر کاری که تو عمرم نکرده بودم کردم

برام ۵ جلسه اضافه گذاشت !!!

خلاصه حالم گرفته بود خفن ! اصن نمیدونستم چجوری دارم رانندگی میکنم .

همش فرمونو میگرفت اعصابمو خورد میکرد !!

رسیدیم آموزشگا به فاطمه و زهرا گفتم  اصلا حوصله خونرو الان ندارم

آخه کسیم خونه نبود ! بابا که سر کار مامانم مهمونی بود !

گفتم بریم یه جایی

بچه ها گفتن بریم شهر بازی

زنگ زدم به فاطمه گفتم تا یه رب دیگه سر خیابونتون باش ما میرسیم که باهم بریم شهر بازی

بیچاره نماز عصرشم نخونده بود بدو بدو آماده شد که بیاد .

به موقعم خودشو رسوند ... تمام راهو دوییده بود

رفتیم اول فاطمه ها بستنی خوردن منو زهرا ذرت

اولین اسباب بازی گردش بود که سوار شدیم

فاطمه .ص یه کم تهوع گرفته بود .

همیشه یه ذره که میچرخه حال تهوع میگیره

گفتیم بریم رنجر

فقطم ما ۴ تا بودیم

همچین که رف هوا فاطمه.ن جیغ جیغ که آقا بیارش پایین من میخوام پیاده شم

پسره هم اورد پایین گف نه نه نمیخوام پیاده شم

دوباره رف بالا یهو بالا نگه داشت !!!!

من پرت شدم پام محکم خورد به صندلی جلویی از شانس گندم این صندلیه هم یه میخ داشت رف تو زانوم جیغم رف هوا

تازه داش اون کبودیه که آرایشگرم کبودش کرده بود خوب میشدا

دلم خوش شده بود میتونم دیگه تو کلاس رقصم دامن کوتا بپوشم

ینی واقعا این میله هارو سف نمیگرفتم از لاش پرت میشدم پایین !

اما خیلیییییییی حال داد دختر !!!

بعد هی گفتیم خدایا چی کار کنیم چی کار نکنیم که گفتیم بریم سورتمه

گفتم بی خیال باو فاطمه.ص حالش بد میشه

اون سریم سروار شد حالش به هم خورد بیچاره

فاطمه .ن گفت من سورتمرو با زهرا تجربه کردم با درنازم تجربه کردم اینبار میخوام با فاطمه بشینیم

فاطمه ها جلوی ما بودن

منو زهرا پیش هم

وای خدای من

انقد چرخید چرخید چرخید

۱۰ مین همینجوری داش میچرخید

یعنی حتی نمیتونمستم دیگه آخراش جیغ بزنم

افتاده بودم رو پای زهرا سفت همدیگرو بغل کرده بودیم

به زور گفتم زهرا فاطمه بالاهرو آورده دیگه

نگه که داشت هممون داشتیم بالا می آوردیم

فاطمه بیچاره بالا آورده بود

پیاده شدم انقد سرم گیج میرفت که افتادم زمین !!!!

شانسش تو کیفم یه بسته دسمال داشتم

واقعا خوش شانس بود چون یه شالم تو کیفم داشتم

بیچاره چادرشو کرد تو پلاستیک شالشو عوض کرد

مانتوشو با دستمال پاک کرد ولی بازم کثیف بود

من چادرمو دادم بهش که بپوشه رو مانتوش

ازونور منم از همه ریزه میزه تر بودم من باید چادرمو در می آوردم

فداکاری بزرگی کردم خیلی بی چادر سختم بود

خلاصه بعدش رفتیم تو چمنا نشستیم

کلی گپ زدیم

همون موقعا فاطمه پاشد بره اونور با حسین بحرفه زهرا هم اونور داشت با امیر میحرفید

تا پاشد منو فاطمه گفتیم تا یه بی اف پیدا کردی مارو ول کردی ... به نظرم تو یه عوضی ولگردی

یه آدم پستو دورو خیلی کثافتی 

فاطمه داد میزد میگفت خیلی درازی تو نسبتی با خیار داری ؟ =)) 

کلی خندیدیم

خیلی خوش گذشت آخر شبم بابای فاطمه.ص اومد دنبالمون

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 و ساعت 14:0 توسط درناز |
شب قدر

دیروز با فاطمه و فاطمه رفتیم خونه زهرا اینا

خیر سرم قرار بود ۱۲ بریم اما خواب موندیم . فاطمه ساعت ۱ زنگید بیدارم کرد.

خونه زهرا تا اومدیم دو کلوم بحرفیم ساعت ۵ بودو باید می رفتیم پیش مشاور

قبلش افتادیم به عکس گرفتن.

هی عکس هی عکس ...

همون موقعا سرمنو فاطمه خورد به هم .

استارتش ازینجا بود... استارت سردردی که گرفتم

رفتیم پیش مشاور

خدا خیرش بده

کلییییییی بهمون امید داد که قبولیم !!!

بهم گف بايد كارنامت باشه

حالا مگه كافي نت اون دورو بر بود !

با زهرا رفتيم دنبال كافي نت

دور بود

۲ جا رفتيم بسته بود

داشتم ميمردم از تشنگيو سردرد !

برگشتيم زنگيدم علي برام نمراتو درصدارو خوند

 وااااااااای چقد بهم امیدواری داد این مشاور !

بعدم زهرا به زور مارو کشوند خونشونو گف دم افطار  عمرا بذارم برین .

خیلی خوش گذش فقط حیف... چ سردردی گرفتم !

حدودای ۱۲ بابای فاطمه اومد دنبالمون منو فاطمه رفتیم خونه فاطمه اینا که وضو بگیریمو ازونجا بریم مسجد.

مامان بزرگم مسجد منتظرم بود .

داشتم از شدت سردرد بالا می اوردم !!

فاطمه بهم قرص داد گف بخواب یه کم نیم ساعت دیگه صدات میکنم !
بیچاره کلیم نازیم کرد که بهتر شم ولی...

واااااااااااااای خییییییییییییلی حالم بد شده بود :(

مامیش اینا رفتن منو فاطمه موندیم فاطمه گف عب نداره تو بخواب منم با تلویزیون احیا میگیرم.

انقد بغض گلومو گرفته بود ... گفتم خدایا توفیق عبادتتو از من میخوای بگیری گناه فاطمه چیه :(

خوابم برد

به سختی

۲ بیدار شدم خوب شده بودم

بدو آماده شدیم

من تریپ حزبل خفن زدم

فاطمه هم یه چشی گرف هی هم می گف مادر بدو :

تسبی ب دست ... وای چقد ترسیدیم.

2 نصف شب پرنده پر نمی زد .

خلاصه سر قرآن سر گرفتن رسیدی مسجد .

 



| *| نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391 و ساعت 17:59 توسط درناز |
یه قایق ... بی عاشق ... تو دریا...

روحت شاد علی جان


روزایی كه سختیای زندگی بهم فشار میووردو آرزوی مرگ می كردم

بهم می گفتی محكم باش ...

خودت یه كوه غمو فشار پشتت بودو مث مرد محكم وایمیسادیو دل شكسته ها رو دلداری میدادی

می گفتم دعام كن ... می گفتی تو هم دعام كن

دیدی دعای من نگرفت

دیدی من لایق نبودم ...

پسر مظلوم شهید ...

الان كجای بهشتی ؟!‌

از كجای بهشت داری به غمای دنیا می خندی ؟!‌

یادته می گفتم  یه بابا داری كه هواتو داره ؟!‌

بابات دیگه طاقت نداشت ...

نتونس ببینه عزیز دردونش انقدر سختی میكشه ...

نتونس ببینه یكی یه دونش عاشق شده و ... نمیتونه حتی به زبون بیاره كه میخواد ازدواج كنه

هواتو داشت

تو هم غرق عاشقانه ها بودی ...

تو هم حالو هوات ... بارونی بود

تو رفتی ... ما موندیم

موندیم و جای خالی تو و شوك نبودت شده یه ماتم بزرگ رو غصه هامون

آخرین بار تو نمایشگاه كتاب دیدمت ... تا اومدم بیام سمتت بین شلوغی جمعیت گمت كردم

كاش فقط یه بار دیگه میشد باهات حرف بزنم ...

علی جان ...

تو آسمونا همیشه باباتو داشتی كه دعات كنه

حالا تو ما رو دعا كن ...

یادت نره مهربون

باورم نمیشه كه دیگه نیستی

 

     روحت شاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

94684479713566498605.jpg

 

26704381048741335747.jpg

 

 

35596436516156428947.jpg

 

حاج خانوم تسلیت

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 و ساعت 20:39 توسط درناز |

چه حس عجيبيه !‌

چه غربت سرديه !‌

موندم دلمو به چي خوش كنم !

به پاكي اي كه چشمامو روش بستم ...

به سادگيم...

به ...

اه بيخيال

به اميد روزي كه همش تموم شه

آمين

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1391 و ساعت 23:34 توسط درناز |
من و تو میشیم ما

اومد خواستگاریم...

نمی دونستم چه حالیه ...

خوشحالی... ناراحتی...

دو۳ش داشتم ...

هر چی باشه کسی بود که براش میمردم ...

حالا برام میمیره

اما افسوس که دیر اومد ...

قلبم یه سال با نبودش دستو پنجه نرم کرد تا اومد...

باور نمی کردم مامان بابام قبول کنن !!!

وقتی بابام گفت مبارکه ...

وااااااااااااایییییییییییییی .... چه لحظه ای بود ...

من دارم عروس میشم ...

۲۰ تیر عقدمونه ...

وای خیلی خوشحالم خیلیییییییییی

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 و ساعت 23:42 توسط درناز |
پیرهن تو....

امروز ازتوی پاساژ رد میشدم

اون پیرن شیک خوشگلو دیدم

همونی ک واسه  تو میخواستمش

ک نشد قسمت واسه تو بگیرم

 

نیستی مونده رو دلم حسرت اون

مونده تنها از تو خاطر و غمت

و لباسی که همه شوقم بودو

ندیدم آخرشم یه بار تنت...

 

نیستی و نامه ای ک برا تو بود

خیس میشه باز زیر بارون چشام

کاشکی سیر نگات میکردم وقتایی...

ک یواشکی تو میکردی نگام

 

فک نمی کردم که انقد زود بری

بری و تنها بذاری گریمو

بری انقد زود ک من هنوز ب تو

ندادم اون لباسرو ندادم اون هدیمو...

 

یاس من پیرنی ک مال تو بود

میدرخشید تو تن اون مانکنه

حالا یه خنجرشده رو خنجرا

ک دل زخمیمو از جا میکنه

 

یاس من این آرامشبخشایی که

همدمم شده جاتو نمیگیره

اگه اکسم بخورم به جون تو

بدون تو باز هم دل میگیره

 

نمی تونم بمونم خسته شدم

بس که که زخمیو نیمه جون شدم

رو زمینم اما خیلی وقته که

تنها هم صحبت آسمون شدم

 

تو چرا هی نیمه جونم میکنی؟!

بخدا کشتن خیلی قشنگ تره...

دنیای مرگ من از نیمه جونی

به خدا که خیلی رنگارنگ تره ...

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391 و ساعت 13:36 توسط درناز |
امشب شب آرزوهاس...

امشب شب آروزهاس...

چی آرزو کنم برات ؟

تیر قشنگ قلب من ...

با گریه می کنم دعات...

 

کاش میشنیدی ضجه هامو

کاش حالمو می فهمیدی

رفتی بی اعتنا به من

التماسامو ندیدی ...

 

نمی دونم وقتی دلم

تیر می کشه از غصه ها

تو ساعت شنی من

تموم میشه شن ماسه ها

 

گلمو از کی بکنم !

از تو ...؟! یا از خود خدا ...!

میسوزمو نمی دونم ...

این همه نارو از کجا !

 

تاوان چی رو پس میدم ؟

جوابمو یکی بده....!

گناه من چی بود آخه ؟!

این ک وجودم عاشقه ؟!

 

یعنی گله کنم من از

خدا ک عشقو آفرید ؟!

یا احساسی ک از ازل

تو قلب عاشقم پرید ؟!

 

گله کنم از تویی ک

خودت گله داری از عشق ؟!

نفهمیدم تو عاشقی...

یا این ک بیزاری از عشق !

 

نه من می دونم که چی بود

گناه چشمای خیسم

ک بی امون حتی تو خواب

هی باهاشون اشک میریزم

 

نه تو میدونی ک چی بود

گناه قلب مهتابیت

ک تو شب سیاه عشق

رو برکه ی من می تابید

 

امشب شب آزوهاس

دلم تنگه واسه چشات...

چشایی ک ندیدمش..

ب اندازه ی خنده هات

 

امشب شب آرزوهاس

چی آرزو کنم برات ؟

آهاااااااااای ... صدامو میشنوی؟!

میشنوی می زنم صدات ؟!

 

آرزوی امشب من

رهایی تو از منه

ی رویای غریبی ک

منو ازین جا می بره

 

آرزوی امشب من

از ته دل... خنده هاته

رقص نورو برق شادی

تو قعر و عمق چشماته

 

امشب شب آرزوهاس

بهترینا هدیه ب تو ...

الهی مرگ من بیاد

با لجظه ای گریه ی تو ...

 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391 و ساعت 0:20 توسط درناز |
ی روز خسته کننده !

دیروز صب ساعت ی رب ب شیش پاشدم!

۷ کلاس داشتیم .

بابا منو فاطمه و مصومرو رسوند آموزشگاه !

۲ ساعت ماکسیممش بیشتر نخوابیده بودم !

خوابم نمی برد ! تمام شبو یا کنار پنجره بودم یا تو تختم وول میخوردم ...

اما خوابم نمیبرد

از صب استرس فیزیکو داشتم ک قرار بود تستارو ببینه و بپرسه !

و من چیزی حالیم نبود !

وقت وقتش ک فولم ازم میپرسه هول میشم مخم هنگ میکنه !

صب شیمی ...

آنتراک شد و بعد جشن واسه دکتر مرادی

پولامونو جم کرده بودیمو براش ی کیف چرم خریدیم .....

وقتی وارد کلاس شد بچه ها برف شادی میزدن جیغ میزدیم سوت میزدیم دس میزدیم ...

خیلی خوش گذشت

آقای مرادی گف اگه علوم هیچیم نداشته باشه ی چیز خوب داره اونم بچه هاشن ک خیلی با معرفتن

استاد خیلی خوبیه !

خیلی دلسوزانه برامون کار کرد ...

خیلییییییییییییی دلسوزانه ...

همه ی کوتاهیا از خودم بود ... همش ... البته دست خودمم نبود .

و دفترچه ای رو ک یادگاری توش نوشته بودیم بهشون تقدیم کردیم

بعدم ک شیرینیو از اینجور داستانا

آخر کلاسم دکتر مرادی واسه هممون بستنی مگنم خرید

داشتم میمردم واسه خواب

مصومه و فاطمه همش می خندیدن می گفتن چشاشوووووووووووو!

مصومه کل زنگو داش اس میداد. هی ناراحت بود ! نمی خندید ...

شاد نبود ...

ی دفه دیدم سرشو گذاشته رو میز !

فاطمه اشاره کرد داره گریه میکنه ؟!!!!!!!!!

رفتم کنارش بغلش کردم حالا نمی دونستم چی بگم !

هی گفتم مصومه جون آروم باش اشکاشو ک دیدم ی دفه مث دیوونه ها زدم زیر گریه

فاطمه خندش گرفت گف خاک تو سرت مثلا اومدی دلداریش بدی !

پاشدم رفتم تو دسشویی ... مث همیشه اونجا تنها گریه هامو کردمو اومدم !

افتضاح شدم !

نمی فهمم چ مرگم شده گریه ی ی بچه کوچولورم می بینم جدیدا گریم میگیره !

من بیشتر از مصومه گریم گرفته بود ...

.

.

.

 

سر فیزیک بچه های کلاس پایینی استادو نگه داشته بودن ک کیک بیارن

این شد ک سر کلاس ما ی کم دیرتر اومد

خلاصه سر آقای خسروی منشم ی جشن مفصل گرفتیمو هدیه مدیه و ... شیرینیو ...

سر همین جشنا وقت رفتو دیگه خوشبختانه ن تستارو دید ن درس پرسید.

وای تک تک استادامون خیلیییییییییییی خوبن خیلییییییییییی...

همین فیزیک ! واااااااااای ...

از خودم بود... همه ی کوتاهیا وگرنه اگه واقعا با برنامشون پیش می رفتم رتبه یک کنکور میشدم

سر شیمی ک چیزی نفهمیدم !

سر فیزیکم همینطور چون اصن گوش نمیدادم !

آخرم اجازه گرفتم رفتم ی آب ب سرو صورتم زدم !

همه جارو تار میدیدم !!!!!!!!!!!!

کلاس ک تموم شد با فاطمه و مصومه رفتیم...تو تاکسی مصومه انقد حالش بد بود ک مث این فلجا سرشم تکون نمیداد !

یکم سر اون خندوندیمش !

بعد من رفتم خونه خالم !

ازونجام رفتم دکتر !

داشتم بر می گشتم ساعت ی رب ب نه شب بود دیگه !

نزدیکای خونه ک رسیدم ی تیکه هس شباش خیلیییی تاریکو ترسناکه !

داشتم میومدم ی ماشینی جلو پام نگه داش کنارش ی خانوم ۳۰ ساله ی بچه بغل نشسته بود برگشت گفت خانوم خواهرم دنبال زن داداش میگرده ی خنده ی چندشم کرد رفت !

یعنی موندم !

ملت شادن !

دیوانه !

هیچی بعدم ک اومدم خونه ... جنازه جنازه مردم .

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:27 توسط درناز |

چی بگم ای دل خسته ک شکستی تکو تنها

تنها هم دم غمت شد خود غصه ها و غمها

 

چی بگم ک موندی پای دلی ک ازت بریدش

دلی ک دید نیمه جونی ‌... اما رف از روت پریدش

 

چی بگم وقتی می دونی اون دل بیچاره حق داش

ک ی چهره ی بی ریختو بره و بذاره تنهاش

 

چی بگم ... بگم من از کی ؟ تا ی دم آروم بگیری ؟

چه کنم ک نیمه جون نمونیو دیگه بمیری ؟!

 

بگم از شبای زاری ک تا صب می موندی بیدار

آرزوی مرگ می کردی سر می ذاشتی روی دیوار

 

بگم از دیوار خیسی ک شدش هم دم اشکات !

آخه بگم از کجای دل شکسته ی تنهات ! ؟

 

بگم از تیک تیک ساعت ک بزرگترین عذاب بود

بگم از برگشت یاست ک برات فقط ی خواب بود

 

بگم از بالشی ک روش گریه هاتو خفه کردی

حالی ک همه رو باهاش ناراحت هر دفه کردی

 

اشکایی ک بس ک بارید روی گونه هاتو زخم کرد

زمونه دلش نسوختو ... ب دلت دوباره اخم کرد !!!

 

بگم از فصل پاییزی ک بوی شعراشو می داد

غما زجرت می دادو تو ... توی آرزوی فریاد

 

بگم از اشک ریختناتو حسرت قصه ی مجنون

 ک واسه فریادو ناله لا اقل داش ی بیابون

 

یا وحوش ک تنها اونا دلشون ب حال اون سوخ

وقتی مجنون با چ حالی .... چشاشو ب آسمون دوخ

 

بگم از ستاره هایی ک شبا براش می چیدی

یهو توی آسمونا اونو با لبخند میدیدی

 

می دوییدی طرفشو می دیدی ک داره می ره

و چی کار می کردی تنها با دلی ک باز می گیره ...!

 

بگم از چشمای خیسی ک همش ب آسمون بود

بگم از اون مهربونی ک باهات نا مهربون بود

 

بگم از روزای عید ک همه غرق بودن تو شادی

واسه نریختن اشکات خدا رو قسم میدادی ...

 

بگم از بهاری ک توش شبو روزی رو نداشتی

آرزو داشتی یکی بود سر رو شونه هاش می ذاشتی

 

بغض خفت می کرد و تو ...تو... آرزوی کلی هق هق

خدا گناهم چی بود جز... این ک قلبم شدش عاشق

 

بگم از دختری گریون ک تا داغون می خوابیدش

با ی دنیا اشک و گریه یهو از خواب می پریدش !؟

 

بگم از سردی دستاش بگم از خیسی چشماش ...

آخه ۱۸ ساله ای بود ک پیرش کرد همه غمهاش...

 

بگم از روزی ک تنها زیر آسمون دعا کرد

شدت زجه هایی ک خدارو باهاش صدا کرد

 

ک همون لحظه ها بارون از تو آسمونا بارید

دخترک تنهای تنها زیر آسمونا چرخید

 

چی کشیدم وقتی رفتی ... دلمو تنها گذاشتی

یاس من می دونم از هیچ کدومش خبر نداشتی

 

چی کشیدم نه یه ذرش جا نمیشه توی شعرام

خدایا برس ب داد دل دیوونه ی تنها ...

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 و ساعت 12:55 توسط درناز |
نوروز نازت پيشاپيش مبارك اي گل ياس

نمي دونم كجايي و چ حالو روزي داري / نمي دونم تو خواب نازي يا الان بيداري !

 

نمي دونم مي خندي يا غم دلتو گرفته / با سرما حال كردي يا سرما حالتو گرفته !‌

 

آخراي زمستونو چ جوري مي گذروني / آي بي وفا تا كي مي خواي تو قلب من بموني !

 

نفهميدي چ عشقيو ريختم پاي وجودت / نفهميدي چي كشيدم از رفتن و نبودت !‌

 

رفتي ،‌گذشتي از دلم ساده و بي بهونه / هيچ كسي جز خدا نبود ك حالمو بدونه

 

تمام زندگيمو من ريختم ب پاي رويات / زندگي كردم با گذشته و تمام حرفات

 

وقتي نبودي ديگه تو دلم پر غم مي شد/ خنده هات يادم ميومد اشك تو چشام جم ميشد

 

فقط خدا مي دونه چشمام ك ب آسمون بود / روياي كابوس بودن رفتنت آرزوم بود ...

 

با چشم خيس مي خوابيدم ناباوروونه شايد ... / فردا ببينم آرزوم تو آسمونه ... شايد ... !‌

 

ولله ك هر لحظه رو جون دادمو زجر كشيدم / با همه اينا از تو بهتر تاحالا نديدم

 

اي گل ياس بدجوري قلب خستمو شكوندي / نخواستي قلبمو و پاي عشقمم نموندي

 

كاشكي مي شد اين روزا ك بهار مياد دوباره / تو نسيمش بوي گل ياس منم بياره

 

نوروز داره ميادو غم تو اين دل لونه كرده / نبود ياس پاك من منو ديوونه كرده

 

فرشته اي و هر دعايي كني مستجابه / از خدا بخواه قلب من ي شب آروم بخوابه

 

ياس دلم تو تحويل سال دعا كن بميرم / اگه مي خواي روزي هزار بار جون ندم بميرم

 

هر جاي دنيايي گلم مواظب خودت باش / مثل گذشته با همه آدما مهربون باش

 

بهار نازت پيشاپيش مبارك اي گل ياس / از طرف اوني ك از عشقت هميشه تنهاس

 

 

 

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 و ساعت 19:7 توسط درناز |
سوختم اما ب تو نگفتم ...

قلبم پر درده ...پر ازحرفاي درد آور آدما ...

از وقتي عاشق شدم هر كي قيافمو مي ديد هر كي دو كلوم باهام در هر موضوعي حرف مي زد مي گفت : معلومه عاشقي !

حتي تو خيابون بارها آدما بهم گفتن ... عاشقيا !‌... ميدوني ... درست همون وقتايي ك حس مي كردم هستي اما .. نبودي ...

يكي مي گه خري ك عاشقش شدي... يكي ميگه زشته يكي مي گه بد صداس يكي مي گه قد كوتاس يكي مي گه بدهيكله يكي مي گه بدتيپه ... يكي ميگه سنگه يكي ميگه نامهربون قصه هاس...

نمي دوني چقد اين حرفا مي تونه قلب ي عاشقو بسوزونه ... وقتي... بهترينيو اينارو بت مي گن !‌

وقتي قشنگ ترين روحو داريو ... كسي جز خدا نمي دونه

وقتي بهترين دوستت ك مي دونه تو چ حالي داري ميدونه چ عذابي مي كشي بهت ميگه حق نداري روش حساس باشي... بهت مي گه بايد فراموشش كني ... ميدونه نميشه و و... دل ميسوزونه

وقتي يكي فك مي كنه ب خاطر شعر گفتنت عاشقت شدم ،‌يكي فك ميكنه ب خاطر آهنگسازيت عاشقت شدم يكي فكر مي كنه ب خاطر احساسي بودنو مهربون بودنت عاشقت شدم .

نه ... مهربون نامهربونم .. عاشق همينت شدم ك در اوج مهربوني ك تو وجودت بود باهام مهربون نبودي...

پاك بودي ... خيلي ... ماه بودي... ماه شب عشق قلبم...مهتاب بودي... جواهر بودي ...ياس بودي... ديباچه ي شعر بودي ... پراحساس بودي... پاك بودي...پاك بودي...پاك بودي...

و هيچ كس جز خدا اينو نفهميد .

درد داره وقتي يكي ميگه درناز حق داره عاشقش شه ب خاطر اين ك ۴ تا ترك داده !

آه... آه... آه... آه... نفس كشيدنام هر كدوم پر از آه بي اختياره ... اطرافيام بارها بهم گفتن چقد جديدا تو با آه نفس مي كشي ؟! ... چ غمي تو دلت داري ك همچين آه هايي از ته دلت مياد !

درد داره وقتي ديگه مجبور باشي جلو آدما خودتو شادو شنگول نشون بدي... ب سختي ظاهر سازي كني تا آدما بگن... خيالمون راحت شد !‌ديگه فراموش كرده ...

تا ديگه بهت نگن ديووونه ...

تا ... تا تو نگي ديوونه

و هر شب ...

زير همون پتوي هميشگي رو همون بالش خيس رو همون تخت دهنتو بچسبوني ب بالشو...

آه...

دفتر تستامو وا مي كنم دو تا تست بزنم ... قلبم مي گه همونم فداي عشق تو ، و باز بي اختيارو با احساس از تو مي نويسم ...

دفتر تستام شده دفتر شعر...

آره ... آدما ... خوشالم ك ديگه دارين باور مي كنين ك من ب راحتي فراموش كردم ك فرشته اي رو زمين هستو ... من حتي لايق نسيم بالشم نيستم .

 

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390 و ساعت 13:11 توسط درناز |
یه روز زیبا

آخ....

چقد خستم ...

ولی چ روز خوبو نازی بود !

صب پاشدم ک با فاطمه بریم رودهن ...

مشاورم گفته بود باید برم قبل انتخاب ی دور دانشگاشو ببینم مسیرشو برم با دانشجوهاش بحرفم و ...

محمدم ک عاشق دختراس !

بلاسوخته بارها شده بخوام ببرمش مهد کودک ک مامانم بخوابه من سر رام بذارمش می گف وای نه من باید با مامان برم

 همچین ک صب چششو وا کرد فهمید قراره فاطمه بیاد منو فاطمه با هم بریم با همون صدای خوابالوش گف : امروز خیلی می چسبه با درناز برم پیش دبستانی !!!

گفتم ئه !!! با من می چسبه یا با فاطمه ؟

حالا می خواستیم تاکسی بگیریم ! من از محمد می پرسیدم کجا باید بریم تاکسیه بوق زد گفتم محمد اینجا باید سوار شیم تاکسیه دید ما عقلمونو دادیم دست یه بچه ک واسمون تصمیم بگیره دید داره اسکل میشه رفت !

محمد خنگول می گفت نه باید بریم ی جا دیگه ! دو قدم رف جلوتر گفت اینجا !

وااااااااااااااای ب خودم فش می دادم ک انقد دیر شده ما هم ...

خلاصه رسوندیمشو رفتیم .

تو راه رودهن ی دخملرو دیدیدم ک دانشجوی اونجا بود یکم باش حرفیدم می گف خوبه دانشگاش !

تو ذهنم داشتم تصور می کردم ک الان میرم دانشگا رودهن دختر پسرا باهمنو ... دخترا افتضاحه وضعشونو ...

اما نه اصن اینجوری نبود !

همه پسرا با هم بودن دخترا با هم !!!

فک نمی کردم حتی یه چادری هم ببینم اونجا ولی... خداوکیلیش از هر ۱۰ تا دختری ک میدیدم حداقل دوتاش چادری بود !!!!!!

مامانم زنگ زده بود اینو بش گفتم فاطمه می گف دیگه اغراق نکن ! داشتم شاخ در میوردم گفتم خوبه خودت دیدی !

بعد براش می شمردم می گفتم انقد دختر دیدیم تالا سه تاش چادری بود انقد دیدیم انقدش چادری بود...

می گف آرهههههههههههههه !!!! راس میگی !

رفتم از یکی از دخمل چادریا پرسیدم خوبه دانشگاش راضی این ؟!

می خندید می گف راضی ایم اما خوب ... خب همینه ک میبینه دیگه جوش اینه !

مث بقیه دانشگاها! گفتم آخه انقد اسمش بد در رفته میگن رودهن فلانه اینا... گف بیخود میگن اصلا !

مث بقیه جاهاس !

از استادای اونجاهم از هر کدوم از دانشجوهاش پرسیدم می گفتن عالین !

اصن نمیدونم چرا از همون اول ک وارد دانشگاش شدم حس کردم عاشق این سرزمینم

رفتیم دستشوییاشم دیدیم  آینه های خوبی داشت پسنیدیدم !

فاطمه تو را با نگرانی داش می گف درناز نبینم اینجا میای چادرتو دربیاریو عوض شیا ! همینجوری بمون!

تا رفتیم تو دسشویی چادرمو برداشتم گفتم من دیگه چادر سرم نمی کنم

کلی خندید گف خاک تو سر جوگیرت بذا ی ساعت از ورودت ب دانشگا بگذره ! 

رفتیم تو سلف با دانشجو معماریاشم حرفیدیم

بعد رفتیم دانشکده فنیشو دیدیم فقط ی بدی داش دانشگاش اونم این بود ک آسانسور نداشت !

از طبقه ی بالای دانشکده فنیش از پنجره داشتم پایینو نگاه میکردم کل دانشگاهو رودهنو ک دیدم یهو ی آرامشی گرفتم ! رشته ی مورد علاقم ... وای ...

گفتم آه... سرزمین رویاهای من ...

فاطمه قش قش زد زیر خنده گفت تو خود آن شرلی ای !!!!

رفتیم ی کم قدم زدیم !

همینجور ک داشتیم می رفتیم یهو ی تابلو دیدم ک قلبم افتاد ی جایی

دانشکده ادبیات و زبان...

واااااااااااااااااای دانشکده بنیامین !

هیچ وقت فکرشو نمی کردم ی روز دانشگاهیو بزنم ک بنی زده !!!

فاطمه هم مسخره بازی در آورده بود ... می گف : هوای بوی بنیامین گرفته ... دوباره دلم گرفته ... منو و تو و بنی ... هر سه تامون ... دوباره دلمون گرفته...

خیلی خوش گذشت خیلی...

فاطمه گف زودتر بریم ک ی حالیم بکنیم .

رفتیم تو مترو انقد مسخره بازی در آوردم! می گفتم خانوما دناتای تازه دو تا ۵۰۰ چارتاش هزاره خانومم

خانوما ساپرتای توکرک دارم ... قیمت بازار ۸ تومنه اینجا می دم ۶ تومن آدرس می دم میتونین برین قیمت بگیرین

ای جااااااااااااان فاطمم قش رفته بود

می گف چ خوب عین خودشون میگی حفظ کردی حرفاشونو !

گفتم ن باو انقد هر روز هر دقه میگن تو گوشمه دیگه !

وليعصر ك پياده شديم داشتيم مي گفتيم واي نمازمونو كجا بخونيم همون موقع اذون گفتن گفتم بيا همينجا رو زمين بخونيم !‌

فاطمه گف آره ريا !‌ سد راه مردم شيم ... الله اكبر !‌

تا اومديم كارت بزنيم چشمون افتاد ب نماز خونه ! دمشون گرم چ نمازخونه خوبي بود !‌

راهش ي جوري بود آدم حس مي كرد داره مي ره موزه عبرت !‌

تا كفشامونو در آورديم ي آقاهه پشت ميكروفون گف مسافرين محترم اقامه ي نماز جماعت در نمازخانه ي ايستگاه حضرت وليعصر (عج)

گفتيم ايول !‌چ توفيقو چ شانسي !‌

بين زنونه و مردونه ي ديوار چوبي بود !‌

خانوما گفتن ب ما گفتن اينجوري وايسين وصله و درسته ! خلاصه قامت بستيم !‌

ي صداي الله اكبر ضعيفي شنيدم ولي ديدم هيشكي نرف ركوع !‌

بعد گفت الله اكبر همه رفتيم ركوع ديدم داره مي گه سبحان ربي الاعلي و ...

خندم گرفت فهميدم قبلا ركوعو رفته ما نفهميديم پاشدم ب فاطمه گفتم پاشو پاشو اسكل شديم !‌

حالا فاطمه هم ول كن نبود !‌ خندش گرفته بود بازم داش مي خوند يهو شكوند

بعد ديگه دونه دونه همه شكوندن نمازاشونو گفتن چرا اينجوري كردي !‌

- واسه اين ك سر كاريم !‌اونا جلوتر از مائن باطله چ نمازي مي خواستين بخونين !‌

حالا يكيشون گير داده بود دخترم اگه ي ركن باشه نميدونم فلانه بيساره ...

بعدم

تو بی آر تی حواسمون انقد نبود همش داشتیم می حرفیدیم یهو ب خودمون اومدیم  ی کلوم آروم از ی خانومه پرسیدم ببخشید الان ولیعصر شمالی ایم ؟! منظورم این بود ک میدون ولی عصرو رد کردیم ؟

حالا بلند بلند می گفت ولیعصر شمالی ما نداریم !!! شمالی یعنی نسبت ب کجا !

تو دلم گفتم نسبت ب سر قبرم ! خب میدون دیگه !

حالا با بغل دستیش بلند بلند داش حرف می زد ک ولیعصر شمالی درست نیست اون کارگره ک شمالی جنوبی می گن ! خلاصه آبرویی ازمون برد ! کل مردم فهمیدن ما چی پرسیدیم !

فاطمه هم جلو دهنشو گرفته بود داشت می خندید بهم

رفتیم رو ب رو پارک ساعی همون رستورانی ک با نرگس رفته بودم رفتیم ناهار !

فاطمه گیر داده بود هایدا بخوریم ! بیچاره هوس کرده بود من خودخواه نذاشتم

آخه واقعا دیگه حالم از ساندویچ داره ب هم می خوره بس ک هر دفه مجبورآم هایدا بگیرم دم آموزشگامون ک ی ناهاری بکوفتم !

بچه بودم از بعضیا میشنیدم میگن حالمون ب هم می خوره از فستفودو اینا با خودم می گفتم مگه میشه اما الان واقعا می فهمم یعنی چی ...

تا غذارو بیارن کلی حرفیدیم کلی خندیدیم !

داشتم ب فاطمه می گفتم حتما برات ی شعر می گم ! فاطمه خانوم ... چش وزقی ... خودش گف لب شتری  و ... ک نمیشه گفت

شعرش شد : فاطی خانوم... چش وزقی ... لب شتری ...

میخوام بیام در خونتون حرف بزنم با خودتون بگم شدم عاشق کوهانتون

بد خندمون گرفته بودا ! دو تا پیرزن دافم نشسته بودن تو میز بغلیمون ا بس می خندیدیم چپ چپ نگامون می کردن !

هنو تو رستوران بودیم ک فاطمه گف وااااااااااااااااای مامانم داره زنگ می زنه !

حالا صدا خیابونم میومد گفتم برو تو پله ها حرف بزن صدا کمتره گف ن بیخیال بریم تو دسشویی پارک !

رفتیم تو دسشویی حالا هی مامانش زنگ می زد فاطمه هم می گف وای ... نه ...

بد استرس گرفته بود !

ب مامانش اس داده بود سر کلاسم چرا هی زنگ می زنی !

ج نداده بود هی زنگ می زد فاطمه هم می گف وای چی کار کنم اینجا صدای کلاغا میاد !

همچین ک رف تو دسشویی غازا شورو کردن قا قا قا قا ...

فاطمه گف واااااااااااااااااای بریم بیرون !

رفتیم از محوطه حیوانات فاصله گرفتیم حالا کلاغا انقدر قارقار می کردن ک خدا میدونه !!

فاطمه هم با گریه می زد تو سر خودش داد می زد خفهههههههههههههه شییییییییییین ای درد ای کوفت زهر مار قار قار

منم خندم گرفته بود قش قش می خندیدم فاطمه از دستم عصبانی شد ازم ناراحت شد

می گف واقعا ک ! من دارم میمیرم از استرسو دارم گریه می کنم تو میخندی ؟

گفتم بخدا منم نگرانم ولی هر وقت خیلی اعصابم خورد میشه خندم می گیره مث وقتی گوشیمو زدن مث اتفاقی ک دو روز پیش افتاد و ...

آخه بخدا خیلی صحنه خنده داری بود !

غازا و کلاغا بد رو اعصاب فاطمه را می رفتن ! واقعا نمی دونستیم کجا بریم هر جا می رفتیم صدای کلاغا بود دسشوییم می رفتیم غازا شورو می کردن ب سر صدا !

خلاصه رفتیم ته ته پارک کلاغا کمتر بودن ب فاطمه ب زور گفتم باید زنگ بزنی دیگه اینجا صدا نمیاد بازم می گفت ریسک داره ب زور قبول کرد تا زنگ زد ی کلاغه اومد رو درخت بالا سر ما نشست شورو کرد ب قار قار فاطمه در رفت

 با سنگ زدم ب وسطای درخت ک کلاغه بره ...

خلاصه آخرم فهمیدیم مامانش نبوده بیچاره ! دختر خاله ی کوچولوش بوده !

خلاصه رفتیم ی کم نشستیم گپ بزنیم دعوامون شد

ی توهینی ب عشقم کرد ب شوخی گفتم خفه !

یهو گفت واقعا که درناز !!!! برات متاسفم ک بخاطر ی بی معرفت ... ب من میگی خفه !

اینجوری شده بودم --->

-ینی تو واقعا نفهمیدی من ب شوخی گفتم ؟! اصن مگه تو خیلی وقتا ب من نمیگی خفه شو ؟ مگه نمی گی ب کسایی ک دوسشون داری میگی خفه شو ... من ب کسایی ک عاشقشونم میگم خفه

+ ن تو داری اونو ب بهترین دوستت ترجیح میدی !

- خودت از اولم می دونسیتی من عاشقشم ...

+ تو حق نداری دیگه روش حساس باشی !

- من از اول همین بودم تو از اول همین درنازو خواستی اگه الان حس می کنی نمی تونی تحملم کنی مانعت نمیشم جدی می گم نمی خوام عذابت بدم !

+ خیلی محترمانه داری اونو ب بهترین دوستت ترجیح میدیو بم میگی برو گمشو ! دستت درد نکنه

خلاصه سر دو نفر کلی بحثمون شد

خیلی ناراحت شدم واقعا بغض گلومو گرفته بود فاطمه گف بیخیالش دیگه اصن بیا خوش بگذرونیم برا چی روز قشنگمونو با بحث اونا بد کنیم

 - آره

دست همو گرفتیم رفتیم قدم زدیم رفتیم تو آلاچیق یکم موزیک گوشیدیم ...

دیگه برگشتیم

تو بی آر تی داشتم درباره دانشگام می گفتم ک وای خیلی خوب بود خیلی خوشم اومد من حتما اینجارو میرم اگه قبول شم البته ان شاالله !

ان شااللهشو ب شوخی تریپ آخوندیو با لهجه غلیظ عربی گفتم

فاطمه گفت الله !!!

خانومای دوروبرمون خندشون گرفته بود یکیشون ب زور هی داشت لبش اینارو جموجور می کرد ک خندش نگیره خیلی

فاطمه گفت هرچی اللهشو غلیظ تر بگی خدا بیشتر قبول میکنه

بعدم کلی همدیگرو بغل کردیمو بابت بحثی ک کردیم مذرت خواهی کردیمو...

واقعا عاشقشم ... واقعا میمیرم براش... فاطمه عشق منه واقعا ماهه....

بعدم با کلی ذوقو شوق دوباره آزاد ثبت نام کردم با اولویت اول رودهن

امیدوارم قبول شم ...

 

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 20:7 توسط درناز |
يه دنيا دلم گرفته

 

 

خدا از تو گله دارم / با تو ام آهااااااااااي ... خدايـــــــــــا...

 

ك خدايي مي كني تو / رو زمينو آسمونا ...

 

تو ك عشقو آفريدي / پس چرا  همش ،‌ جدايي !

 

نمي فهمي حالمو چون / بنده نيستي و خدايي

 

خدا شكوه دارم از تو / چرا عشقو آفريدي ؟!‌

 

خدا دلتنگي عذابه / اشك بنده هاتو ديدي ؟‌

 

خدا اگه مي دونستي / توي بنده هات ي خسته

 

با ي قلب خورد چجور ب / انتظار مرگ نشسته

 

اگه جاي اون ي عاشق / مي نشستي حتي يك بار

 

مي ديدي ك دنيا ميشه / واسه قلبش ي نمكزار

 

وا۳ قلب خوردو زخميش / خدا خون دل مي خوردي

 

رحم مي كردي بهشو زود / اونو از دنيا مي بردي

 

خدايا غصه مي خوردي / از غم خلقت احساس

 

ب حال عاشقايي ك / مي كنن تو رويا پرواز

 

و پشيمون ميشدي از / بودنو قصه ي خلقت

 

ك يكي هر دم مي سوزه / يكي بش ... ميخنده راحت

 

خستم از دنياي تلخي / ك پره توش غمو غصه

 

تو واسه يكي مي ميري / اون حالتم نمي پر۳ !‌

 

دنيايي ك پر شده توش / دروغو تهمتو غيبت

 

غمو غصه ي آدم ها / وا۳ دنيا شده عادت !‌

 

يكي محكومه ب مرگه / يكي محكومه ب دنياس

جسد سر ي عاشق / نيمه شب ... رو آب درياس

 

تو خيابون يكي گريون / يكي غرقه توي غصه

 

ي عاشق با چشماي خيس .../ تو كوچه مي زنه پر۳

يكي فرياد مي زنه و / يكي بش مي گه ديوونه

 

خدايا... بدجور بريدم / از بودن تو اين زمونه

 

دوس دارم ناله كنم من ... / دوس دارم جيييييييغ بكشم هي ...

خدايــــــــــــــــــا ... دارم مي سوزم / آخ خدا جون ... آخه تا كي ؟!!!!!‌

 

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 16:20 توسط درناز |
تو کجایی؟

دنیا تارکو سیاهه / همه نا امیدو خستن

زمونه و غصه و غم / درای امیدو بستن

دنیا سرده تورو می خواد/ تو رو ای منجی دنیا

کجا بیام ک تو باشی ؟ / توی آسمون یا دریا؟

کجا باشم ک تو باشی / لب شالتو بگیرم

کنار پای قشنگت / با یه دنیا اشک بمیرم

کجا بیام ک نباشه / غم و غصه از جدایی ؟

کجا باشم ک نیاد از / هق هق عاشق صدایی؟

کجا بیام ک ببینم / حتی از دور اون چشاتو ؟

ببینم ب من می دوزی / برای ی بار نگاتو

می زنم باز زیر گریه / تو درونمو می خونی

حسی ک نمیشه گفتو / تو تمامشو می دونی

تو می فهمی چی کشیدم/ تو امام پاکیایی

منجی عالمو آدم / تو ستاره ی خدایی

تو بیا تا دنیا خوب شه / بیا ای تنها امیدم

بیا ای تنها کسی ک / می دونی من چی کشیدم

بیا تا بارون بباره / روی دلهای شکسته

بیا تا دیگه نمونه / در هیچ امیدی بسته

گله دارم از زمونه / خیلی خستم تو کجایی ؟

حال وحشتناکی دارم / دل شکستم تو کجایی ؟!

 اللهم عجل لولیک الفرج

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 و ساعت 18:43 توسط درناز |
لا عنوان

بیچاره دلم

اه دیگه حالم داره  ب هم می خوره ازین وضع ...

من ک حالم خوب شدنی نیس !

هم دارم خودمو عذاب می دم هم اطرافیامو ... پ چ بهتر ک بمیرم

زندگیم شده ...

هر روز پاشم برم کلاس تا لنگ ظهر یا بوق سگ شب جنازه برگردم !

سر کلاس بترسم ک وای نکنه استاد بگه تستاتون کو و شوتم کنه بیرون

باید بشینم سر کلاسو هیچی نفهمم چون اصن تو باغ نیستم !

چن شب پیشا صب ساعت ۶ رفتم ۱۰ شب برگشتم خونه

کلاس دیفمون تا هشتو نیم بود !!!

بیس مین ب نه تو اتوبان رسالت حالا می خواستم خیر سرم تاکسی بگیرم !

مگه این وقت شب اونم تو اتوبان تاکسی گیرمیاد حالا !

وقت وقتش ک صبه آخرم مجبور میشم شخصی بگیرم بس ک تاکسی نیس.

ی پراید بوق زدو نگه داشت

-مترو؟

- بفرمایین

با یکی از دوستام بودم اما نمی دونم چرا حس خوبی نداشتم !

تا نشستیم اومدم پولمو بدم پسره با کلش اشاره کرد ک باشه نمی گیرم ...

هی گفتم بفرمایین پریسا دستمو کشید!

مرتضی پاشایی گذاشته بود...

ی دفه صداشو ی عالمه بلند کرد در حدی ک گوشام داشت کر می شد !!!

تو اتوبان لایی می کشید و با سرعت می رفت .

قلبم داشت می زد. فقط تو دلم داشتم صلوات می فرستادم .

دست پریسا رو سفت گرفته بودمو پریسا هی می گفت نترس!

بچم تجربش زیاد بوده انگار !

نزدیک مترو ک شدیم پسره سریع صدای ضبطو کم کرد و زد بغل !!!

دوباره کرایرو دادم هر چی می دادم قبول نمی کرد!

جالب این بود ک حتی ی نگاهم نمی کرد بهمون !!! حتی از تو آینه !

همشم می گفت بفرمایین قابلتونو نداشت !

پریسا گف بگیرین ک ما هم موذب نباشیم خندید گفت بابا زوره ؟!!! نمی خوام بگیرم بفرمایین !

من نمی دونم واقعا چرا اینکارو کرد آخرم نگرفت !

شانس آوردیم پلیس نگرفتتمون ! با اون لاییایی ک اون می کشید و اون صدای بلند !

ساعت ۹ شب با دو تا دختر !!!

خدا رحم کرد ک ندزدید مارو و پلیسم نگرفت ! اونم دورو بر سد خندان ک گشت پره !!!

دیگه نزدیکای خونه تلو تلو می خوردم از بس خسته بودم !هر روزم همینه یا کلاسم یا خوابم یا دارم شعر می گم یا گریه می کنم یا لحظه شماری می کنم ک دنیا تموم شه یا امام زمان بیان

چن شب پیش فاطمه اومده بود خونمون زورش کردم شبم خوابید.

تا صب بیدار بودیم ک درس بخونیم و ی کم می خوندیم بیشتر حرف می زدیم.

کلی گریه کردیم با هم ... ب یاد اون روزا...

چی بودیم چی شدیم ...

دوستامون...

مصومه زهرا فاطمه ... همه چی ریخت ب هم ... حالا هر کدومشون ی غصه ای دارن

اه بیخیال اصن حوصله ندارم بنویسم .

بنویسم واسه کی ؟

خدا خودت ب دادم برس...

غم خودم ... غم فاطمه ...غم فاطمه ... غم مصومه غم زهرا... وای خدا...

 

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390 و ساعت 17:58 توسط درناز |
تنها کسی ک فهمید ... من چی کشیدم خداس..

ی روز سرد و برفی           می نویسم برا تو

باز ب یادم میارم              دنیای اون چشاتو

من ب یقین رسیدم          دنیا م۳ت نداره

بدجوری دلتنگتم              قشنگترین ستاره

ی درد خیلی بده             این قصه ی جدایی

دلتنگی خیلی سخته      مهربونم کجایی ؟

قسم ب اون خدایی         ک پیش هر دومونه

ی روز نشد ک قلبم         شعری ازت نخونه

ی روز نشد ک چشمام     ابر آسمون نشه

ی روز نشد موژه هام       ناودون بارون نشه

نشد ب این برسم          ک تو دیگه بد شدی

ک از شهر عاشقی         گذشتی و رد شدی

رفیقا گفتن ب من           ک تو م۳ ی سنگی

اونا نمی دونن ک            تو ی یاس قشنگی

سنگم باشی باز تکی      باز سنگ احساسمی

تو این قلب شکسته         فقط تو الماسمی

یادته اون روزا ک              برام دعا می کردی؟

دفتر شعراتو باز                با شادی وا می کردی؟

نمی دونم هنوزم             برام دعا می خونی ؟

چی کشیدم ک رفتی        ی ذرشو می دونی ؟

یادته ک می گفتی            برات دعا بخونم ؟

می گفتی زار و خسته       از بدی زمونم

یادمه آرزوتو                       واسه ظهور امام

یادمه بغضی رو ک             شد وقفه واسه صدام

یادم نمیره هرگز                 ک خیلی خیلی پاکی

از بهترین پاکترین              آدمای رو خاکی

د من چی بگم آخه           ب این قلب بیچاره؟!

بگم ک باید تو رو                دیگه زمین بذاره؟!

تویی ک هر شبو روز          خون دلت رو خورده

تویی ک پاکیاتو                 هنوز از یاد نبرده

نه این محاله بی تو           این دل رنگی نداره

تو توش نباشی دیگه         هیچ قشنگی نداره

تو توش نباشی کلا            دنیای شعر می میره

تو توش نباشی بیشتر        این دل عذا می گیره

تنهایی سخته ولی             باز خیلی شکر خدا

چون هستی اما نیستی      اونو می زنم صدا

اگه نبود عشق تو               دلتنگی ای نداشتم

اینجور شد ک قلبمو            پیش خدا گذاشتم

عشق تو توی قلبم             قلبی ک پیش خداس

تنها کسی ک فهمید            توش چی گذشته خداس

۹۰/۱۱/۱۷

 

تصاویر زیباسازی نایت اسکین



| *| نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390 و ساعت 17:32 توسط درناز |
تا کی زندگی ؟

تصمیم گرفتم گهگاهی بنویسم ...

دلم گرفته بد ... خفن ... در حد دیو سه سر

کنکور داره میادو من ...

اصن نمی دونم چرا اینجوری شد !

همه چی امسال ب هم ریخت !

از خونوادم خجالت می کشم .

خدایی چیزی واسم کم نذاشتن ...

خودم نفهمی کردم ... بی لیاقت بازی در آوردم .

خاک بر سرم ... دیگه نمی تونم زمانای از دست رفترو برگردونم ...

یادش بخیر...

با چ شورو اشتیاقی شورو کرده بودم ک بخونم ...

یادش بخیر ک تو ریاضیای مشاورم نفر سوم آموزشگا شدم ...

یادش بخیر...

یادش بخیر ک هنو شورو نکرده ی شوک روحی بهم وارد شدو ازون ب بد من موندمو تنها...

منو تنها شدیم دوستای صمیمی ای ک گریه شد کار هر شبو روزمون ...

از همون روزی ک ...

آه...

خدا تو شاهد باش.

مگه من کیو داشتم ک ثابت کنه چی کشیدم جز شعرام ک ذره ای از دردمو بیان می کرد .

شعرایی ک وقتی یکیشو دادم استاد ادبیاتم گفت از نظر وزنو قافیه خیلی خوب بود احساساتش تشبیه و آرایه هاش عالی بود فقط...

گفتم فقط چی ؟

گفت غم توش بیش از اندازه موج می زد ...

شعرایی ک وقتی دیگران می خوندن و تازه اون شعرا ذره ای از حالمو بیان می کردن دیگرانو ب گریه مینداخت...

همش ... تو گوشیم بودو اونم خدا بیامرزه ... آقا دزده الان اوراقش کرده دیگه

هه ! داشتم کاراشو می کردم ک بعد کنکور کتاب شعرمو چاپ کنم ...

سر قلمچی مگس می پرونم . داشتم شعر می گفتم نمی دونم چرا یهویی شعرم اومد سر آزمون !

مراقبه هم هی می اومد رد می شد چپ چپ نگا می کرد

من آلزایمری باز جا گذاشتم ... دفترچمو رو کارتونای آقای کینگ آبادی جا گذاشتم

دیگه هم پیداش نکردم ...

تمام شعرام انگار طلسم شدن !

انگار کسی ک واسش اون شعرا رو می نویسم راضی نیست ...

چ قلب پاکی داره اون ک ... ب خاطر عدم رضایتش خدا اینجوری شعرامو نابود کرد

شعرایی ک تمام دلخوشیو همدم تنهاییم بود ...

یادمه ی بار ی شعر سبک نو می خواستم بگم ولی شعرم نمی اومد کلی فکر کردمو گفتم اما خیلی جالب نشد ! بر خلاف این ک روش خیلی فکر می کردم !

همین شعری ک ی تیکشو تو درباره ی من هم گذاشتم

ازون ب بعد وقتی حس شعرم نمی اومد دیگه سراغش نمی رفتم .

اما وقتی حسش بیاد بدون این ک بخوام فکر بکنم می نویسم... بدون وقفه و مکث

امسال هر لحظه هر دم احساس شعر توم موج می زد

چون هر لحظه احتیاج داشتم ک دردامو رو کاغذ پیاده کنم ...

وای خدا اصن نمی فهمم ... نمی دونم از کجای دلم باید بگم.

از کنکوری ک داره می رسه و من هیچی بارم نیست...

از شورو نشاطی ک داشتمو حالا ... شدم ی افسرده ی دیوونه

از نمرات ۲ و ۳ و ۶ی ک تو امتحانام گرفتم !!!

از امتحانایی ک همشو افتادم ... !

از تنهایی؟

از زشتی ... ؟

از دل شکستنای این دنیای لعنتی ...

از بی انصافی روزگار...

یا از چشمایی ک از شدت گریه دیگه تار می بینه ...

خدا ... تو بگو

بگو از کدوم یکیش بنویسم خدا ؟

د خدا بگو ؟

چی شد ک اینجوری شد ؟

چی شد ؟

هنوز ماتم ... بعد این همه ماه باور نکردم هنوز ... هنوز امید نا امیدی تو دلمه ک رویای کابوس بودن همه ی اینارو تو دلم زنده می کنه ...

ک ی روز بیدار شم از خوابو ببینم همش کابوس بوده ... برگردم ب یکی دو سال پیش...

البته یکی دو سال پیش مشکل درگیری با خونواده داشتم

ک درکم نمی کردنو رفتار چندان خوبی نداشتن باهام .

از پارسال تا امسال فوق العاده تغییر کردن مامان و بابام ...

رفتارشون باهام عالی شده .

دیگه ی احساس خیلی خوبی ازین بابت دارم .

دیگه راحتم .

وقتایی ک ناراحتم بابام میاد باهام حرف میزنه. واقعا آروم میشم .

پریشب حالم افتضاح بود ... ب معنای واقعی تصمیم ب خود کشی گرفته بودم .

داشتم فکر می کردم باید چی کار کنمو چجوری ازین دنیا نجات پیدا کنم

احساس پوچی می کردم ... احساس نا امیدی ...

بابام اومدم تو اتاقم . باهام حرف زد ... منطقی...

احساسی...

همه جوره...

خیلی آروم شدم ... خیلی سبک شدم .

بابت خونوادم خدارو شکر می کنم

اما حتی وحشتناکترین رفتار اونا... عذابی ب اندازه ی سر سوزنی از زجری ک امسال کشیدمو برام نداشت...

کاش کابوس بود ...

 

واااااااااااااای... وااااااااااااااااااااااااااااای

حتی وحشتناک تر از کابوسه ...

تو ی اوهام وحشتناکی گیر کردم ...

تو این ی سال .. تو ۱۸ سالگی ک واسه هر کسی بهترین سن زندگیشه ...

تمامشو جون کندمو زجر کشیدم ... زجر کشیدمو آرزوی مرگ کردم...

عزیز ترین کسامو عذاب دادم  با اشکام اشک تو چشای مامانم... فاطمه و زهرا آوردم ..

نمی دونم چی کار کنم تو باتلاق دنیا !

فقط همینو میگم ...

خدا نجاتم بده



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 و ساعت 22:51 توسط درناز |

سلام ...

می رم واسه کنکور ...

خدافس تا سال دیگه ...

خیلی دعام کنین   .

بای بای ...



| *| نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390 و ساعت 18:6 توسط درناز |
یادش بخیر !

 امروز از صب که پاشدم مثل هر روزم پی سی رو روشن کردم و یه موزیک گذاشتم .

یادی از دوران امتحانا کردم ...

با لعیا تو کتابخونه چقدر درس می خوندیم ! و در اثر درس خوندن زیاد انرژی مغزیمون تموم می شد و می اومدیم بیرون برای کوفت کردن یه چیزی ...

بعدی ....:دی

بعدی .... : ) )

( تعجب نکنید ! رمزی بود :دی )

و یاد گاف قشنگم تو امتحان عربی افتادم !

اولین سوال ترجمه ی چند عبارت بود که اولین عبارتش این بود :

الهی ! جد علیَ و ان کنت غیر مستاهل ...

من این عبارتو ترجمشو ندیده بودم و نخونده بودم !

در نتیجه در چند دقیقه ی آخر زمان امتحان یه دری بری ای نوشتم از این عبارت که خالی نذاشته باشم که ای کاش خالی می ذاشتمش ( ! )

گفتم خب ... جد ... از وجد میاد ... وجد یعنی پیدا کرد !  خب پس جد یعنی بیاب ...

علیَّ رو هم چشام چپل در قیچی دید خوندم علی ( ! )

خب پس ترجمه می شه : خدایا علی را پیدا کن حتی اگر شایسته ی آن نیستم ! : ) ) )

هنوزم موندم اون شاهکار تمیزم چه جوری به عقلم رسیده !

تازه سر امتحان تو دلم داشتم به طراحای سوالش فحش می دادم که این دیگه چه جمله ایه که واسه ترجمه دادن !

وقتی داشتم سوالا رو چک می کردم با یکی از بچه ها بقیه ی بچه ها که از ترجمه ی زیبای من آگاهی پیدا کردن از شدت خنده دچار دلدرد شدن و این ترجمه سبب شهرت من در مدرسه شد .

دم آخرم که داشتم می رفتم بچه ها هی منو دس می نداختن می گفتن داری می ری علی رو پیدا کنی ؟!

روزای بعدشم که می رفتم سر امتحان هر کی منو می دید ( حتی کسایی که من نمی شناختمشون !!! ) بهم می گفتن بالاخره علی رو پیدا کردی یا نه ؟ : ) ) ) )

سر امتحان زبان فارسی زنگ زدم به فاطمه ( عباسی ) که تکواژ های گروه اسمی پای علی رو بپرسم ازش !

آخه دقیقا این مثال " پای علی " رو استادمون صب گفته بود و هنوز همین مثال تو ذهنم مونده بود اما تکواژاش واسم سوال شده بود !

تا گفتم پای علی فاطمه زد زیر خنده گفت بد گیر دادی به این علیا !

حالا خودم خندم گرفته بود دیگه نمی تونستم سوالمو بپرسم فقط داشتم پشت تل می خندیدیم .

بگذریم ...

کلی یاد خاطره های خوب و بد امتحانا افتادم که البته همش بد بود اما دو سه تا جالبش همینایی بود که گفتم و ...

حو3لم سررفته بود پا شدم یه آهنگ ساختم . نمی دونم چرا با این دنس ایجی هر کاری می کنم موزیکم آخرم پلیسی در میاد !

حتی خودمم می گوشم می ترسم !

ولی خب .. پی سی داغون... که گاهی دلم می خواد با یه کلنگ بزنم تو سرش ... چار تا نت می چینم کنار هم هنگ می کنه و دیگه نمی تونه عین آدم پلی کنه !

هی گیر می کنه هی جون می کنه .

فقط دوست دارم زودتر قبول شم .... یه رشته ی خوب همین جا .

بعد دوست دارم زودتر زودتر کار پیدا کنم . شده ماهی 50 تومن به جان خودم حاضرم !

دیگه اصلا دوست ندارم تقاضای چیزی رو از مامان و بابام بکنم که حالا اونا هم یا بخوان قبول کنن و منتش رو سرم باشه یا قبول نکنن و بدتر احساس خورد شدن شخصیت داشته باشم .

بگذریم...

این روزا رو فقط دارم می گذرونم ! اصلا نمی دونم چه حالیم .

با اون گند تاریخی ای که تو امتحانا زدم ! نمره ی 15 و 14 جزو بالاترین نمراتمه ! ! !

نمی فهمم د چرا این نمره های لامصب رو سایت نیست !

باو اومدی یه بدبدخت فلک زده ای مث من اون روز که مدرسه ی خراب شدش کارنامه می داده خبر دار نشده باشه .

آخه ابهری گفته بود پنجم شیشم به بعد زنگ بزنین بهتون می گم کی کارنامه ها میاد !

چند نفر شانسی زنگ زدن و فهمیدن و به هم خبر دادن .

شارژ این گوشی لعنتی هم صب دیروز تموم شده بود و زدمش به شارژ و روشنش نکردم !

تا ظهر ... تازه بعد از ظهر از پریز کشیدم بیرون و وقتی روشن کردم اس ام اس لعیا رو دیدم : " کارنامه گرفتی ؟ "

قلبم اومد تو دهنم و فهمیدم کارنامه ها اومده .

اما دیگه چه فایده ! مدرسه تعطیل شده بود !

واسه اعتراض چند روز بیشتر مهلت نداریم .

این مدرسه ی لامصبم که فقط دو شنبه ها و چهار شنبه ها بازه.

حالا ... رفت تا دوشنبه که کارنامه ی اصلی با معدلو بدن !

دو شنبه هم که من نیستم مسافرتم .

ای خداااااااااااااااا

من از کدوم گوری باید نمره هامو ببینم !

یعنی واقعا این مملکت اینقدر پیشرفتس که یه نمره نمی تونه تو سایت بذاره !

این نشان از گشادی ایرانیاست ... خود منم یکی از اونا .

وسط یه نا امیدی شدید و یه امید شدید گیر کردم .

یه ورم پره از ناامیدی و روزایی که تو اون دبیرستان لعنتی تباه کردم و نفهمیدم و یه ور دیگم امید به این که بتونم تلاشمو تو این یه سال بکنم و موفق شم .

از یه ور می گم این همه جمعیت چند ساله دارن تلاش می کنن واسه کنکور تو می خوای یه ساله چه خاکی تو سرت کنی با این پایه ی ضعیفت و از اون ور آموزشگامون گفته ما شما رو از صفر می سازیم .

دلمو سپردم به امید ...

می خوام نا امیدی ها رو بریزم دور اما فکر نمره هام داغونم کرده .

وقتی حتی فکرش واسه ثانیه ای از ذهنم عبور می کنه تو اون لحظه دلم می خواد دیگه تو دنیا نباشم .

ظهر دلم گرفته بود ...

شعر و ور و ترانه و داستان و کوفت و دردای قلبمو باز روی این کاغذای بیچاره پیاده کردم .

به خدا نابود شدن اونا هم از غصه های من .

رفتم ناهار بخورم وای نه ! !

سبزی پلو با گوشت ! اه .

اما خیلی گرسنم شده بود و دیگه زیادی کاکائو و هله هوله خورده بودم .

ازاونورم دیدم هی اگه بخوام شام و ناهار نخورم باز مامانم یه چیز بهم می گه .

بعد از ظهر رفتم خوابیدم .

بیدار که شدم با فائزه و نرگس اس ام اس بازی می کردیم و سوالای روانشناسی از هم می پرسیدیم .

فائزه زنگ زد بهم .

کلییییی با هم حرف زدیم .

از همایش زبان قلمچی داشت می گفت .

پریروز بهم اس داد پاشو بیا من تنهام منم تازه از خواب پا شده بودم وحال نداشتم بش اس دادم که نمی رم .

واقعا نمی شد .

ساعت 10 و نیم بود و همایش تا 12 بیشتر نبود . اوووووو ... اگه خیلی زود آماده می شدم و صبحانه می خوردم نیم ساعت تا برسم اونجا 45 مین ...دیگه چیزی نمی موند و نشد برم .

فائزه امروز داشت از اون همایش و استادای قلمچی و حرفای مشاورش می گفت .

یکی از فامیلاشون مشاور تحصیلیه و اون بش گفته وا3 کسایی که می خوان مدر3 برن بهترین جا قلمچیه که در کنارش برن و کسایی که می خوان غیر حضوری بخونن بهترین جا علومه ...

خیلی خوش حال شدم !

اولش چند تا از بچه ها می گفتن بیا بریم علوی ولی همه علوم ثبت نام کردیم .

فائزه می گفت فامیلشون گفته بوده علوی اصلا خوب نیست .

منم اینو حس می کردم ! علوی فقط اسم در کرده !

اگه یه ذره امید تو دلم هست اونو فقط علوم و مشاوراش بهم دادن .

چقدر تبلیغ کردم !

یکی ندونه خیال می کنه بابام آقای نوریه !

ولی واقعا اگه تو امتحانام از هر امتحانی یه ده یازده نمره ای گرفته باشم همونو کلا از علوم دارم .

به خودم بود فکر کنم همه رو صفر می شدم می رفت !

بگذریم ...

داشتم می گفتم ... داشتم با فازی حرف می زدم حالا بابام برگشته بود بستنی خریده بود ...

اهل خونه : درناااااااااااااااااااااز بیا دیگه آب شد .

کچلمون کردن . کلی حرف هنوز داشتیم واسه گفتن ولی خب ... نمی ذاشتن دیگه حرف بزنیم که !

چپ و راست در اتاقم باز می شد ... مامان : درناز بیا ... محمد : درناز بیا .... بابا : درناز بیا ...

وای ...

هیچی رفتم بستنی ... به به چقدر چسبید ! :دی

بستنی کاپوچینویی و طالبی ایش از همه خوشمزه تر بود ! ولی واقعا چقدر سلیقه ها فرق داره !

من از توت فرنگی ایش و آلبالوییش و .. اون یکی نمی دونم چی بود ولی اونم قرمز و صورتی بود خیلی بدم اومد بر عکس بابا عاشق اونا بود !

حالا بابا حالش به هم می خورد از کاپوچینویی و کاکائویی و شکلاتیش !

بعدش اومدم رو تختم ولو شدم یه خورده با گوشیم ور می رفتم ...

در و دیوارو تماشا می کردم ...

یه دقه از اتاقم اومدم بیرون دیدم بابا یه تخته با یه سبد پر از قارچ و سوسیس و قلفل دلمه ای آورده که خورد کنه .

خیلی دوست داشتم کلا من ناهار فردا رو درست کنم .

گفتم من .. من خورد کنم ؟

بابا : آره برو دستاتو بشور بیا ...

رفتم شستم اومدم بهم یاد داد چه جوری هر کدومو باید خورد کنم . یکی دو ساعتی با اونا سرگرم بودم .

محمدم دستاشو شسته بود اومده بود پیش من اونم یه سری از سوسیسا رو خورد می کرد .

مامان اینا هی می گفتن بیا شام بخور یه ذره بخور ولی من اصلا میل به آبگوشت نداشتم ! :-&

مامانم غرغر کرد خجالت بکش هیچی نمی خوره ...

- چرا می خورم بعدا می رم چای و شکلاتی چیزی می خورم ...

+ همه خورد و خوراکش شده فقط هله هوله ...

تو این خونه به همه چی گیر می دن . تو خونه مامان خانوم اینا بدتر از اینجا ! مخصوصا به خوردن .

آدم می ره خونشون به غلط کردن می افته بس که زورت می کنن اینو بخوری و اونو بخوری ...

من نمی دونم آخه چی کار به خوردن آدم دارن !

بیچاره علی ! بابایی یه لیست نشستن نوشتن از سوالایی که قراره از دختری که می رن واسه علی خواستگاری بپرسن ... یکی از سوالاش اینه : آیا دختر شما درست حسابی غذا می خوره ؟ : ))))))

بیچاره اون دختر ! لابد باید جلو اونا صبح تا شب بخوره و به شکرانش چار تا نماز هزار قل هو الله بخونه تا بگن به به چه عروسی گیرمون اومده !

والا به این چیزا نیس خوش بختی ... به آدم بودنه ... به انسانیته .

به ذاته که ! خدا باید به آدم رحم کنه کی می خواد شریک زندگی بشه !

اومدی یکی هزاریم با اصل و نسب بود ، حجابش توپ ... ، نماز اول وقت ... مستحباتش ترک نشه ، وضع مالی عالی ، وضع چهره متعالی :دی ... ولی ذاتو از کجا می خواد آدم تشخیص بده !

در بعضی موارد یه همچین کسایی ذات خوشی ندارن ! مثل یکی دو تا تو فامیلمون و مثل یکی دو تا تو کلاسمون که اسمشونو نمیارم .

به نظر من اول ذاته . کاش آدم می تونست ذات آدما رو بفهمه .

الله اکبر ! چه توانایی ای دارم من تو ، تو حاشیه رفتن !

اصلا چی داشتم می گفتم ...! آهان ....

بعدش خسته شدم پا شدم بابا گفت بذار باشه فردا خودم بقیشو درست می کنم که مامان خودش خورد کرد .

رفتم دم یخچال یه پپسی برداشتم مامانم گفت دیوونه معدتو خراب می کنی ... این گاز داره اسید داره با شکم خالی چرا می خوای نوشابه بخوری ؟

حداقل یه چیزی بخور ... یه کاسه آبگوش ... یه ذره نخود لوبیا .. .فرض کن داروئه به زور بخور .

و و و ...

- بابا شما چی کار دارین آخه ! باشه الان یه ذره کلوچه می خورم که معدم خالی نباشه !

مامان واسم کیک برید و یه رانی داد بهم گفت لااقل اینو بخور ...

خلاصه کیک و رانی خوردم ... وای رانی پرتقال ...

یادش بخیر ... با فائزه چقدر زیر بارون و برف رانی خنک پرتقال خوردیم ...

فائزه عاشق رانی پرتقال بود .

تو حیاط مدرسه قدم می زدیم و زیر بارون ...

تقریبا هر روز می خوردیم .

آه ....

یادش بخیر ...

امروزم که با هم حرف می زدیم آسمون قلمبه ( ! ) :دی می زد و یه نم نم بارونی اومد و ما هم پشت گوشی کلی ذوق می کردیم .

نمی دونم چرا اینقدر بارونو دوست دارم ! خیلی رویاییه ! نه ؟ !



| *| نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390 و ساعت 18:43 توسط درناز |
آخرین امتحان مدرسه

آخرین امتحان کامپیوتر بود ...

به خودم قول داده بودم اینو دیگه بیستم . آخه من عاشق کامم و دوس داشتم کام بخونم ولی ...

از اون سوالا فقط 2 تا سوالشو نخونده بودم !

بقیرم سطحی خونده بودم . با دلشوره رفتم سر امتحان .

بازم اون دالان مرگ ( راهروی مدرسه ی رضوی ) که این بار با صندلی های امتحانی تزیینش کرده بودن .

دبیر شیمی ازم می پرسید امتحاناتو چطور دادی و چی کار کردی !

و من گفتم همه رو چقدر عالی دادم ( ! )

وای نه ! هنوز جرئت نکردم به کسی بگم تاریخ 2 میشم !!!!

وای ... دلم شور می زنه ...

امتحان کامم در حد 14 دادم و بی تفاوت اومدم بیرون ...

بازم یه بغض لامصبی داشت خفم می کرد .

اما این که دیگه تموم شد آرومم می کرد .

به درک ... به جهنم ...

مهم نیست چند تاشو می افتم ... دیگه هیچی واسم مهم نیست .

اومدم تو حیاط و عین خرا یه دور دور حیاط دوویدم و به زور بغضمو قورت دادم .

اومدم پیش بچه ها ...

مشغول عکس گرفتن و فیلم گرفتن شدیم ..

به خودم قول داده بودم موقع خداحافظی از مدرسه و از بچه ها نذارم گریم بگیره .

به خودم می گفتم تو باید شاد باشی که دیگه از شر این مدرسه که توش کشته شدن همه ی آرزوهات رو دیدی راحت می شی .

رفتم پیش فاطمه اینا ... از آخرین بزن و برقصای بچه ها فیلم گرفتم .

آه ...

تموم شد . همش ...

موقع خداحافظی ... با خیلیا خداحافظی کردم و همون جور که به خودم قول داده بودم گریه نکنم ...

بغضمو قورت دادم .

اما ... چهره ی پر از اشک لعیا اجازه نمی داد که دیگه بغضمو تو گلوم خفه کنم ...

این بغض لعنتی به ثانیه نمی کشید که هی باد می شد هی باد می شد و داشت خفم می کرد .

بی خیال ...

دیگه نمی خوام از لحظه ی جدایی بگم اما ... !

هنوز هیچی نشده دلم تنگ شده .

معصومه امروز حسابی کسل بود ! نیدونم چرا ! هر چی هم ازش می پرسیدم می گفت هیچی نیس بی خیال !

به شوخی بش گفتم چیه واست خواستگار اومده ؟ :دی

خندش گرفت .

سه تایی ( من و فاطمه و معصومه ) رفتیم نزدیکای خونه ی اونا چون اونجا من یه جا کار داشتم .

بعد رفتیم چند ساعتی تو پارک نشستیم.

نشستیم با هم حرف زدیم و فهمیدم معصومه چرا ناراحته و فاطمه هم یه چیزی گفت که یه جورایی مشکلش همون مشکل معصومه بود ! با بغض می گفت مگه چیه برام مهم نیست !

مشخص بود براش مهم نیست ! اگه مهم نبود پس اون بغض چی بود ! اصلا مگه میشه مهم نباشه .

ردیف کردن اون کار واسه معصومه فقط از دست مامانم بر می اومد و دعا کردن سه تامون .

زنگ زدم به مامانم و توضیحات لازمو دادم و قرار شد تا قبل از این که ماها برگردیم خونه بزنگه مامان معصومه و با هم حرف بزنن .

واسه فاطمه هم ! واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم !

شاید از دست بابام بر می اومد ولی حس می کردم عمرا مامان و بابام قبول کنن ! ( که البته الان که دارم خاطره می نویسم چند روزی گذشته و مشکل فاطمه هم خدا رو شکر توسط خود مامانو باباش حل شد )

خلاصه اون روز کلی گپ زدیم . بعدشم من رفتم کافی نت که اینقدر واسه گرفتن سیم نت نخوام التماس مامانمو بکنم آخرشم بهم نده .

نسل قبل چرا اینجورین خداااااااا ؟!

با هر چیزی که زمان خودشون نبوده مخالفن !

انگار حالا تو نت لولو خرخره داره ! هر چند داره !

ولی دیگه اونقدر بزرگ شدم که بتونم لولوخرخره هاشو از فرشته هاش تشخیص بدم .

اما چه لولوخرخره چه فرشته ... می دونم نباید هیچ کدومو خارج از دنیای مجازی بیارم .

بعدشم بر گشتم خونه . ناهار خوردم و بعد از یه کوچولو استراحت آماده شدم که برم همایش علوم .

ریحانه گفته بود با هم بریم و هفت تیر قرار گذاشته بودیم .

در اصلا باید این همایشو با مادر و پدر می رفتیم . بابام که سر کار بود ، مامانم قرار بود بیاد.

باز دعوام شد با مامانم ! اصلا نمیشه من باهاشون حرف بزنم بشه دعوا نشه !!!

یه کلام گفتم من میشه نیام ؟! چون سرم خیلی درد می کرد .

باز شروع شد  : می خوای کلا کلاساتم من به جات برم تعارف نکن .

خدا شاهده نشده با مامانم برم بیرون دعوامون نشه . لب باز کنم جک بگم حرف از درس بزنم هر کاری بکنم بالاخره یه غری می زنه !!!

مامان گفت خسته و کوفتم به خاطر تو باید پاشم بیام فلان جا و ... منم سریع گفتم خب نیاین اصلا !

- معلومه که نمیام . خودت پاشو برو .

+ هیچی با یه اعصاب خورد لباس پوشیدم و زنگ زدم به ریحانه قرارمونو دقیق گذاشتیم .

دم آخر گفتم نمیاین دیگه ؟

- تو الان آماده ای ؟! خب نمی دونم من می تونم تا 5 دقیقه دیگه آماده شم میخوای برو ولی اگه می تونی هم وایسا !

صبر کردم طبق معمول 5 مینای مامانم یه ربع و نیم ساعته !

خلاصه با هم رفتیم .

هفت تیر ریحانه رو پیدا کردیم .

رسیدیم به سالن زکریای رازی .

مجری برنامه محمد سلوکی بود و ... از این می گفت که این 11 ماه رو جدی بگیریم .

حرفاش روم تاثیر گذاشته و ...

من باید باید باید موفق بشم تو کنکور .

بعدشم تقلید صدا و ... قدیمی ترین گروه موسیقی رو آوردن .

خیلی خوش گذشت . خیلی با ریحانه خندیدیم .

چند تا از پسرا خیلی شر و شیطون بودن که اتفاقا اومدنه با هم بودیم ! ! !

نگو مقصد اونا هم همین همایش بوده ! :دی

اینقدر تیکه های خنده داری می نداختن که خدا می دونه !

کلی مسخره بازی در می آوردن . اون ته می رقصیدن .

چقدر باحال بود ! ! !

صندلی بغلی من خالی بود و بغلیش باز یه پسره نشسته بود .

حالا جا هم تقریبا کم اومده بود . این وسطم نه می تونستن دختر بشونن نه پسر !

در نتیجه تا آخر این صندلی خالی موند . : ) )

شبم تو راه برگشت تو اتوبوس باز کلی با ریحانه گفتیم و خندیدیم.

از خاطرات جنوب پیارسال و پارسال و ... برادر هادی و برادر کاظم ...

مامانمم خندش گرفته بود که ریحانه و مائده اینا اون سال چه بلاها که سر این دو تا بیچاره نیووردن !

نمی دونم چرا اینقدر اتوبوس دیر حرکت می کرد هر ایستگاهی می رسید شونصد ساعت وایمیساد بعد حرکت می کرد . آخه ساعتم ده شب بود دیگه !

یه جا دیگه خیلی وایساد ! منُ ریحانه هم ته اتوبوس بودیم و اونورم چند تا دختر دیگه که اتفاقا اونا هم از همین همایش بر می گشتن .

من گفتم آقا پیاده بشیم هول بدیم ؟

ریحانه زد زیر خنده و اون دخترا برگشتن گفتن ما هم هستیم . :دی

یه خانومه از جلو برگشت گفت چرا فقط حرفشو می زنین خب اگه راس می گین پاشین یا علی . :دی

حالا ما یه حرفی زدیم فک نمی کردم مردم بشنون !

اونا هم که از خدا خواسته جدی جدی داشتن ما رو می فرستادن اتوبوس هول بدیم !

چه شود ! اتوبوس هول دادن چند دختر ساعت 10 شب !

خلاصه رسیدیم خونه .

محمد کلی خودشو لوس کرد پیش مامان که دلم براتون تنگ شده بود و مامان گفت الهی بمیرم برات که همش مجبورم تو رو تنها بذارم و برم بیرون .

حالا یک پپسی ای این مادر و پسر وا3 هم وا می کردن ! :دی

تا آخر شبم حرفای سلوکی ، آقای فرجی و و ... همش تو ذهنم بود و هم یه امیدی رو توم تازه می کرد هم دلشوره به جونم می نداخت !

درسته هنوز کلاسام شروع نشده ولی ... پشیمون نیستم از این که تو این آموزشگاه ثبت نام کردم .

یقین دارم اینجا هر چی بشم اگه جای دیگه ای می رفتم صد برابر بدتر از اون می شدم .

خدایی تدریس بیشتر استاداش لنگه نداره تو تهران !

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 و ساعت 18:41 توسط درناز |
خاطره ی آخرین 4 شنبه و 5 شنبه ی سوم دبیرستان .

چقدر خوابیدم دیشب !

ساعت 8 که از کلاس اومدم خوابیدم تاااااااااااااا صبح !

اینجوری تصمیم گرفته بودم درس بخونم !

هر روز هر روز خوابم !

صب رفتم مدرسه مشغول نوشتن شیمی شدم ... جزوم یه کم ناقص بود داشتم از رو جزوه فائزه کاملش می کردم .

یه خورده هم با بچه ها باز صحبت سر این شد که سال دیگه رو چه خاکی تو سرمون کنیم ! بریم آموزشگاه یا یه مدرسه !

یهو فائزه اومد سلام کردیم و نقاشی ای که دیشب کشیده بودو نشونم داد !

واااااااااااااای که چه هنرمندیه این دختر !

یه دختر خیلی خوشگلو کشیده بود !

بچه های کلاس 2/3 تجربی یعنی فاطمه و معصومه باید می رفتن سر کلاس . ما هم رفتیم سر صف .

خانوم ابهری اعلام کرد که تجربیا باید برن مدرسه ی ایکس امتحان بدن و ریاضیا هم مدرسه ی ایگرل !

وا رفتم ! آخه معصومه و فاطمه و زهرا ...

یعنی دیگه با اونا نیستم ؟! پس من سر دروس عمومی با کی بشینم رفع اشکال کنم !

چقدر وحشتناکه که دیگه نمی تونم صحنه ای رو ببینم که کنار هم نشستیم و همدیگرو دلداری می دیم که امتحانمونو خوب می دیم و به هم تو سوالا کمک می کنیم !

خیلی متعجب رفتم زهرا رو صداش کردم ! یهو زهرا مث این منگلا با تعجب  برگشت گفت ئه سلام !

زدم زیر خنده خودشم خندش گرفت ! گفت آخه بی هوا یهو از پشت زدی بهم !

گفتم واقعا چی فکر کردی که سلام می کنی ؟! حالا خوبه همین الان داشتیم واسه هم جک تعریف می کردیم !

تا می اومدم حرف بزنم قیافه ی متعجب زهرا و سلام بامزش می اومد جلو چشَم !

خلاصه گفتم زهرا گفت آره خیلی مسخرست اصلا واسه چی ریاضی و تجربی رو جدا می کنن !

بعد با یه حالتی گفت تو آموزشگاه علومم تو از من و فاطمه و معصومه جدا افتادی !

بالا که رفتیم بچه ها یه نیمکت رو برداشته بودن آورده بودن تو راهرو واااااای خودش خاطره ای شدا !

خیلی خوش گذشت ...

چند تا از بچه ها می شستن روش چند نفر دیگه تا ته راهرو هول می دادن .

زنگ اول که نصف زنگو که هندسه داشتیم نیومده بود حال کردیم .

نصف دیگشمم دین و زندگی اومد یه خورده فک زد ولی من اصلا کلا نفهمیدم چی کار کرد چون اصلا حوصله ی گوش دادن نداشتم .

واقعا تازه می فهمم تو این مدرسه ی لعنتی تباه شد چند سالم ... و حتی مقدار زیادی از آیندم .

قسم می خورم تا جایی که در توانم باشه همه رو از مزخرفی این مدرسه ی آشغال مطلع کنم .

جز یه خانوم مهرگان و خانوم عظیمیان و یکی دو تا دیگه اونم به زووور ... بقیشون افتضاحن !

از وقتی آموزشگاه می رم سر کلاس مدرسه که می شینم بغض گلومو می گیره .

چون می فهمم که واقعا تا حالا هیچی تو مدرسه نمی فهمیدم و هر روزم که می گذره بازم هیچی سر کلاسای مدرسه نمی فهمم . نه نمی گم مشکل فقط از اوناست . خب آی کیوی خودم هم خیلی پایینه من خیلی خنگم ... خیلی خرم اسکلم منگلم ولی اینا هم دیگه تدریسشون ...

ای خداااااااااااااااااا این مدرسه ی آشغال فقط و فقط اسم در کرده بود همین ...

تنها حسنش و تنها چیزی که بهم دلگرمی می ده پیدا کردن دوستای خوب تو این مدرسه بود .

ولی من اسمشو می شکونم . همه چیشو به هر کی که ازم بپرسه می گم .

میگم چه کادر مزخرفی داره . می گم چه جوری نمره می دن . میگم چه جوری حق بچه ها رو چه جوری بهشون نمی دن .

می گم چقدر نامردن ... چقدر عوضیییییییییییییین ...

اه بی خیال باز رفتم تو حاشیه .

هر چند اینقدر این حاشیه ی لعنتی پر رنگه که دلم می خواد واسه کل دنیا فریاد بزنم و اسم بیشتر معلماشو بگم تا همه بدونن با این همه از آرزوهای ما چه کردن که حالا هیچی ازش نمونده !

جالبه ! تو هر آموزشگاهی که می ری بیش از نصف کلاساشو بچه های مدرسه ی ما تشکیل می دن .

حالا فرق نداره آموزشگاش نزدیک مدرسه باشه یا تو سید خندان باشه یا انقلاب یا هر جای دیگه ...

اکثریت بچه های کلاس همه معلم خصوصی دارن . همه آموزشگاه می رن . تقریبا کسی نیست که فقط با مدرسه اومدن بتونه درسا رو بگذرونه !

این یعنی کلاس در حد صفره ...

اه بی خیال ...

زنگ دوم تاریخ .

بهمون 100 تا سوال داد و گفت اینا از ترم 1 و دوئن که 15 نمره ی امتحانتون اینه .

کسایی که 20 می خوان باید ترم دومم بخونن .

هممون خواهش کردیم که نه اینجوری نباشه خب چه فایده ! این یعنی ما باید کل ترم دومم بخونیم .

حتی اگه همون قائده ی 5 و 15 رو هم می ذاشت کمتر می شد واسمون !

گفت برین با دفتر صحبت کنین .

من و عباسی و زینت رفتیم پیش خانوم ابهری و کلی چونه زدیم و فهمیدیم خانوم جمال اول گفتن همین سوالا و سر یه جریانی نظرشون عوض شده و ...

هر چی هم چونه زدیم گفتن خود خانوم جمال گفته .

برگشتیم کلاس به خانوم گفتیم که خانوم ابهری گفتن خودتون این طوری خواستین !

گفت شما سه نفر آدم رفتین که بگین درسا حذف شه ؟ قرار بود برین بگین تایم امتحانتونو عوض کنن .

خلاصه رفتیم و چونه زدن واسه اونم فایده نداشت .

زنگ تاریخم من و فائزه کنار هم نشسته بودیم  چون سر دین و زندگی یه کوچولو بحث سیاسی شد شک کردم که احتمالا فائزه هم دیگه طرفدار آقای احمدی نژاد نیست ! ولی چیزی نگفتم حوصله بحث نداشتم .

زنگ تاریخ گفتم تو چی رو گفتی که کمالی داشت در مورد مشایی می گفت ؟!

اونم یه چیزی رو گفت و یه خورده بحث سیاسی شد بینمون و هر دومون گفتیم ولش کن اصلا حوصله ی بحث نداریم ...

من خودم وقتی یه چیزایی رو از دهن فاطمه ( عباسی ) شنیده بودم و سر صحبتی که اون روز زنگ ورزش با فاطمه و لعیا تو حیاط کردیم حسابی از احمدی نژاد بدم اومد .

یه جورایی هم به هم ریخته بودم . اومده بودم خونه هی می گفتم گور بابای سیاست .

ولی خب طی بحثی که باز بین من و علی شد و همین طور گشتن تو یه سری از سایتا و خوندن خیلی از اخبار متوجه یه موضوعی شدم و بیش از پیش بهش یقیین پیدا کردم .

واسه این الان می گم تا پای جون طرفدار سید خراسانی و دکتر احمدی نژاد هستم .

اه بازم حاشیه ...

بعد حس کردم فائزه انگار ناراحته . خودمم ناراحت بودم .

نه این که با هم بد حرف زده باشیم یا خیلی تند حرف زده باشیم نه فقط ! نظرامون متفاوت بود .

فائزه رفت پایین و اومد بعد نشستیم تا آخر زنگ با هم نقاشی می کشیدیم .

زنگ سوم فیزیک .

سر کلاس داشتم از گاف تاریخی ای که جلوی علی و مامان خانوم و بابایی دادم  به فاطمه می گفتم .

سر این بود ...

همین چند وقت پیش سر کلاس فیزیک ( خانوم توحیدی ) یه عنکبوت خیلیییییییی بزرگ یا شایدم رتیل که وسطش آبی رنگ بود و شاید بشه گفت از یه کف دستم بزرگ تر بود تو کلاسمون ... کجا ؟ تو ردیف ما ... کجا ؟ تو نیمکت من ... کجا ؟ بین دو تا پاهام ....

بقیشو دیگه خودتون حتما می تونین حدس بزنین .

فاطمه نشسته بود ردیف وسط و دقیقا تو نیمکت کناری نیمکت من بود .

من جزوه فیزیکم تو دستم بود و دولا شده بودم سمت نیمکت اون و اونم دقیقا مثل من .

سوالم که تموم شد همین طوری که نشسته بودم داشتم باهاش حرف می زدم جزوه رو گذاشتم رو میز یهو دیدم بین دو تا پام یه همچین چیزیه .

واااااااای بی اراده یکی از تاریخی ترین جیغای عمرمو کشیدم .

واقعا هول کردم بعدش در اثر این هول به شدت ....

نمی تونم بگم چی شد .

خیلی با حال بود حالا بچه ها همه بلند شده بودم محل مانور این آقا عنکبوته رو تخلیه کرده بودن اونوقت زینب سخت مشغول حل مسائل فیزیک بود . بچه ها بهش گفتن بابا زینب پاتو بگیر بالاااااااااا ...

زینب گفت واسه چی ؟ یهو زیر پاشو دید که این عنکبوته اومده ! یه دفعه جیغ کشییییییید و پرید اونور .

توحیدی هم اعصابش خورد شده بود . بچه ها هی داشتن به من می خندیدن .

شما بگین . آخه شانسه من بدبخت دارم ؟!

نشد جونوری تو کلاس ما رویت بشه که اولین نفر سراغ من نیاد !

دِ آخه بدبختی پارسالم دقیقا سر زنگ توحیدی اون زنبور گاویه اومد رو دماغم که جیغ کشیدم بدبخت حامله هم بود . بعدشم بهانه ی اینو آوردن که کمر درد داره نمی تونه بیاد مدرسه ولی بچه ها می گفتن درناز جیغ تو بود کار خودشو کرد .

تعطیل که شدیم تو اتوبوس جا نبود فاطمه به زور تو قسمت خانوما جا شد و من و معصومه و زهرا به زور تو قسمت آقایون .

معصومه پشتش به پسرا بود و متوجه نشد که پسره قشنگ بغل معصومه بود و یه جورایی چسبیده بود بهش .

یاد این شعر سعید کرمانی افتادم بس که این چند وقته اینو گوش دادم ...

در گوش معصومه گفتم  : " رقصیدنو خوب بلدی به پسر چسبیدنو خوب بلدی ... حالا بیا وسط بگو دیبره دیبره دیبره دی ... دیبره دیبره دیبره دی ... "

معصومه : چیییییییی ؟ بلند تر بگو ...

یه بار دیگه بهش گفتم باز گفت اصلا نمی فهمم چی می گی بلند بگو گفتم بابا نمی تونم بلند بگم اصلا ولش کن چرت و پرت بود گفت خب باشه بعدا بگو ...

از اونجا که حتی رو میله های اتوبوس جا نبود که من فلک زده دستمو بگیرم به معصومه گفتم سفت بگیر من مجبورم تو رو بگیرم .

هیچی دست معصومه رو گرفته بودم یهو اتوبوس یه ترمزی کرد من داشتم شوت می شدم معصومه هم دستش ول شد زهرا دست معصومه رو گرفت ولی طولانی شدن زنجیره منجره به پرتاب من در بغل یه پسره شد .

بیچاره وایساده بود یهو دید یکی پرت شد تو بغلش !

وای خاک بر سرم دلم می خواست زمین دهن باز کنه برم توش ...

حتی روم نشد برگردم نگاش کنم بگم ببخشید زود خودمو جمع و جور کردم اومدم پشت معصومه قایم شدم .

معصومه و زهرا هم هر هر می خندیدن ... ای مرض کوفت ...

یه خورده که زنونه خلوت شد زودی رفتیم تو قسمت خانوما .

معصومه می گفت چی می گفتی در گوشم ؟ بش گفتم برگشت گفت بی شعووووووووور ...

- با کی ای ؟!!!!!!!!!

+ با همونی که اینو خونده !

- سعید کرمانی خونده ! تو که خفن تر از اینا رو گوش دادی ککتم نگزید ! حالا ایعنی اینقدر بچه + شدی که به خواننده ی این شعر می گی بی شعور !

+ مگه اون پسره اینو نخونده ؟!

- کدوم پسره ؟

+ همون که بغلم وایساده بود .

وای من دیگه داشتم می می ردم از خنده ...

همون موقع باید پیاده می شدم .

پیاده شده بودم  اما واسه خودم عین خلا تو خیابون داشتم می خندیدم و هی خندم می گرفت .

معصومه فکر کرده اون پسره برگشته بهش گفته حالا بیا وسط بگو دیبره دیبره دیبره دی ...

هیچی اومدم خونه بدو بدو کارامو کردم ناهار زودی خوردم و راه افتادم که برم کلاس .

همون لحظه که اتوبوس رسید ویبره ی گوشیمو حس کردم ولی سوار شدم بعد برداشتم مامانم گفت کجایی ؟ گفتم تازه سوار اتوبوس شدم و گفت که از آموزشگامون زنگ زدن گفتن کلاس امروز کنسل شده افتاده به فلان روز .

هیچی دیگه یه ایستگاهو باز برگشتم .

اسکل کردن ما رو ! به همه هم از صبح زنگ زده بودن اونوقت منو درست زمانی زنگ زدن که چند دقیقه قبلش راه افتاده بودم !

 

 

 

پنج شنبه :

 

خیلیییییییییییییییییی خوش گذشت .

زنگ اول زبان فارسی خوب بود خوش گذشت .

وای وقتی یه دبیری خوب باشه و به عبارتی آدم باشه ( هر چند خانوم مهرگان جزو فرشته هاست ) چقدر درس واسه آدم لذت بخش می شه !

 زنگ دوم عربی . اصلا گوش نمی دادم داشتم نقاشی می کشیدم .

بعد لعیا نقاشی صادقینو کشید وای خدا خیلییییییی باحال شد .

واقعا بچه هایی مثل لعیا و مثل فائزه تو این مدرسه و تو این رشته حروم شدن .

حالا خوبه باز لعیا می خواد بره هنرستان .

من خودم که حس می کنم چقدر استعدادا تو زمینه های هنری داشتم کلی احساس تباهی می کنم

چه برسه به لعیا  و  فائزه که سرشار از هنر و استعدادن !

بعدشم هاله ای از منو کشیده . فوووووووق العاده تو چند دقیقه خیلی قشنگ کشید !

بعد بردم به فاطمه اینا نشون دادم گفت وای چقدر قشنگ کشیده مخصوصا موهات ! اصلا خودته !

اصلا خوش گذشتن امروز مربوط میشه به زنگ سوم .

کامپیوتر داشتیم و طبق معمول همیشه زنگای کام الافیم .

اول نشستیم با چند تا از بچه ها اسم فامیل بازی کردیم .

وااااااای خدا چه حالی داد خدایی ! خیلی کیف داد جای هر کی نبود خالی .

کلی سرش خندیدیم اینقدر سر صدا کردیم هی موسوی می اومد می گفت بسه دیگه بلند شین اجازه ندارین بازی کنین . ما هم دوباره می اومدیم دور هم و از رو نمی رفتیم .

بعد اسم فامیل کی کجا با کی چی کار می کردن ...

اکثریت بچه های کلاس شرکت کردن . زینب رو کاغذا نوشت و هر کی یه جا رو می گفت و یه کار و یکی رو ...

وای اینقدر همه از نیک گو نفرت داشتن که همش نیک گو رو می گفتن .

یکی از بچه ها با کیشو گفت با نیک گو ...

یکی دیگه کار رو گفت نیک گو رو انگولک می کردن !

صادقینم بچه ها گفتن .

نمی دونین چقدر خندیدیم .

موسوی هم هی می اومد فوضولی ما هم کارمونو قطع می کردیم اینقدر نگاش می کردیم به هم می گفتین بچه ها خانومو نگا کنین خودش می ره . بعد خندش می گرفت می رفت اونور .

من با کیمو گفتم با بنیامین . چی کار می کردنو گفتم گیتار می زدن بچه ها همه سرم داد کشیدن گفتن ایییییی چقدر سوسولی یه چیزی بگو با حال باشه .

در نتیجه ترجیح دادم تو کارش دخالت نکنم و یکی دیگه از بچه ها به جام گفت .

موقع باز کردن برگه ها . ...

واااااااااای چقدر خنده دار بود اولین نفر الهام در اومد ...

الهام ساعت 14:4:4 ظهر ... تو خیابون ... با بنیامین ...

شرمنده کارارو باید سانسور کنم نمیشه گفت .

وااااااااااااای الهام دلشو گرفته بود قش قش می خندید همه می خندین می گفتن درناز بدو الهامو خفش کن زنده بمونه کار دستت می ده ها !

گفتم کثافت بی خود نیست کنسرتشو رفت نگو یه نقشه هایی واسه بنی تو کلش داشته .

واسه مژگان در اومد : " مژگان تو یه روز آفتابی تو جزایر هاوایی با نیک گو ...

شرمنده نمی شه گفت ولی خیلی خنده دار بود !

مال نگار خیلیییییی باحال بود .

نگار با یه ... (سانسور ) تو حموم هتل نمی دونم چی چی دبی نیک گو رو انگولک می کردن !

خیلی با حال در می اومد .

مال من در اومد درناز دیشب نه پریشب با ایرج تو زیر شلواری صادقین ( دبیر عربی ).... سانسور ...

ولی خیلی با حال در اومد !!!

بعد شجاعت و حقیقت بازی کردیم .

خیلی با حال بود ! به مهلا گفتن باید با پشتش رو دیوار اسم امیررضا (دوستش ) رو بنویسه .

مهلا هم پا شد گفت چششششششششم پیوسته هم می نویسم براتون .

خیلی با حال بود خیلی خندیدیم . الهامم بهش افتاد اسم بلاشو بنویسه و چیزای خفن تری هم به بقیه ی بچه ها افتاد .

برا نوری هم در اومد کسینوس دو آلفا رو با پشتش رو دیوار اثبات کنه !

الهی ... فقط سی کسینوسو نوشت اومد نشست و براش دست زدیم . همونشم یعنی دیگه خیلی مایه گذاشته بوده !

زنگ هم که خورد بزن و ... ؟ خودتون می دونین دیگه .

 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:12 توسط درناز |
یکی از پنج شنبه های آخر سال

چه روزی بود پنج شنبه ...

روزی که بعد از سه چهار سال دوباره ما چهار تا دوست صمیمی کنار هم جمع شدیم .

قرار بود پنج شنبه بعد از مدرسه بریم شهر ری و اونجا با حدیثه قرار گذاشته بودیم .

چهار شنبه به مامانم گفتم فردا با بچه ها می خوایم بریم بیرون با حدیثه قرار داریم ناهارم بیرون می خوریم .

- کجا می خواین برین ؟!!!!!!!!!!!

+ یه جا تو شهر ری !

- دیگه زیادی ول شدی ! زیادی واسه خودت آزاد شدی . هی می ری ول می گردی !

+ یعنی چی ول می گردی ؟ می خوایم با فاطمه و معصومه بریم پیش حدیثه !

خلاصه شروع شد ...

- " لازم نکرده بری ... جوجه ها هنوز سنی ندارن هر روز هر روز می خوان پاشن برن اینور اونور و سینما و پارک و خرید و رستوران و ... باید بشینی درس بخونی انگار نه انگار سوم دبیرستانه !

هیچی اعصابم خورد شد گفتم خیلی خب نمیرم ! همه ی اینایی رو هم که گفتین به بچه ها می گم .

به فاطمه اس دادم فردا من نمیام به حدیثه سلام برسون و گفتم مامانم چی چیا گفته .

حرفای فاطمه هم بدتر اعصابمو خورد می کرد . می گفت تو نیای ما هم نمی ریم ...

گفتم بابا آخه شما به من چی کار دارین ؟! من تابستون حدیثه رو دیدمش شما ها چند ساله ندیدین .

خلاصه این که قسمشون دادم برن ولی به من کار نداشته باشن حوصله ی منت کشی بیش از حد مامان و بابامو نداشتم .

واسه هر چیزی که نباید هی التماسشون کنم !

فاطمه حق داشت ناراحت شده بود . می گفت چه طور با بچه های کلاستون که یکسره می ری بیرون طوری نیست ! حالا ما شدیم غریبه ! حالا دیگه بیرون اومدن با ما اخه ؟

گفتم می گی چی کار کنم ؟! هر روز از یه دنده بلند می شن .

حالا دیگه به چیزایی که گیر نمی دادنم گیر می دن . خودت می دونی که من چقدر پایم !

تمام مدت عصرو تو اتاقم بودم و عین مرده رو تختم دراز کشیده بودم و موسیقی گوش می دادم .

واقعا حوصله ی زندگی رو دیگه نداشتم .

بعد از اذان مغرب پا شدم رفتم یه دوش گرفتم وقتی اومدم بیرون بابا اومده بود .

اومدم برم تو اتاقم که مامانم گفت درناز فردا با دوستات هر جا خواستی برو بابات اجازه داد .

- واقعا ؟ آره باباجون اجازه دادین ؟

+ آره برو مگه چه اشکال داره ؟!

خیلی خوش حال شدم ولی شک کردم بهشون واقعا چرا اینجورین ! یا عجیب گیر می دن که نرم یا خیلی عادی برخورد می کنن مگه چیه برو !

به فاطمه اس دادم که میام و اونم کلی خوش حال شد .

فرداش تو مدرسه دل تو دلم نبود که حدیثه رو ببنمش ...

خلاصه قرار مرارامونو گذاشتیم با هم و قرار شد من ساعت سه و بیس مین سر کوچه فاطمه باشم که با هم بریم دنبال معصومه و قرار بود زینب ( دختر دایی معصومه ) هم باهامون بیاد .

زینب هم سن مائه اما چند هفته پیش عقدش بود ! وقتی معصومه گفت باورم نمی شد !

به معصومه می گفتم پارسال بود داشتیم عین بچه ها با هم بلوتوث بازی می کردیم حالا عقدشه ؟!!!!!!!!!!

از اون موقع به بعدم ندیده بودمش .

رفتیم دم خونه معصومه ... در وا شد و گل اومد ... اوووووووووف عروسی شده بود واسه خودشا !

کیثافته خوشگل که هست یه ذره هم آرایش می کنه عروسو می ذاره تو جیبش .

فاطمه هم خیلیییییییی خوشگل شده بود .

هر سه مون هم واسه حدیثه یه هدیه ای گرفته بودیم و همشو تو یه جعبه ی بزرگ رو پوشال گذاشته بودیم .

تا یه جایی رفتیم و بعد دربست گرفتیم تا دم خونه زینب اینا .

اونجا پیاده شدیم  و منتظر موندیم تا زینب بیاد .

وقتی اومد بهش تبریک گفتیم ! وای خدا ! باورم نمی شد عروس شده !

چقدر رفتارش تغییر کرده بود ! مثل خانوما خیلی سنگین و آروم شده بود !

دختر به اون شیطونی و بلایی چقدر بزرگونه رفتار می کرد دیگه !

معصومه فردای عقدش عکساشونو آورده بود چه دوماد زشتیم بود !!!!!!!!!!!

اصلا به زینب نمی اومد !

به معصومه گفتم حالا دوست پسرشو چی کار کرد ؟!

- هیچی دیگه ولش کرد قسمتش این بود !

حالا ایشالا که خوش بخت بشن .

خلاصه رفتیم . دم پیتزا نایت قرار گذاشته بودیم .

همین طور که داشتیم به اونجا نزدیک می شدیم حدیثه رو از دور دیدیم .

وای دیگه دل تو دلم نبود .

قدم هامو می شماردم ....

خوشگله چقدر مومن تر شده بود ! چادرشو تا روی ابروهاش کشیده بود جلو !!!

یه شال قرمز سرش کرده بود وقتی به هم رسیدیم هم دیگرو بغل کردیم و حدیثه به من و معصومه و فاطمه یکی یه شاخه گل سرخ داد . از زینب هم عذر خواهی کرد و معصومه رو هم دعوا کرد که چرا بهش نگفته زینبم میاد باهامون .

رفتیم تو رو دو تا میزو اشغال کردیم . یکیشو واسه کیفا و کادو ها یکیشم واسه خودمون

. منتظر بودیم که سفارشامونو بیارن که حدیثه سه تا هدیه واسه ما آورد .

واااااااااااااای که چقدر این دختر با سلیقس خیلی خیلی خوشگل کادو کرده بود .

مال من کاغذ کادوش رنگ مورد علاقم ( آبی ) و فاطمه قرمز و معصومه نارنجی بود .

مثل شکلات با روبان بسته بودتش خیلی خیلی خیلی خیلی خوشگل و با سلیقه .

فاطمه و معصومه بهم اشاره کردن که برم هدیه ی حدیثه رو بیارم . رفتم از رو اون یکی میزه برش داشتم و آوردم گفتیم اول حدس ...

چند تا چیزو گفت ولی اشتباه گفت . خلاصه درشو باز کرد یکی از هدیه ها یه ادکلن بود ولی نمی گم اون از طرف کیه . قرار بود کلا نگیم بگیم هممون با هم خریدیم ولی وقتی گردنبندا رو در آورد گفت از طرف کیه ؟ معصومه گفت اشکال نداره بچه ها بگین و گفت که گردنبندا از طرف معصومست .

بعدشم معصومه بهش یه سجاده که از کربلا براش سوغاتی آورده بودو داد .

جلد ادکلنه آبی بود حدیثه درش آورد به من چپ چپ نگاه کرد گفت استقلالی واسه من ادکلن رنگ آبی می خری ؟! خجالت نمی کشی ؟!

حدس زد که اون ادکلنو من واسش خریدم ولی نمی گم کدوم از طرف کی بوده .

چون میاد وبمو می خونه سه می شه !

الهی بگردم فاطمه بیچاره خیلی گرسنش بود . چون هممون قرار گذاشته بودیم ناهار نخوریم .

معصومه داشت می گفت من حواسم نبود رفتم خونه مامانم گفت بیا ناهار کلی هم برام غذا کشید منم یه عالمه خوردم الان خیلی سیرم . زینبم ناهار خورده بود !

گفتم چقدر نامردی مگه قرار نبود ناهار نخوریم ؟!

یه لحظه پیش خودم فکر کردم من چرا گرسنم نیست ! یهو یادم افتاد منم کلی غذا تو خونه خوردم و حواسم نبوده !

سفارشای ما که آماده شده بود شماره سفارشو یه خانومه پیج کرد بلافاصله پشت سرش گفت اوووووووووووووووووو ....... اوووووووووووووو خانوم بی بگیر کجا داری می ری ؟

نگو صدای تلویزیون بوده درست پشت اعلام شماره ی غذا یه خانومه تو تی وی همچین چیزی گفته !

خلاصه این که نصف پیتزامو بیش تر نتونستم بخورم . زینب و معصومه با هم یه پیتزا رو خوردن .

حدیثه هم یه خورده از پیتزاش موند .

فاطمه هم به زور تموم کرد . یعنی اونم به نصفش که رسید داشت می ترکید ولی به قول خودش اینقدر دوست داره پیتزا که به زور تمومش می کنه  ...

خودم خندم می گیره چقدر جزئی خاطره می نویسم !!!

همیشه از خلاصه نوشتن متنفر بودم !

از بچگی عاشق نوشتن انشا بودم ولی وقتی می گفتن یه متنو بردارین خلاصه کنین عذاااااب می کشیدم ...

بگذریم ...

هیچی سر دردم گرفته بودم شدییییییید !

بدبختی با خودم مسکن هم نیوورده بودم بچه ها هم نداشتن !

بعد از ناهار رفتیم تو یه میدونی نمی دونم فلکه چندم نشستیم و مشغول گپ زدن شدیم .

خیلی سرم بهتر شد به قول معصومه صدای آب و فواره ها کلی تاثیر گذاره !

معصومه که گفت داره ازدواج می کنه حدیث کپ کرده بود باورش نمی شد !

البته معصومه بهش گفت نامزد کرده ولی آخرم یادمون رفت بهش بگیم تابستون احتمالا عروسیشه .

وای ... چقدر تو حاشیه میرم !

 

--------------

از اینجا به بعد خاطرمو ننوشته بودم ! تقریبا یادم رفته اما خلاصش این که خیلی خیلی خوش گذشت و بعدم دایی حدیثه ما رو رسوند خونه  .

راستی ببخشید دیگه حوصله ی شکلک گذاشتن ندارم ...

۱. اللهم عجل لولیک الفرج ...

۲. خدا جونم معدلم با ... یکی نشده باشه ! به دوازده هم برسه ما راضی ایم ! :دی

۳ . من تو کنکور نود و  یک حتما رتبه ی زیر ۱۰۰۰ می خوام . تو کمکم کن .

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 12:58 توسط درناز |
نمی‌بخشم حزب اللهی‌هایی که به من تهمت زاویه با رهبری عزیز را می‌زنند

احمدی‌نژاد در حالی که گریه می‌کرد گفت:
نمی‌بخشم حزب اللهی‌هایی که به من تهمت زاویه با رهبری عزیز را می‌زنند
درادامه حجت الاسلام آقاتهرانی افزود: احمدی نژاد در حالی که گریه می کرد گفت بنده نمی بخشم افراد حزب اللهی ای را که به من تهمت زاویه داشتن با رهبری عزیز انقلاب را می زنند.
به گزارش ابصارنیوز، دکتر آقاتهرانی شرح ماجرای دیدارش با دکتر احمدی نژاد را اینطور بیان می کند: بنده تازه ازسفر از چین برگشته بودم که مطلع شدم آقای احمدی نژاد درجلسات هیات دولت شرکت نمی کند. بعد ازشرکت در جلسه مجلس تصمیم گرفتم با دکتر احمدی نژاد دیداری داشته باشم آقای لاریجانی به من گفت من با رفتن شما مخالفم وبنده عرض کردم بنده مانعی برای این دیدارنمی بینم .درمقابل آقای لاریجانی اصرار کردند که لااقل استخاره کنید که بنده عرض کردم به نظر من اینجا جای استخاره نیست.

سپس به منزل دکتر رفتم همسر ایشان آیفون راجواب دادند و گفتند دکتر در حال استراحتند بنده از ایشان خواستم به آقای احمدی نژاد بگویند بامن تماس بگیرند.

وقتی به خانه رسیدم دیدم برخی سایتها نوشته اند که احمدی نژاد آقاتهرانی را به منزلش راه نداده است!!

بعد از مدت زمانی دکتر با من تماس گرفت و ازمن خواست به منزل ایشان بروم.

حجت الاسلام آقا تهرانی در ادامه گفت: وقتی به منزل ایشان رسیدم دم درب منزل ایشان پزشک احمدی نژاد را دیدم به من گفت بهتر است با دکتر ملاقات طولانی نکنی چون دکتر ضربان قلبش نامنظم است و فشارش بشدت پایین افتاده است.

بنده عرض کردم دیدارمان کوتاه خواهد بود.

سپس به داخل منزل رفتم وبا احمدی نژاد سر صحبت باز شد.

احمدی نژاد گفت: بنده نمی دانم شایعاتی که درباره من و شرط وشروطی که با رهبری گذاشتم از کجا سرچشمه می گیرد بنده در دیدار با رهبری در اتاق تنها بودیم وچگونگی پخش این شایعات برایم عجیب است ونمیدانم این حرفها را ازکجامی گویند.

احمدی نژاد در ادامه گفت: بنده خدمت رهبرانقلاب رسیدم وبه ایشان گفتم من بافشارهایی که بردولت است به این نتیجه رسیدم که رسیدن به آرمانهایی که در این دولت تصمیم به اجرای آن را داشتیم غیرممکن است .

درادامه حجت الاسلام آقاتهرانی افزود: احمدی نژاد در حالی که گریه می کرد گفت بنده نمی بخشم افراد حزب اللهی ای را که به من تهمت زاویه داشتن با رهبری عزیز انقلاب را می زنند.

درادامه من به احمدی نژاد گفتم طرحی درمجلس است که برخی نمایندگان به دنبال سوال از رئیس جمهورند که احمدی نژاد با روی باز گفت: من از این قضیه استقبال میکنم چرا که در این صورت می توانم درآنجا ناگفته های خودرابیان کنم.

دکتر آقاتهرانی در ادامه افزود: بنده بعد از جلسه به مجلس رفتم نمایندگان بسیاری به سراغم آمدندو جویای خبر دیدار من با احمدی نژاد شدند

پس از اظهارات من درمورد آنچه دکترگ فته بود عده ای ازنمایندگان باز ادعای زاویه داشتن احمدی نژاد با رهبری را مطرح کردند که بنده به آنها گفتم آیا می توانید دست روی قرآن بگذارید وادعای خود را تکرار کنید که همه آنها یکه خوردند....
 
 
-----------------------------------------------------------------------------
پات می مونیم دکتر تا آخرش ...
 
 
اللهم عجل لولیک الفرج
 
 
 
 


| *| نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 18:6 توسط درناز |
فلاکت

لعیا همه رو فقط فقط از راست به چپ بخون مطلقا به راست برنگرد .

ان دو ها منظور ان به توان دوئه . آ سه اینا که میگم مثلا ... منظور آ با اندیس سِس .

راستی فردا هیچ جوری وقت کپی نمیاریما ! بچه ها همه می خوان از رو هم کپی کنن .

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ....

بسم الله ... بنویس .

 

1 -  فرموله خودش . میشه گزینه ی دو ، ان دو .

2- آ یک = 5+0=5 ، آ دو = پنچ منهای دو مساوی سه . آ سه مساوی پنج منهای چهار مساوی یک .

در نتیجه ی این سه تا => دی مساوی منفی دو .

اس شیش مساوی شیش دوم در پرانتز دو ضرب در پنج به اضافه ی پرانتز شیش منهای یک پرانتز بسته ضرب در دو پرانتز بسته مساوی صفر .

3 -  دی مساوی بیست . 395 مساوی پونزده به اضافه پرانتز ---> ( ان منهای یک ) در بیست .

395= پونزده به اضافه بیست ان منهای بیست .

395= بیست ان منهای 5

400 مساوی بیست ان => ان مساوی چارصد رو بیست مساوی بیست .

اس بیست مساوی بیست دوم در پرانتز دو در پونزده به اضافه پرانتز بیست منهای یک پرانتز بسته در بیست پرانتز بسته .

اس بیست مساوی . در در چارصد و ده مساوی چهار هزار و صد .

4- دویست و سی و یک مساوی ان دوم در پرانتز 2 به اضافه پرانتز ان منهای 1 پرانتز بسته در چهار پرانتز بسته .

231= چار ان دو دوم منهای دو ان دوم = دو ان دو، منهای ان .

حالا دو ان دو منهای ان منهای 321 مساوی صفر .

دلتا مساوی یک + 1848 = 1849

رادیکال دلتا مساوی 43

ایکس مساوی ... تو صورت یک مثبت منفی چل و سه کلش روی چهار .

دو تا ایکس می شه یکیش 11 یکیش منفی ده و نیم که غ غ ق هست .

=> ان مساوی 11

آ ان = آ یک به اضافه پرانتز ان منهای یک پرانتز بسته در دی .

آ ان = 1+40 = 41 ایکس مساوی چل و یک .

5- آ ان مساوی آ یک به اضافه پرانتز ان منهای یک پرانتز بسته در دی .

209 = 169+ پرانتز ان منهای یک پرانتز بسته در دو .

209 = 167+دو ان .

209منهای 167 = دو ان .

42 مساوی دو ان . ان مساوی بیست و یک .

اس بیست و یک مساوی بیست و یک دوم در پرانتز دو در صد و شصت و نه به اضافه پرانتز بیست و یک منهای یک پرانتز بسته در دو . پرانتز بسته .

اس بیست و یک مساوی 3969 مساوی شصت و سه به توان دو .

رقم آخر به توان دو رقم آخر جواب گزینه ها ...

6 – اس پی مساوی پی دوم در پرانتز دو پی به اضافه پرانتز پی منهای یک پرانتز بسته در سه پی پرانتز بسته .

اس پی سماوی پی دوم در پرانتز دو پی به اضافه سه پی دو منهای سه پی پرانتز بسته .

اس پی مساوی سه پی سه منهای پی دو کلش به روی دو .

7- صفر مساوی ان دوم در پرانتز 24 به اضافه پرانتز ان منهای یک پرانتز بسته در منفی سه باز پرانتزو ببند .

صفر مساوی ان دوم در پرانتز بیست و چهار به اضافه پرانتز منفی سه ان پرانتز بسته به اضافه سه پرانتز بسته .

ان دوم در پرانتز بیست و هفت منهای سه ان پرانتز بسته مساوی صفر .

بیست و هفت ان کلش روی دو منهای سه ان دو کلش روی دو مساوی صفر .

حالا تو صورت بیست و هفت ان منهای سه ان دو به روی دو مساوی صفر .

بیست و هفت ان منهای سه ان دو مساوی صفر .

سه ان در پرانتز نه منهای ان پرانز بسته مساوی صفر .

نه منهای ان مساوی صفر . در نتیجه ان مساوی نه .

سه ان مساوی صفر در نتیجه ان مساوی صفر که غ غ ق هست .

8- صفر مساوی ان دوم در پرانتز بیست و چهار به اضافه پرانتز ان منهای یک پرانتز بسته در منفی دو پرانتز بسته .

صفر مساوی ان دوم در پرانتز بیست و شیش منهای دو ان پرانتز بسته .

13 ان منهای ان دو مساوی صفر .

ان در پرانتز سیزده منهای ان پرانتز بسته مساوی صفر . ان مساوی صفر که غ غ ق هست و ان مساوی سیزده که قابله قبوله .

9- کیوی (همه کیو ها  کوچیکه ) به توان هفت منهای یک مساوی 640 به روی ده مساوی 64 .

کیو به توان شیش مساوی دو به توان شیش که کیو میشه دو .

اس شیش مساوی آ یک در خط کسری تو صورت یک منهای کیو به توان ان به روی یک منهای کیو .

اس شیش مساوی ده در خط کسری یک منهای دو به توان شیش به روی یک منهای دو .  

اس شیش مساوی دو در منفی 63 به روی منفی یک که میشه شیشصد و سی .

 

10- آ ان مساوی آ یک به اضافه پرانتز ان منهای یک پرانتز بسته در دی .

آ نه مساوی آ یک به اضافه ی هشت دی . آ سیزده مساوی آ یک به اضافه ی دوازده دی .

آ نه به اضافه ی آ سیزده مساوی دو آ یک به اضافه ی بیست دی مساوی 60 .

اس بیست و یک مساوی بیست و یک دوم در پرانتز دو آ یک به اضافه ی بیست دی پرانتزو ببند مساوی شیشصد و سی .

 

11- کیو به توان دو مساوی هشتاد به روی بیست مساوی چهار که کیو میشه دو .

آ سه ( اندیسه سه ئه ها ! نکنه اشتباه نوشته باشی ! انا اونجاهایی که زدم ان دو توانه ! ) به روی دو مساوی ده مساوی آ دو . ( اندیس دو )

آ دو به روی دو مساوی 5 مساوی آ یک .

حالا اس هشت مساوی 5 در خط کسری یک منهای دو به توان هشت به روی یک منهای دو مساوی 5 در منفی 225 به روی منفی یک که میشه 1275

 

12- اس پنج منهای اس چار مساوی 60 منهای 54 مساوی شیش .

 

13 – پیِ منفی یک مساوی آی ( آ ) منفی یک  به توان دو ان به اضافه ی یک به اضافه ی  پرانتز منفی یک به توان دو ان به ضافه ی دو مساوی صفر .

منفی آ به اضافه ی یک به اضافه ی دو = صفر در نتیجه آ مساوی سه .

14- پی آ مساوی چار ایکس دو منهای پنج ایکس منهای شیش مساوی پونزده .

چار ایکس دو منهای پنج ایکس منهای بیست و یک مساوی صفر  .

دلتا مساوی بیست و پنج به اضافه ی سیصد و سی و شیش مساوی 361 .

رادیکال دلتا مساوی نوزده .

ایکس مساوی تو صورت منفی پنج مثبت منفی نوزده کلش روی هشت .

یه ایکس میشه هفت چهارم یه ایکسم سه که سه ق ق هست .

 

16- پی ایکس مساوی پنج ایکس سه به اضافه ی هفت ایکس دو به اضافه ی چهار ایکس .

پی منفی یک مساوی پنج در پرانتز منفی یک پرانتز بسته به توان سه . به اضافه ی هفت در پرانتز منفی یک پرانتز بسته به توان دو به اضافه ی چهار در پرانتز منفی یک پرانتز بسته به اضافه ی آ مساوی صفر .

آ مساوی دو .

 

21 – پی ام مساوی ام دو منهای چهار ام منهای ام مساوی صفر .

ام دو منهای پنج ام مساوی صفر .

ام در پرانتز ام منهای پنج پرانتز بسته مساوی صفر . یه ام میشه صفر که غ غ ق .

یه امم پنج که جوابه .

 

 

حالا سوالای حد .

 

134- لیمیت وقتی ایکس می ره به یک تو صورت رادیکال ایکس منهای یک به روی ایکس منهای یک مساوی صفر صفرم . لیمیت وقتی ایکس میره به یک خط کسری رادیکال ایکس منهای یک به روی ایکس منهای یک ضرب در رادیکال ایکس به اضافه ی یک به روی رادیکال ایکس به اضافه ی یک .

لیمیت وقتی ایکس میره به یک تو صورت ایکس منهای یک به روی پرانتز ایکس منهای یک پرانتز بسته در پرانتز رادیکال ایکس به اضافه ی یک پرانتز بسته مساوی یک دوم .

135- لیمیت وقتی ایکس می ره به یک تو صورت پرانتز ایکس منهای یک پرانتز بسته به توان سه به اضافه ی سه در پرانتز ایکس منهای یک پرانتز بسته به روی ایکس دو منهای یک مساوی صفر صفرم .

لیمیت وقتی ایکس میره به یک تو صورت پرانتز ایکس منهای یک پرانتز بسته در پرانتز ایکس منهای یک پرانتز بسته به توان دو به اضافه ی سه کلش به روی پرانتز ایکس به اضافه ی یک پرانتز بسته در پرانتز ایکس منهای یک پرانتز بسته مساوی دو سوم .

136-

لیمیت وقتی ایکس می ره به صفر منفی تو صورت سینوس دو ایکس به روی ایکس دو منهای سه ایکس مساوی لیمیت وقتی ایکس میره به صفر منفی خط کسری تو صورت سینوس دو ایکس به روی دو ایکس ضرب در دو ایکس حالا بیا مخرج گنده هه ... ایکس در پرانتز ایکس منهای سه پرانتز بسته مساوی دو ایکس به روی ایکس در پرانتز ایکس منهای سه پرانتز بسته مساوی منفی دو سوم .

137-

لیمیت وقتی ایکس میره به صفر منفی تو صورت قدر مطلق سینوس ایکس به روی ایکس مساوی صفر صفرم مساوی لیمیت وقتی ایکس می ره به صفر منفی توی صورت قدر مطلق سینوس ایکس به روی ایکس در ایکس توی مخرج ایکس . مساوی منفی ایکس ایکسم مساوی منفی یک .

 

138- لیمیت وقتی ایکس میره به منفی یک مثبت ( حد راست ) تو صورت براکت ایکس براکت بسته به اضافه ی یک تو مخرج ایکس دو منهای یک مساوی صفر مطلق روی صفر مثبت که میشه صفر .

 

139 – لیمیت وقتی ایکس میره به صفر منفی خط کسری تو صورت ایکس منهای قدر مطلق دو ایکس تو مخرج براکت ایکس منهای ایکس به اضافه ی یک مساوی صفر صفرم مساوی لیمیت وقتی ایکس میره به صفر منفی خط کسری ایکس به اضافه ی دو ایکس تو مخرج منفی یک منهای ایکس به اضافه ی یک مساوی سه ایکس به روی منفی ایکس مساوی منفی سه .

140 – اف یک مساوی دو

لیمیت وقتی ایکس میره به دو مثبت ( حد راست ) ایکس دو به اضافه ی آ ایکس میشه چهار به اضافه ی دو آ

حالا زیرش بنویس لیمیت وقتی ایکس میره به دوی منفی ( حد چپ ) منفی ایکس به اضافه ی سه مساوی یک که میشه منفی دو به اضافه ی سه مساوی یک این دو تا رو با هم بگیر در نتیجه چهار به اضافه ی دو آ به اضافه ی یک مساوی دو . دو آ مساوی منفی سه ... آ مساوی منفی سه دوم .

 

141- توی براکت ... یک به روی یک و خورده ای مساوی ... توی براکت خورده ای ... که براکتش میشه صفر .  

 

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390 و ساعت 18:45 توسط درناز |
بیست و پنجم تا بیست و هفتم اسفند

 چهار شنبه  بیست و پنجم :

با این که می دونستم خیلیا نمیان مدرسه ولی خیلی جدی تصمیم داشتم تا خود روز آخرم برم مدرسه .

پارسال از چند روز قبل از عید ، همه ی بچه ها با هم قرار گذاشتیم که دیگه نیایم مدرسه . منم نرفتم . ظهرش فاطمه زنگ زد بهم گفت حدس بزن کی زنگ زد خونم !!!!

- کی ؟!

+خسرو ( ناظممون )

- دروووووووووووووووووغ می گی !!!!!! چی گفت !!!

+ گفت واسه چی مدرسه نیومدین ! وقتی از انضباطتون کسر شد می فهمین دیگه نباید واسه خودتون مدرسه بپیچونین .

مامان منم سر همون موضوع که فهمید کلی غرغر کرد باید می رفتی تو بیجا کردی وای به حالت اگه انضباطتو کم بدن !

اون روز پیش خودم گفتم غلط کردم نرفتم مدرسه چطور خر شدم ! موندم خونه که چی ! غرغرای مامانمو تحمل کنم ! فرداش رفتم مدرسه و بیشتر بچه ها هم باز اومدن . اون روز به خودم قول دادم سال دیگه تا آخرین روزشو بیام مدرسه خوش بگذرونم به جای این که بمونم غرغرای مامانمو بشنوم .

امروز رفتم مدرسه .

بچه های کلاس فاطمه و معصمومه اینا که سه چهار نفر بیشتر نیومده بودن !

جای فاطمه اینا خیلی خالی بود !

صبح دو تا مگنم از بابای زهره خریدم . وقتی فائزه اومد تو حیاط تنها داشتم قدم می زدم . گفتم وسایلتو بذار بیا با هم بستنی بخوریم .

وسایلشو گذاشت رو نیمکت . هوا خیلی سرد بود .

خیلی سردمون شده بود . رفتیم بالا کنار شوفاژ تو راهرو ... بعد رفتیم تو کلاس انسانیا ، خالی خالی بود ! اونجا یه کم با هم گپ می زدیم .

فائزه همش در مورد مهدیه حرف می زد : " دلم براش تنگ شده ! چقدر جاش خالیه کاش الان مدرسه بود . قبلنا وقتی یه روز رو تعطیل اعلام می کردن کل فامیلو شیرینی می دادم ولی از وقتی مهدیه اومده تو قلبم حتی جمعه ها رو هم نمی تونم بی اون تحمل کنم ... "

بعد بهم گفت یه چیزی ازت می پرسم راست راستشو بگو بهم : " من بهترم یا مهدیه ؟ "

خب منم واقعیتو بهش گفتم که فائزه از نظر من خیلی بهتره  .

بعد هر دو یادی از بچگی کردیم ....

فائزه می گفت من بچه که بودم اینقدر از این جور سوالا می کردم ...

مثلا به مامانم می گفتم مامان این نقاشی بهتره یا این ؟

مامانم می گفت هر دوش خیلی قشنگه ... من می گفتم نه نمیشه یکیشو باید بگی کدومش ؟

زدم زیر خنده . آخه منم که بچه بودم خیلی  از اینجور سوالا می کردم .

حتی یه بار یه سوالی کردم از مامانم و چون بهش جواب نداد همیشه برام علامت سوال موند .

خیلی کوچیک بودم شاید کلاس اول ابتدایی !

یه بار ازش پرسیدم اگه چند تا آدم بد بیان شما و مامان خانوم و بابایی رو بگیرن و یه تفنگ بدن دست شما و مامان خانوم و بابایی رو رو به روتون با یه طناب ببندن بعد بگن باید از بینشون یکی رو انتخاب کنی و اون یکی رو بکشی چی کار می کنین ؟

مامان : خب من هیچ کدومشونو نمی کشم ...

- خب حالا اگه بگن باید باید حتما یکیشونو بکشین چی ؟

+ خب بگن ! من نمی تونم مامان و بابامو بکشم !

- خب پس فرض کنین یه تفنگ گذاشتن رو کله ی شما و می گن یا می کشی یا تو رو می کشیم اونوقت چی ؟

 

قشنگ یادمه مامانم دیگه اعصابش از این همه سوال من خورد شده بود منم هی گیر می دادم آخر گفت ...

+ باشه منو بکشن من نمی تونم دلم نمیاد کسی رو بکشم .

- خب حالا اگه بگن اگه نکشی هم تو رو می کشیم هم مامانتو هم باباتو اونوقت چی ؟ فرض کنین خیلی هم جدین ؟

در این لحظه مامانم از دست من فرار کرد . هیچ وقتم به این سوال جواب نداد !

ولی از بچگی همه رو با سوالام دیوونه می کردم .

این ماجرا رو که واسه فائزه تعریف کردم کلی خندید .

رفتیم کلاس ! کل بچه هایی که اومده بودن نه نفر بودن ! : من ، فائزه ، نازنین ، فاطمه ، فرزانه ، مهلا ، سمانه ، سمیانی ، الهام و مروارید که مهلا هم واسه زنگ دوم رفت .

صبح قبل از این که زنگ بخوره هممون رفتیم اون یکی کلاس ریاضی .

چند نفر که تو نوازندگی با ساز میز استادن می نواختن و دناسای کلاس ما و اونا هم می دنسیدن . ما هم دست می زدیم و می خندیدیم . مرواریدو بپا گذاشته بودیم دم پنجره که اگه ابهری اومد بگه ولی اینقدر محو رقص بچه ها و دست زدن شده بود که نفهمید یهو ابهری درو باز کرد و شروع کرد به داد و بیداد کردن : " قرار نیست امروز پاشدین اومدین مدرسه اینجا رو رقاص خونه کنینا ! مدرسه هنوزم مدرسس قانون خودشو داره . خجالت بکشین تا ولشون می کنن پا می شن می رقصن "

ماها نمی دونستیم چه جوری در ریم بریم کلاس خودمون . من فقط سعی می کردم رومو اونوری کنم آخه به مروارید گفت تو که واسه این کلاس نیستی چرا اینجایی ؟!

زنگ اول دین و زندگی داشتیم که نیومده بود . یه خورده کتاب خوندم . یه ذره با منیژه بازی می کردیم .

اون کلاسیا هم الاف بودن . یکی از بچه هاشون اومده بود تو کلاس ما ، منیژه رو که دید گفت : " وااااااااای بده ببینمش "

تا دادم دستش شورتشو کشید پایین .

ای خدااااااااااااااااااااااا این بچه ها چقدر منحرفن ! دست هر کی که دادمش اولین کاری که با منیژه کرد لخت کردنش بود .

فرزانه که کلا عروسک لخت کن کلاسه . البته هوشنگ و سوسن شانس آوردن که لباساشون قابل در آوردن نبود !

منیژه امروز تنها بود . فاطمه هوشنگو نیوورده بود . مامان سوسن و مامان هستی و حسن هم نیومده بودن که نینیاشونو بیارن .

حوصلم سر رفته بود . سمانه گوشیشو داد که یه چیزی بگوشم .

به زهرا گفتم ببین الان من از کنارت رد می شم ضایع نیست ؟ صداش بلند نیست ؟

- نه صداش بلند نیس ولی مقنعت گشاده گوشات یه کم معلومه . خلاصه یه خورده کیپ میپ کردم رفتم تو حیاط .

 زنگ دوم فیزیک داشتیم . خانوم توحیدی وقتی اومد گفت امروز چند تا مسئله براتون حل می کنم ولی ما نق نق کردیم که نه نمی خوایم .

الهه هم اومده بود کلاس ما . من و فاطمه و فرزانه نشسته بودیم پیش هم و الهه رو میز جلوییمون رو به روی ما نشسته بود .

فاطمه داشت با گوشی سمانه یگانه گوش می کرد ما هم باهاش می خوندیم . بعد از یه خورده وقت صحبت از شناسنامه ی بنیامین شد .  الهه گفت نمی دونم فکر کنم شنیده باشمش ! یه کمشو بخون ...

داشتم می خوندم ولی صدام آروم بود ! یه دفعه توحیدی برگشت گفت این صدای کیه ؟ سرمو پشت سر الهه قایم کردم . مروارید و فاطمه داد زدن گفتن صدای درنازه .

اییییییییییییییییی حرصم گرفت گفتم چرا گفتین ؟!

- مگه چیه ؟! میخواست ببینه این صدای قشنگ مال کیه !

بعد هممون پول گذاشته بودیم رو هم که بدیم به آقای رزمگیربره برامون خوراکی بخره !

بچه ها بیشترشون چیپسو پفک می خواستن . من و فائزه و نازنین و چند نفر دیگه هم مگنم سفارش دادیم .

وقتی آقای رزمگیر خوراکیا رو آورد هممون دست زدیم و نشستیم دور هم . نهفمیدم اون لحظه چی شد !

فاطمه یهو قاطی کرد ناراحت شد !

بعدا فهمیدم جریان این بوده که فرزانه و الهه رو صدا کرده که بیان برن یه گوشه سه تایی بشینن بخورن اما اونا حواسشون نبوده نرفتن !

زنگ سوم تاریخ داشتیم . بچه ها می گفتن جمال به اون کلاسیا گفته هر کی امروز اومده ازش می پرسم مثلا می خواسته تلافی کنه که چرا اومدیم !

اما اومد ده دقیقه درس داد گفت بقیش مال خودتون . نازنین و فائزه حال گریه داشتن ! نازنین می گفت یکی از شعراتو بخون گریم بگیره .

بعدشم رفتن دو تایی زیر چادر شعرای سوز ناک می خوندن بعدم از کلاس رفتن بیرون .

منم داشتم عنوان شعرامو وارد اول دفتر شعرام می کردم .

زنگ نماز خورد .

رفتیم تو حیاط . یه ذره آفتاب گیر آوردم همون جا نشستم . فرزانه هم اومد نشست پیشم . فاطمه اینا هم که از نماز اومدن ، اومدن پیش ما .

اونا دوباره پول داده بودن به آقای رزمگیر که بره بستنی براشون بخره .

وقتی آورد به منم دادن . گفتم ولی من نمی خوام واقعا تعارف نمی کنم !

فاطمه : باشه ! تو خودت پول دادی باز ما تو رو هم حساب کردیم .

-  خب داده باشم نباید حتما بخورم که !

واقعا دیگه تا خرخره خورده بودم نمی تونستم ! اما خب دور هم بودیم واسه منم سفارش داده بودن !

سه تا بستنی در یک روز!!!! به اضافه ی هله هوله های دیگه .

امروزخیلی خوش گذشت ...

وقتی اومدم خونه به مامانم گفتم فردا دیگه نمی رم مدرسه .

- چرا ؟

+ چون فردا دیگه هیچ کس نمیاد امروزم هشت نفر بیشتر نبودیم . ابهری هم گفت امروز هر کی اومده خله فردا هر کی بیا عقب افتادست .

یه کوچولو استراحت کردم و خوابیدم . مامانم صدام کرد . بدو بدو لباس پوشیدم و رفتم که برم دندون پزشک .

تو راه یهو شعرم اومد . تو گوشی نوشتمش .

وقتی رسیدم مطب تا نوبتم بشه کتاب خوندم .

خدا رو شکر ... اینسری اون دختر فیس فیسیه نبود . اون یکی دختر خوبه بود .  البته اونم فیس فیسیه ولی کمتر

اما بازم خدا رو شکر ... خود دکتر چلیپا اومد سر دندونام .

یه کش کل دندونای بالامو انداخت بعدشم گفت کشاتو می ندازی یا نه ؟

منم که اصلا نمی نداختم ولی خالی بستم گفتم بله !

- میندازی ؟!؟!!!

+ بعضی وقتا یادم می ره .

بعد ازم پرسید از کدوم دندون به کدوم دندون ؟ و بعد گفت از این به بعد اینجوری می ندازی ...

وای یه جور بدی شده باید از یکی از دندونای نیش بالام بندازم به این دندون اونوری جلوئه ی پایینم .

جدا از دردش خیلی خزه !

بعدش از آقای برخورداری واسه سری بعدم وقت گرفتم .

تو راه برگشت داشتم ازدرد می مردم !

حالا درد دندونم یه ور که هنو ننداخته شروع شده بود ، نمی دونم چم شده بود که بالای قلبم نزدیک شونم یه جور خیلی بدی یه دفعه درد می گرفت درست انگار یه رگش گرفته باشه . یه جاهایی بی اراده نالم در می اومد . می خواستم زنگ بزنم به مامانم بگم دارم می میرم چی کار کنم ! گفتم خب الان زنگم بزنم مامانم چی کار می تونه بکنه جز این که نگران شه !

وای چه ترافیکی هم بود ! خیابونا شلوووووووووغ ... همه مشغول خرید عید .

وقتی رسیدم خونه تقریبا ساعت هفت و نیم بود دیگه .

 

 

پنج شنبه و جمعه بیست و ششم و بیست و هفتم  :

وای نه .... نهههههههههههههه

مامانم اینا می گن باید بریم قمصر . می خوان منو به زور ببرن . متنفرم از قمصر .

جالبه ! خیلی جالبه ! بابا کیش کنسل می کنه می گه مامانت گفته بلیط نگیر درناز امسال باید بشینه درس بخونه اونوقت از اونور واسه آدم این قمصر خراب شده رو می تراشن !

از وقتی این لامصب وارد زندگیمون شده هر تعطیلی ای من بدبخت باید عزا بگیرم . یا باید باهاشون برم قمصر یا باید برم خونه ی مامان خانوم اینا .

خب بالاخره آدم تو خونه خودش کلی کار داره ! لباساشو بریزه تو ماشین ... اتاقشو مرتب کنه ، اصلا حال کنه .  

می گم بابا آخه این قمصر چی داره مگه ؟

- آب و هوای تمیز داره .

+ کل آلودگی هوای تهران بخوره تو سر اون هوای قمصر که بدبختم کرده .

کلی باهاشون حرف زدم که من نرم قمصر ... ولی مگه به خرجشون میره ! می گن اگه بخوای نیای باید بری پیش مامان خانوم اینا که مامان خانوم هی نیستن می خوان برن خونه ی عزیز .

امیدوارم بشه راضی شن که من نرم .

امروز از صبح پای کامپیوتر بودم یا آهنگ گذاشته بودم ... هیچ کار خاصی نکردم .

حتی برای این که نشون بدم به هیچ عنوان میلی ندارم که باهاشون برم هیچ کدوم از بارامو نبستم . تا می گفتن کاراتو کردی می گفتم من که نمی خواد بشینم وسایلمو جدا کنم ! باید کل کمد کتابامو وردارم بیارم بنابراین کاری ندارم .

تا آخر شب هی به مامانم گفتم هی گفتم هی گفتم ...

خوابیدم ... نزدیک دو ساعت . بابا اینا بیدارم کردن گفتن پاشو بریم .

بغض گلومو گرفته بود . پا شدم یه ذره کتاب ریختم تو کیفم . چیزایی که می خواستمو برداشتم .

باز به مامانم گفتم گفت بابات راضی نمیشه میگه باید بیای . همون موقع یکی از دوستام اس داد که بنیامین میاد تو برنامه ی سال تحویل شبکه دو ... اینو که خوندم دیگه نالم صد برابر شد هر چی التماس کردم ! فایده نداشت که نداشت !

مامان : بابا اونجا تلویزیون هست می بینی !

- به نظرتون می شه به اون جعبه ی آشغال گفت تلویزیون ؟ همه چیزو خراب نشون میده .

+ خب برای این که بابات هنوز آنتنشو نصب نکرده !

خلاصه هر چی حرف زدم فایده نداشت .

بابا داشت وسایلو می برد تو ماشین .

منم رفتم چند تا سی دی برداشتم واسه تو راه .

منیژه رو بوسیدم یه کم باهاش حرف زدم . نمی دونم چرا هنوزم مثل بچگی حس می کنم اونا می فهمن ! با این که می دونم این طور نیست ولی این حسو دارم !!!!

کلی از خدا خواستم که بذارن من نرم . بابا اومد بالا گفت ماشین فعلا درست نشده درناز می تونی فعلا بخوابی برو بخواب .

خیلی مایل نبودم به حرفاشون گوش بدم اما از بین حرفاشون اینو فهمیدم که باتری ماشین خالیه خدا رو شکر .

از کنار مامانم رد شدم و با حالت تیکه گفتم الحمدلله ، ایشالا هیچ وقت درست نشه . ایشالا اون قمصرم به زودی خراب شه .

- اه ! تو هم ... به ساز تو برقصم یا بابات ؟

+ شما لازم نیست برقصین برین بشینین دعاهاتونو بخونین . فقط اجازه بدین هر کی با هر سازی که دوست داره برقصه .

اومدم تو اتاقمو و درو محکم بستم . ولی نمی دونم چرا صدا نداد ! حیف شد ژستم خراب شد .

یه بغضی تو گلوم داشت خفم می کرد . رفتم کنار پنجره . یه خورده ماه و ستاره ها رو نگاه کردم .

بعد یه کم منیژه رو نگاش می کردم و نازش می کردم . خوابم نمی برد . . . همش داشتم به این فکر می کردم که یعنی میشه من بمونم یعنی راهی هست ... امیدی هست !

یه دفعه دیدم مامانم داره می گه بدو بدو آماده شو داریم می ریم .

دلم نمی خواست از خواب بیدار شم ! تازه خوابم برده بود .

بازم نق نق کردم ولی فایده نداشت .

مامانم گفت وای تو چقدر خودخواهی ؟ چرا فکر می کنی همیشه همه باید به پای خودخواهی تو بسوزن ؟

- رو رو برم ! من خود خواهم ؟! واقعا که ! شما همه ی تعطیلیای منو با اون قمصر مسخرتون به گند کشوندین هر چی تعطیلی داریم زرت و زرت هی پاشو برو قمصر ! من حق ندارم چیزی بگم ؟ الانم که می خواین تا آخر عید منو بندازین تو اون زندان !

هیچ جوری راضی نشدن که من بمونم .

گفتم بابا می مونم خونه ی خودمون مگه چی می شه ؟ لولو می خوره منو ؟

- نمیشه ! همینجوریش که ما خونه ایم خیلی شبا میای تو اتاقمون می گی می ترسم چه برسه تو خونه تنها باشی .

+ خب شبا تا صبح بیدار می مونم صبحا می خوابم .

خلاصه هیچ جور هیچ جور هیچ جور راضی نشدن .

منم به مامانم گفتم خیلی خب ! حالا که شما می خواین تعطیلی منو خراب کنین منم کاری می کنم که پشیمون شین . این مسافتو زهر مارتون می کنم .

داشتم از عصبانیت می ترکیدم . وسایلمو برداشتم اومدم پایین .

بابا ماشینو گذاشته بود بیرون . گفت بیا بشین پشت فرمون تا من بیام .

می گفت نمی خوای اسکیتاتو بیاری ؟

هیچی نمی خواستم اعصابم اینقدر خورد بود که فقط می خواستم بمیرم .

بغض گلومو گرفته بود و بی اراده مدام به یه نقطه ی خاص خیره می شدم .

مامان اومد محمدم نشسته بود . بارامون زیاد بود و مامان اون عقب جا نمی شد .

من جلو نشسته بودم . تا بابا رفت تو پارکینگ زور آخرم زدم گفتم می خواین من نیام ؟

مامان یه نگاهی بهم کرد . انگار دلش یه کم سوخت رفت تو پارکینگ برگشت ...

تو این لحظه تا بره و برگرده از صمیم قلبم از خدا خواستم برام جور کنه که نرم .

اما گفت بابات گفته این عقلش نمی رسه بیاد بهش خوش می گذره .

- هوهو !!! خوش می گذره ! با شماها ؟!

تو راه رفت بابام هی شعر می خوند هی می خندید الکی مثلا می خواست فضا رو عوض کنه .

باورم نمی شد منم دارم می رم باهاشون . وحشتناکه وحشتناک ! تا آخر عییییییییییید !!!!!!!!

بنیامین می خواد بیاد ... با اون تلویزیون ؟!!!!!!!!!!!!!!!؟!؟!؟

وای اگه حداقل چند روز بود باز یه چیزی ! می گفتی نصف تعطیلیت می ره ولی اینا ...

بابا گفت ایشالا که به هممون خوش بگذره

- حتما هم خوش می گذره !

+ چرا نگذره ؟

- آخه اونجا چی داره که خوش بگذره ؟ چهار تا دیوار داره که خونه ی خودمونم داشت . فرش و مبل و صندلی داره که خونه ی خودمونم داشت .

- خب تو می تونی بری بیرون . هوای تمیز داره پارک داره .

+ پارکو تهرانم داشت .

خلاصه یه خورده از این حرفا زدیم . بابا گفت اونجا سعی کن تو عید رانندگی رو کامل یاد بگیری می برم رانندگی بهت یاد می دم .

وقتی دیدم واقعا دیگه دارم باهاشون می رم قمصر تصمیم گرفتم زور خودمو بزنم که بهم خیلی سخت نگذره .

کیف سیدیمو در آوردم و از توش بنیامینو در آوردم که بذارم نرفت تو ضبط !

کد می خواست !

به بابا گفتم این چرا اینجوریه؟!

- کد می خواد واسه این که باتریشو عوض کردم . واااااااااای کدشو بلد نیستم تو یه کاغذیه تهران جا گذاشتم !

تو گوشی هم که هیچی نداشتم خالی خالی کرده بودم . فقط یه 0111 و یه دونه از شعرای علی اصحابی رو داشتم .

همونو تا آخر یه کم گوش دادم .

بابا گفت درناز سوهان می خوری بخرم ؟ گفتم آره .

قم نگه داشتیم . همون جا یه هلی کوپتر بود که داشت می شست زمین .

محمد تا حالا از نزدیک زمین نشستن یه هلی کوپترو ندیده بود . بابا بدوبدو پیاده شد اونم نزدیک زمین شد . خیلی با حال بود ما تو ماشین بودیم یه خاکی بلند کرده بود !!! سنگ می خورد به شیشه های ماشین از شدت باد این هلی کوپتر .

قبلا یه بار یه هلی کوپتر تو آتش نشانی دم خونمون داشت می شست ما هم اونجا بودیم . خیلی قدرت بادی که می زد شدید بود .

خلاصه رسیدیم قمصر . تا آخر شبم تو خونه بودم .بابا می گفت نمی خوای بری بیرون ؟ گفتم نه همین جا خوبه .

تا آخر شب تو خونه با محمد بازی می کردم یا پای لب تاپ بودیم .

باورم نمی شد ! با کامپیوتر شطرنج بازی کردم همون سری اول بردم !!!

مامانم که فهمید گفت هر چی چیز خوبه ول می کنی اگه ادامه داده بودی شطرنجو الان از اون مغزای شطرنج بودی .

- کجا ادامه می دادم ؟ یه راست که نمی تونستم پا شم برم بازی های استان ! مدرسه هم که نفهمیدم چی شد یهو شطرنج رفت هوا ! کلاسای بیرونم که می خواستن یه چیزی یاد بدن که خودم صد برابرشو بلد بودم یه استاد خوب می خواستم کجا ادامه میدادم ؟

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 و ساعت 16:21 توسط درناز |
سه شنبه ی آخر سال

امروز سه شنبه بیست و چهارم .

صبح خواب موندم !

از سرویس جا موندم .

کلییییییییییییییییییی غرغر مامانم ... بحث و دعوا !

چه زورایی ! چه حرفای زوری ! اما امید این که جهانی جز این هم هست و اونجا تکلیف همه چیز روشن می شه یه ذره آرومم می کرد .

تو راه به زور بغضمو هی نگه می داشتم .

به خودم اومدم دیدم دارم می لرزم از سرما . آب های کف خیابون همه یخ زده بودن .

تمام مدت توی اتوبوس تا اشک تو چشام جمع می شد چشمامو می بستم و ... روز قیامتو به یاد می آوردم .

بالاخره یه روز همه چی روشن می شه .

توی خیابون مدرسمون از پنجره ی یه دبیرستان پسرونه چند تا پسره یه تیکه هایی مینداختن و می خندیدن واسه خودشون .

با بغضی که داشتم پیش خودم گفتم ... چه شادن ! خوش به حالشون .

یه ترقه پشت سرم انداختن ، بدون هیچ واکنشی رد شدم ... بذار خوش باشن .

فقط دلم می خواست رد شه ... فاصله تا مدرسه کم شه کم شه ...

دیگه نمی تونستم جلوی گریمو بگیرم .

با اشک وارد مدرسه شدم .

دختری که دم در وایساده بود :" اسم ؟"

- عامری

سرمو انداتم پایین سمت کلاس می دوویدم .

به کلاس رسیدم .

فائزه با کلی خنده و شادی دستاشو باز کرد و گفت سلااااااااااااااااام درناز !

سعی کردم بغضمو قورت بدم . صدام لرزید نمی تونستم بخندم . آروم گفتم سلام .

- درناز !!!

به زور با اشکی که تو چشام بود یه لبخندی بش زدم . خنده رو لبش خشک شد و فقط با نگرانی نگام می کرد .

رومو کردم سمت پنجره و چادرمو در آوردم انداختم کنار . اشکام بدون هیچ اراده ای می ریخت رو صورتم .

بدون هیچ اراده ای لبام از شدت بغض می لرزید .

سرمو گذاشتم رو میز و زدم زیر گریه . فائزه کنارم نشست و دستشو گذاشت رو شونم .

چند بار صدام کرد ! نمی تونستم جواب بدم . نمی تونستم ....

بعد از دو سه دقیقه تونستم سرمو از رو میز بلند کنم اما مقنعمو کشیده بودم تو صورتم .

همدیگرو بغل کردیم ، گریه می کردم و سفت می گرفتمش ! کاش همیشه بودی دوست خوبم ... کاش ...

چه آغوش گرمی ! داشتم از سرما می می ردم . یه کم گرم شدم .

فائزه و نازنین رفتن برام آب بیارن . رفتم کنار پنجره و پرده رو کشیدم . پشت پرده راحت تر می شد گریه کرد .

فائزه اومد لیوان آبو آورد جلوی دهنم : " یه کم بخور "

نمی تونستم ولی برای این که ناراحت نشه و زحمت کشیده بود یه ذره خوردم .

زنگ اول شیمی داشتیم .

الهام اومد : " این کیه ؟! درنازهههههههه ؟! الهی بمیرم درنااااااااااااااااز !!! "

اومد پیشم نشست . زنگ اول پیشم بود .

وقت وقتش که عادیم سر کلاس سخت می تونم تمرکز کنم و درس گوش بدم چه برسه امروز ! با اون حالم !

سرم رو میز بود ... تمام مدت بی اراده اشکام می اومد .

چقدر سرد بود . یه کم که آروم شدم یه ذره از ماجرا رو واسه الهام تعریف کردم .

دستامو گرفت ! نفهمیدم دستای اون بود که خیلی گرم بود یا دستای من خیلی سرد ! شایدم هر دوش !

خیلی آروم تر شدم .

یه ربع آخر زنگو سعی کردم عادی بشینم و ادای کسایی که دارن گوش می دنو در بیارم .

گاهی می دیدم خانوم دستاران با یه لبخندی ولی یه جوری نگام می کرد ، یه نگاه پر از سوال !

خجالت می کشیدم و سرمو می نداختم پایین .

زنگ که خورد رفتم پایین یه آبی به صورتم بزنم .

اومدم از پله ها بیام بالا جلوی پام کفشای فاطمه رو دیدم . با مکث سرمو آوردم بالا و بهم سلام کردیم .

تعجب از چشماش و دهن بازش می بارید !

- چی شده ؟! چرا گریه کردی ؟!

با لبخند گفتم چیزی نیست گریه نکردم .

- تابلوئه ! چشمات پف کرده !!!!!!!

باز بهش لبخند زدم و اومدم برم بالا دستمو گرفت گفت چرا ناراحتی ؟ گریه کردی من می دونم .

چند بار گفتم بی خیال نه نه ... اونم هی می گفت ، هم اشک تو چشام جمع شد هم خندم گرفت

ماجرای ناراحتی ! چند بار اینطوری شده بود که فاطمه ناراحت بود هی می گفت نه ناراحت نیستم من بهش می گفتم چرا مشخصه ناراحتی چی شده؟ که بعد از تکرارای من یهو گریش می گرفت .

بعد از اون دیگه به شوخی هی هر دفعه می گم چرا ناراحتی من می دونم و می خندیم .

حالا فاطمه هم همون شوخی رو داشت می کرد . اما اولین بار بود که درک می کردم وقتی ناراحتی و می خوای وانمود کنی که نیستی یکی هی بهت بگه چرا من می دونم از چشات می خونم یهو بغضت می ترکه .

خلاصه خندیدم گفتم بی خیال .

برگشتم تو کلاس . فاطمه ی کلاس خودمون ( عباسی ) یهو بدو بدو اومد مقنعمو زد بالا گفت ببینم یقت چه شکلیه یهو گردنمو گرفت ووووویییییییییییی .. دستاش یخ یخ بود افتادم زمین خندم گرفت .

یه ذره حالم بهتر شده بود ...یه ذره . حداقل گریم دیگه بند اومده بود .

زنگ دوم حسابان داشتیم .

فاطمه اومد پیشم نشست . سعی کردم به چیزای خنده دار فکر کنم و بخندم .

حد بگی نگی برام جا افتاده دیگه . درس جالبیه .

امروز تمرینایی که مونده بودو حل کردیم . یه ربع به زنگ بود یه مسائلی مونده بود .

خانم عظیمیان گفت بچه ها کی میاد اینو حل کنه ؟ چند بار تکرار کرد هیچ کس داوطلب نشد .

من نوشته بودمش گفتم خانوم اگه من درست نوشته باشم میام ( ولی صدام ضعیفه ) نشنید .

بلند تر گفتم خانوم می تونم بیام پیشتون ببینین این درسته یا نه ؟

- صبر کن بذار یکی رو پیدا کنم بیاد این تمرینو حل کنه بعدش بیا پیشم بچه ها اگه کسی نیاد خودم صدا می زنماااااااااا !

بچه ها گفتن خانوم درناز می خواد بیاد دیگه خب !

عظیمیان رو به من گفت آهان تو می خوای بیای ؟!

- نمی دونم ! اگه درست باشه شما ببینید درست نوشتم اینا رو ؟

یه نگاهی به دفترم کرد گفت آره دیگه روش حلت که درسته پس بدو بنویس .

داشتم تخته رو پاک می کردم ریحانه یه چیزی گفت بهم برگشتم گفتم چی ؟

اومد حرفشو بهم بگه یهو خندش گرفت گفت چشماشو !

حواسمو به درس پرت کردم .

تمرینا رو نوشتم . چون نزدیک زنگ بود می خواستم تند تر بنویسم که بیشتر حل شده باشه .

مروارید یهو با غرغر گفت حالا سرعتتو کم کن یه ذره .

دیگه همون موقع زنگ خورد .

چند لحظه بعد صدای چند تا ترقه از وسط حیاط مدرسه اومد .

رفتم پایین که به ابهری بگم امروز خواب موندم که دیر رسیدم یه کم .

تو دفتر داشت با چند تا از دبیرا صحبت می کرد .روم نشد برم تو .

وایسادم بیرون تا بیاد .

وقتی اومد هر چی صداش می کردم می خندید و بی اعتنا رد می شد . دنبالش رفتم بالا .

رفت 1/3 ریاضی از کلاس که اومد بیرون صداش کردم با خنده گفت بله ؟ بگو چی کار داری ؟

گفتم که صبح خواب موندم دیر اومدم .

- یعنی خیلی دیر کردی ؟

+ نه خانوم یه ذره دم در اسممو نوشتن .

- پس اسمتو جز غایبای زنگ اول نوشتن آره ؟

+ نهههه حدود ده مین قبل از این که دبیرمون بیان رسیده بودم .

خندید و گفت : " پس خطر رفع شد هان ؟! برو دخترم عیب نداره "

وارد کلاس شدم ابهری داشت سراغ تک تک کلاسا می رفت !

چشم باز کردم دیدم محدث ( مدیر ) اومده تو راهروی بالا و میاد سراغ کلاسا !

دنبال کسی بود که سیگارت انداخته بود ! سر کلاس ما هم اومد و گفت : " من بالاخره اون دانش آموزو گیرش میارم و اونوقت من می دونم و اون خیالش راحت باشه . مدرسه که جای این کارا نیست ! "

 خانوم مهرگان اومدن سر کلاس .

دو تا شعرو درس دادن . سردم بود آخه جای منم کنار پنجرست .

رفتم پیش نوری نشستم .

پنج مین آخر زنگو خانوم مهرگان فرصت داد بخونیم و گفت شبنم عشق رو حتما زنگ بعد ازتون می پرسم .

منم داشتم می خوندم . چشمام خیلی می سوخت .

زنگ خورد . رفتم میز اول ردیف خودمون نشستم .

دستم زیر سرم بود و یه خط می خوندم یه کم بچه ها رو نگاه می کردم . فاطمه رو دیدم که اومده دم در کلاسمون و با نگاهش داره دنبال من می گرده . یه دست براش تکون دادم منو دید ، خندید و اومد پیشم نشست .

نمی دونست چی بگه ! فقط به هم لبخند می زدیم .

- چی کار می کنی ؟!

+ هیچی دارم شبنم عشق رو می خونم .

صدای خنده ی بچه ها وشیطونیاشون اوج گرفت . دوباره آروم شدن ...

+ می ری نماز ؟

- آره نمیای ؟

+ نه ، نه حال دارم نه وضو !

همون موقع یکی از بچه ها داشت برگه های حسابانو می داد .

از دو نمره بود . مال بعضی ها هم که باید امتحان دو تا چیزو می دادن از چهار نمره .

فاطمه نمره ی چند تا از بچه هامونو دید .

صفر ! یک ، بیست و پنج صدم ! هفتاد و پنج صدم !

خندید گفت چقدر بچه هاتون اکتیون !

+ حالا بذار برگه ی منو بده می بینی من از همشون اکتیو ترم .

می خواست بره نماز ولی گفت بذار برگه ی تو رو ببینم بعد می رم .

منم شدم یک و نیم از دو . راهو درست رفته بودم اما فرمولوش به جای یک منهای تانژانت نوشته بودم یک به اضافه ی تانژانت آلفا .

فاطمه رفت و منم یه چیزایی می خوندم .

وقتی خانوم مهرگان می خواست از من بپرسه کل درسو خونده بودم جز یه پاراگراف کوچولو از وسطش .

شانس بسیار زیبای منم که همیشه می درخشه . عدل همونم ازم پرسید .

خودم تونستم معنیشو بگم اما تو روخونیش سر یه کلمه ای اشتباه کردم !

زنگ خورد .

رفتم کلاس فاطمه اینا . همه ی بچه هاشون داشتن از همه خداحافظی می کردن .

معصومه از پشت میز خودشو رسوند به من .

همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم ( تو دلم می گفتم عاشقتونم ... )، چند روز دیگه می ره کربلا .

اشک تو چشام جمع شده بود بش گفتم اونجا رفتی یادت نره دعام کنیا !

زهرا قهقهه می زد و می گفت بی سوغاتی بیای کلتو می کنیم .

فاطمه از پشت جمعیت بچه ها اومد جلو ...

وقتی همدیگرو تو آغوش گرفته بودیم به شوخی هی دستامونو هر دومون هی می زدیم به پشت شونه های هم . خندمون گرفت .

نمی تونستم کلمه ی خداحافظو به زبون بیارم .

جدی چه کار سختیه گفتن خداحافظ به کسایی که دوسشون داری !

حتی واسه یه ساعت حتی واسه یه روز ... چه برسه به ...

سخت بود ولی خداحافظی کردیم .

تو سرویس پریسا داشت می گفت وصالی ( دفتر دار ) امروز احتمالا می میره یه بچه ی کوچولو هم داره  دعاش کردی ؟!

- چییییییی ؟! یعنی چی واسه چی ؟ تو از کجا می دونی ؟

+ سرطان داشته واسه همین ...

وسط حرفش پریدم : " خب سرطان داشته باشه تو از کجا می دونی امروز قراره بمیره ؟! "

+ نمی گم حتما می میره نود و نه درصد می میره . آخه امروز عمل جراحی داشته و دکترا بهش گفتن اگه عمل کنی یک درصد احتمال داره زنده بمونی ! امروز با معلما خداحافظی کرده و رفته ندیدی حال معلما امروز بد بود ؟

- نه ! فقط خانوم مهرگانو که زنگ تفریح اول دیدم چشماش یه جوری بود انگار گریه کرده بود .

خیلی دلم سوخت خیلیییییییی ...

با این که خیلی ازش بدم می اومد بس که بد اخلاق و خشن بود !

اما ... از صمیم قلبم آرزو کردم سلامتیشو به دست بیاره .

نمی دونم الان ...!

امیدوارم زنده باشه . امیدوارم خدا به اون دختر کوچولوش رحم کنه .

خونه رسیدم . اتاقم پرده نداشت مامان و بابام پنجره و پرده رو شسته بودن .

مامانم گفت ناهارت تو آشپزخونس .

رفتم آوردم تو اتاق نشیمن . محمدم اومد پیشم گفت می شه به منم بدی ؟!

دهنش کردم .

محمد خیلی از این که با من بشینه غذا بخوره حال می کنه .

دیشبم که ماکارونیا رو خوشش می اومد رشته رشته بندازم تو دهنش .

اومدم بخوابم . منچ محمد رو تخت من بود . صداش کردم که بیاد برداره .

اومد : " درناز باهام بازی می کنی ؟! "

- نه الان خستم بعدا ...

یه لحظه دلم براش سوخت گفتم باشه بیا بازی کنیم .

یه دست  مار و پله بازی کردیم .

اومدم بخوابم آفتاب رو صورتم بود . بالشمو گذاشتم اون ور تخت و پتو رو کشیدم روم .

آفتاب رو پتوم بود . آخیــــــــش ! چقدر گرم شد پاهام !

ساعت حدودای 5 از صدای ترقه ها بیدار شدم .

اومدم برم نمازمو بخونم محمد داشت تی وی می دید .

وااااااااااااااااااااااای کارتون اسباب بازیا ... پاک فراموش کرده بودم امروز چه انیمیشنای توپی می خواد تی وی بذاره !

به محمد گفتم وای این کی شروع شده ؟

- بیا ... همین الان شروع شده بیا تو هم ببین . تازشم قبلشم یه چیز خوب بود .

+ رابین هووووووووووود ؟؟؟؟؟؟؟؟

- آره همون .

+ اه کاش می دیدم .

یه خورده دیدم رفتم نمازمو خوندم اومدم .

واااااااااای که چقدر قشنگ بود !

چه لذتی داره ساختنش . داشتم پیش خودم فکر می کردم کسایی که اینو ساختن از دیدنش چه لذتی می برن !

 کاری که خودشون درست کردن !

عجب توپ بود مثلا اونجایی که اسباب بازیا جایی بودن که زباله ها رو می ریختن ...

اووووووه با چه حوصله ای هر کدوم از این زباله ها رو طراحی کرده بودن !

وای چه لذتی داره ساختنش !

بعدشم با محمد اومدیم دم پنجره یه خورده آتیش بازیا و ترقه بازیاشونو ببینیم .

مامانم اومد دم پنجره و با غرغر گفت " خدا لعنتشون کنه برم زنگ بزنم به پلیس بیاد بگیرتشونا ! "

حالا اصلا ترقه های آنچنانی ای نمی زدن چرا قلب آدم می لرزید ولی من یادمه پیارسال بود فکر کنم یه نارنجکایی می زدن که هر لحظه منتظر بودیم شیشه های پنجره ها پودر شه . خونه می لرزید .

منم برگشتم گفتم جوگیر نشین لطفا ! چی کار به شادی مردم دارین ؟! دارن حال می کنن .

- بی جا کردن دارن حال می کنن لامصبا ترقه می ندازن خودشون می رن اونور گوشاشونو می گیرن اونوقت ما باید این صداها رو تحمل کنیم .

+ من که ازاین صداها لذت می برم .  نشانه ی شادی مردمه .

- تو هم یکی از همین جوونای کله خری دیگه . تو هم مثل اونا وحشی ای جانی ای قاتلی ...

( مثل رگبار می گفت

+ آره دیگه مگه نمی دونستین ؟! آره من قاتلم وحشی ام جانی ام من شمرم امام حسین .

- نه تو خود شیطونی تو شیطونو هم درس می دی .

+ آره آره دقیقا همینه .

خونواده ی من جدا چی فکر می کنن که اینقدر خود پرستن !!!!!!!!!!!!!!

خودشونو امام حسین می بینن و پاک و معصوم ، اونوقت خیلی راحت و با یقین خیلیا رو متهم می کنن به این که خود شمر و یزیدن !!!!!!!!

خیلی راحت با یقین بدون این که یه ذره بخوان از خدا بترسن می گن امام زمان که بیان گردن تو و بنیامین و امثال تو رو می زنه !!!

هیچ وقت یادم نمی ره شب عاشورای امسالو ...

وقتی از احمدیه برگشتیم .... خیلی راحت مامان بزرگم سر یه چیز خیلی ساده و مسخره ، این که رفتم سایت بنیامین و یاهو ... ، برگشت بهم گفت عزاداری تو قبول نیست . تو خون به دل امام حسین کردی .

تو و همه ی کسایی که اونتویین همون شمرین خود شمرین و حتی سرش قسم خورد .

دلم خیلی شکست خیلیییییییی ! سپردمشون به خود امام حسین . خیلی سوز داره خیلی !

وقتی نمی دونه برای چی رفتم ! وقتی نمی دونه رابطم توی نت چه جوریه ! سر چیه ! چی کار می کنم .

شماها که اونا رو نمی شناسین ! پس غیبتشون نمیشه .

حتی ... حتی تو اون شبا دو سه تا شعر واسه امام حسین گفتم اما نذاشتمش تو مطالبم که ریا نشه .

واسه هیشکی نخوندمش . خواستم بین خودم باشه و امام خودم .  شاید خیلی از اینجور کارامو به کسی نگم .

اونا حق ندارن اینطوری در موردم قضاوت کنن وقتی از دلم خبر ندارن .

آره آدم ناپاکی هستم ولی شاید خیلی اسرار بین من و خدای خودم باشه .

اما اونا چی ؟ چپ و راست ... این دعا رو خوندم این نمازو واسه تو خوندم فلان کارو کردم واه واه ...

سوختم با اون حرف مامان بزرگم سوختم .

این حرف فقط یکی از زخم زبوناشونه . اونم چون شب عاشورا بود و اینطوری جای امام حسین فتوا دادن که عزاداریت قبول نیست همیشه یادم می مونه .

بگذریم ...

بعدم پای کامپیوتر اومدم ، بوی عیدی رو گذاشتم و یه شعر گفتم .

بابا اومد کامو خاموش کردم .

اومدم سمت کمد کتابام . منیژه رو بغل کردم . همین طوری تو تاریکی نشسته بودم .

یه کم نازش کردم .

سفر به گرای 270 درجه رو هنوز تموم نکردم ! یعنی نصفشو که خونده بودم مدرسه ها باز شد و دیگه نخوندم کلا یادم رفت اسم شخصیتاش چی بود و کیا بودن . برداشتمشو شروع کردم به خوندنش .

خیلی قشنگه .

بعدم مامانم نردبونو آورد تو اتاقم و می خواست پرده ی اتاقمو بزنه .

بابا داشت فیلم میدید . گفت صبر کنین این تموم شه خیلی هیجانیه بعدش من میام می زنم .

نردبونو از اونوریش کردم و به مامان گفتم خودم می تونم .

- کار تو نیست تو نمی تونی !

+ نخیر می تونم خودم پرده رو آویزون می کنم .

پرده رو آویزون کردم .

الانم که سر کامم و دارم خاطرمو می نویسم .

مامانم هی داره میگه " نمیای شام بخوری ؟ می خوام جمع کنم بیا دیگه . "

من برم .

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 و ساعت 23:21 توسط درناز |
شنبه تا دو شنبه / بیست و یکم تا بیست و سوم

شنبه بیست و یکم :

منیژه رو با خودم بردم مدرسه .

زنگ اول ورزش داشتیم طالبی نیومده بود .

فرزانه منیزه رو لختش کرد !

لعیا کلشو کند و گذاشت رو سرش داد دستم تا اومدم بگیرمش کلش افتاد زمین ! بچمو کشتن نامردا !

دوباره سرشو کردم تو تنش لباساشو تنش کردم !

منیژه خیلی با مزست ! خیلی سیاه سوخته ! با موهای مجعد رو هوا رفته !

یه لباس زیر سفید ، یه دیدیش سبز با تورای سفید سر آستیناش ...

یه دهن کوچولوی باز ! یه شکم قلمبه !

کوچولوئه تقریبا به اندازه ی یه کف دست .

بچه ها می گفتن درناز چند ماهست ؟!

- از بچگی باهام بوده !

+ خودشو می گیم ...

لااله الا الله ! منحرفن دیگه چه می شه کرد !

سوراخ کوچولویی که پشت منیژست برای همه سوال می شد !

اون سوراخ توسط یک آمپول و به دست من در زمان بچکی ایجاد شده بود .

خب آخه منیژه مریض شده بود ! باید آمپول می زد .

حوصله نداشتم دین و زندگی بخونم !

یه خورده با نازنین و فائزه شعر می خوندیم !

بعدشم تند تند جبر می نوشتیم .

زنگ سوم دین و زندگی امتحان داشتیم .

کمالی دبیر خودمون رفته مکه و به رستمی گفته بوده بهشون سوال بگو و ازشون امتحان بگیر .

تک زنگ اولو وقت داد بخونیم .

حوصله نداشتم اصلا .

لعیا اینا صحبت می کردن .

من و فرزانه هم خاله بازی می کردیم .

یهو رستمی منیژه رو دید گفت خانومم وقت ندادم عروسک بازی کنینا ! وقت دادم درس بخونین .

فائزه هم نخونده بود ولی همش مشغول شعر و شاعری بود و داشت شعر می نوشت رو کاغذ .

بهم گفت واسه مهدیه یه شعر بگم . بد جور عاشق مهدیه شده .

مهدیه کلاس اوله .

از این چیزا تو مدرسه زیاده ! مد شده اولا عاشق سوما می شن !

حالا فائزه از اون بد تر اصلا حالتاش خیلی غیر عادیه !

اسمش میاد هول می شه دست و پاشو گم می کنه همش در مورد مهدیه حرف می زنه واسش شعر می گه .

می شینه لب پنجره از تو حیاط پیداش می کنه .

ولی هر دوشونم خجالتی هیچ کدوم نمی رن سمت هم .

یه بار مهدیه دوستاشو فرستاده بود سر نازنین که شماره ی فائزه رو ازش بگیرن .

نازنینم نداده بود به خود فائزه گفتن راضی نشد .

بش گفتم مگه دوسش نداری خب چرا نمی دی ؟!

- خب آخه می خواد زنگ بزنه چی بگه ! وووووی نه نمی تونم !

خلاصه ... دین و زندگی امتحان گرفت .

سوال اولو فقط بلد بودم نوشتم .

بقیشم نشسته بودم تا زنگ بخوره !

رستمی اومد بالا سرم : " چرا چیزی نمی نویسی ؟ "

- آخه چیزی نخوندم !

سرشو با یه حالت تهدید تکون داد !

برگمو دادم .

وقتی داشت برگه ها رو مرتب می کرد گفت استاد آقا خسته نشدی ؟!

لعیا هم زیر لب خندید ! اونم مثل من یه سوال بیشتر ج نداده بود .

فائزه همه رو جواب داده بود به این صورت که ...

خود سوالو دوباره هی نوشته بود !

نازنینم همین جوریا ...

از راه مدرسه رفتم یه سر خونه ی مامان خانوم اینا با علی یه کاری داشتم .

وقتی داشتم بر می گشتم خونه از پارک شاهد که رد می شدم خیلی حال می کردم .

چه منظره ی قشنگی ! توی اون پارک بزرگ پرنده هم پر نمی زد !

البته چرا دروغ بگم ! فقط چند تا پرنده یه ذره پر زدن .

بارونم نم نم می بارید .

چه کیفی داره ... از بین درختا و چمنا بگذری ... زیر بارون .

توی قلبم می گفتم کاش تو یه روستا بودم ...

هر روز که می خواستم برم مدرسه از بین چمنا ، جنگل کنار رودخونه و خلاصه بین طبیعت رفت و آمد می کردم .

دیگه بعدشم رسیدم خونه !

هوا بوی نم گرفته رو گذاشتم و خاطرمو نوشتم .

 

 

 

یک شنبه بیست و دوم :

زنگ اول حسابان داشتیم . تمرین حل کردیم و بعدشم درس داد .

داشت قضیه ی فشردگی رو میگفت : " بچه ها به این قضیه قضیه ی فشردگی می گن حالا امسال کتاب شما یه ا هم آورده سرش بگین افشردگی هم بهش فشردگی می گن هم افشردگی هم ساندویچ "

مرواریدم که شکموووووووو اسم ساندویچ که اومد برق از سرش پرید گفت ئه ... ساندویچه ؟

خانوم عظیمیان : بله .

مروارید : ساندویچ چیه ؟!

یاسمن : ساندویچ کسینوس .

کلاس رفت هوا .

عظیمیان هی می اومد بنویسه خندش می گرفت .

زنگ دوم شیمی داشتیم .

کلی چک و چونه زدیم که تو رو خدا امتحان شیمی سه شنبه رو کنسل کنین .

خانوم دستارانم گفت ساکت باشین من درسمو بدم آخر ساعت بهتون می گم چی کار می کنم .

آخر سرم کنسلش کرد . هوووووراااااااا

مونده بود جبر !

زنگ سوم  هندسه داشتیم .

کلی با خانوم نیک گو چک و چونه زدیم که جبر فردا رو کنسل کنیم قبول نکرد . بعد از زنگ نماز که اومد گفت که بهمون عیدی می ده که جبرو کنسلش کنه .

وووووای که چه خبر خوشی بود .

آخر زنگم از هر کدوم از بچه ها خواست یه جمله ی زیبا بهش بگن اونایی که داشتن یه چیز قشنگی می گفتن .

منم چیزی نگفتم .

زنگ خورد . سوسن منیژه رو بغل کرده بود و خیلی ناز هی بوسش می کرد .

سوسن دخمل مائدست و منیژه دخمل منه .

خیلی  بامزه بود ! آورده بودم بوسیدن سوسنو نشون خندق بدم حواسم نبود نیک گو داره نگاه میکنه ! یهو خندید گفت نیارین اینا رو تو رو خدا نکینن این کارا رو زشته واسه دخترای بزرگی مثل شما !

آبروم رفت جلوش ...

خانوم خوبیه ، خارج از کلاس خیلی خوش اخلاقه ولی ! نمی دونم چرا وقتی به عنوان دبیرم بهش نگاه می کنم خیلی ازش می ترسم . نگاهش سر کلاس خیلی ترسناکه !

زنگ چهارم باز حسابان !

بعدش کلاس فیزیک داشتیم . به ریحانه گفتم میای دو تا بستنی بخریم بریم مسجد فائق من نمازمو بخونم بعد بریم ؟

- باشه بریم .

بابای زهره بسته بود!

رفتیم مسجد فائق هم یه زیارتی بکنیم هم من نمازمو بخونم .

تا من نمازمو بخونم ریحانه هم ماجرای اون شهیدی که اونجا دفنه و خودشو نشون داده که کیه و دیگه گمنام نیست رو خوند .

بعد راه افتادیم که بریم چه بارونی می اومد !

من که چتر نیوورده بودم ولی زیر چتر ریحانه با هم می رفتیم ، منم خوندم : " لذت قدم زدن با تو تو یه پیاده رو ، هوا بارونیه زیر چتر عشق من و تو ، عشق تو بارون تنده داره می شوره منو ... "

ریحانه زد زیر خنده .

 ریحانه اومد بره سمت ایستگاه اتوبوس گفتم نههههههه بیا تا شهدا رو پیاده بریم زیر بارون حال میده .

- برو بابا من حوصله ندارم با تو یکی پیاده راه برم دو قدم می ره می گه آی پام درد گرفت کاش پیاده نمی اومدیم !

تا شهدا رو با اتوبوس رفتیم ولی از اونجا تا آموزشگاهو پیاده ...

حالا مگه سوپر مارکت گیر می آوردیم ! بدجوریم هوس بستنی کرده بودیم .

- این چیههه این نداره ؟

+ نه بابا این که قنادیه ! ئه اون چیه !

- نه بابا اون که شکلات فروشیه فقط !

تو راه جلومون یه آقای مسنی داشت راه می رفت یهو پاش گرفت به یه چیزی داشت با کله می اومد پایین ...

من و ریحانه چترو کشیدیم پایین تو صورتمون به زور جلوی صدای خندمونو گرفتیم .

رامونو کج کردیم . بیچاره بعدشم برگشت یه نگاهی به ما کرد . ولی سخت می شد خندمونو کنترل کنیم .

تو راه رفتیم تو یه خیابونه اونجا یه سوپر مارکتی بود .

اسکل شده بودیم خفن ! داشتیم دنبال درش می گشتیم !

در نداشت  .

به خدا جدی می گم در نداشت ! ریحانه گفت بیا بابا این درشه بستس .

گفتم آخه آی کیو اگه این درش بود که پشت درش قفسه نمی ذاشت کلی هم خوراکی بچینه توش !

واقعا مغازش در نداشت !

تو همون خیابون رفتیم یه جا یه فروشگاه کوچیک بود اما تو یخچالش بستنی نبود !

نزدیکای آموزشگاه رفتیم شکلات فروشی اون کنار .

دیدیم سوپر مارکت که گیر نیووردیم ! رفتیم تو به ریحانه گفتم چی می خوری ؟

از چند مدل شکلات دو تا خریدیم .

همچین که اومدیم بریم دیدیم اااااااااای ... یه سوپر مارکت سر رامونه !

گفتم بی خیال حالا که این همه دنبال بستنی گشتیم اینا رو بی خیال حتما بستنی می خوریم .

رفتم به حاج آقاهه گفتم مگنم دارین ؟

با یه حالتی که مثلا داشت ادای منو در می آورد صداشو نازک کرد و یواش گفت بله ! خیلی دنبال بستنی گشتین ؟

با ریحانه خندیدیم گفتیم خیلیییییییییی از شهدا تا اینجا !

- خب آره تو راه شهدا تا اینجا مغازه کمه .

بستنیا رو برداشتیم رفتیم تو ایستگاه اتوبوسه نشستیم بخوریم .

جک جکیم ما ! ملت دارن تو سرما قندیل می بندن اونوقت ما تو بارون بستنی می خوردیم .

نمی ذاشتم ریحانه بخوره آخه کارشه زرتی می خوره بعد آدمو هول می کنه بدو بدو بخور من رفتم .

من نمی دونم این بچه چرا اینجوریه ! سرعت کاراش فوق العادست .

وقتی باهاش راه می رم یه جاهایی باید بدووم تا به پاش برسم اونوقت می گه من تازه الان خیلی آروم دارم راه می رم !

وقتی غذا می خوره من هنوز اول غذام اون تموم میکنه !

هنوز نصف بستنیم مونده بود که ریحانه تموم کرد .

نامرد گفت پاشو بقیشو تو راه بخور .

هیچی دیگه به زور تا برسیم آموزشگاه تمومش کردم .

حالا هله هوله ها رو برداشتیم آقای بهرامی که اومد ما همچنان در حال خوردن بودیم !

من خودم کم نمی خورم ولی ریحانه صد برابر من می خوره ده برابر من لاغره !!!!!!!

بهرامی جهت یه جریانی رو داشت پیدا می کرد !

نمی فهمیدم یعنی چی ! من هر چی امتحان می کردم خلاف جهتش در می آوردم ! آخه بارش منفی هم نبود که خلاف جهت شه !

آخر سر ازش پرسیدم چرا پس من اینجوری در میارم ؟

خندید گفت خب برای این که داری با دست چپت جریانو پیدا می کنی .

اصلا حواسم نبود !

تو راه برگشت تو اتوبوس یه پیرزن چادری نشسته بود رو به روم ! وای خدا اینقدر با نمک بود که خدا می دونه !

یه کیف اسپورت داشت داشت با موبایلش ور می رفت ! خیلییییییی پیر بودا ! تا این حد که صورتش پر از چین و چروک بود !

پیش خودم می گفتم این الان چی می فهمه از این موبایل !

بعد دیدم گذاشت تو کیفش ام پی فرشو در آورد ! هندزفری گذاشت تو گوشش یه خورده کلشو تکون داد !!!!

باورم نمی شد ! خیلی با حال بود ! بعد ام پی فرشم انداخت تو کیفش کرم در آورد به دستاش کرم زد !!!

بعدشم آینشو در آورد یه خورده صورت خودشو نگاه کرد و چادرش اینا رو مرتب کرد !!! خیلی عجیب بود ! خیلی پیر بود آخه !

از راه اونجا هم یه سر رفتم فروشگاه دم خونمون . بعدشم اومدم خونه .

دیگه هم خبر خاصی نبود سلامتی .

 

              

دو شنبه بیست و سوم :

صبح اول رفتم کلاس فاطمه اینا . یه کم گپ زدیم و بعد اومدم تو کلاس . فائزه اومده بود ولی خودش نبود .

رفتم تو حیاط دیدم پیش فرزانست . هوا خیلی سرد بود .

برگه ی شعرو از تو جیبم در آوردم و تو هوا تکونش دادم فائزه داشت به فرزانه یه چیزی می گفت یه دفعه جلو دهنشو گرفت و ذوق کرد گفت : " آوردیییییییش ؟ شعرست ؟ "

- آره بخون ولی فکر نکنم خوشت بیادا خیلی جالب نشد !

هی می خوند کلی ذوق می کرد می گفت خیلی قشنگ شده همونی که می خواستم شد .

حتی تو بیت آخرش که یه عزیزم توش داشت گفت واااااااااای !

در گوشم گفت فامیلی مهدیه عزیزیه . اینو می کنمش عزیزی .

اسمشم خیلی پسندید . گفت واقعا اسمشو که گذاشتی بی بهونه فیت همین عشقه .

زنگ اول زبان داشتیم . کلمات درسا رو می خواست دوره کن . ده مین وقت می داد می خوندیم و می پرسید .

زنگ دوم فیزیک داشتیم . منم اومده بودم جلوی جلو پیش ریحانه نشسته بودم .

خیلی بارون می اومد . یه دقیقه هایی خیلی شدید می شد یه جاهایی یه ذره آروم تر .

بیشتر بچه ها داشتن حواسشون به بارون بود . هی شدت می گرفت هی شدتش کم می شد .

یه لحظه من داشتم به بارون نگاه می کردم و رفتم تو فکر یهو خانوم توحیدی گفت عامری پاشو بیا اینجا دفترتم بیار . حسابی هول شدم ! فکر کردم واسه این که حواسم نبود منو آورده که مسئله بهم بده حل کنم .

دفترمو باز کردم . بچه ها می خندیدن می گفتن ترسید بچه !

خانوم توحیدی : چرا می ترسی ؟! کاریت ندارم دفترتو باز نکن دستتو این طوری بذار رو دفترت می خوام جریانو تو پیچه از روی دست تو به بچه ها نشون بدم .

زنگ سوم تک زنگ اولشو کامپیوتر داشتیم . رفتیم سایت .

این معلمه هم که ... لااله الاالله . گفتم امسال درست و حسابی یه چیزی از کام یاد می گیریم .

سطح سوادم نسبت به کامپیوتر حداکثر یک صدم بیشتر بالا نرفت .

نشسته بودیم سر برنامه ی ورد .

گفت یه شعر تایپ کنین و ستون بندیشو فلان کنین .

فائزه یه شعر می گفت و نازنین تایپ می کرد . بعدش پا شدن رفتن بیرون .

منم شروع کردم از بوی عیدی ... یه سری از شعرای بنیامینو تایپ می کردم .

یه لحظه برگشتم دیدم مهلا و الهام و یاسمن و مروارید دارن با دهن باز منو نگاه می کنن .

با خنده گفتم چیه خب ؟ الهام گفت هیچی یاسمن میگه یعنی الان این با این سرعت داره تایپ می کنه ؟!

خندیدم ! یاد اون سالایی افتادم که گاهی تو فیلما می دیدم یکی داره با ده تا انگشتش تایپ می کنه و حتی به صفحه کلیدشم نگاه نمی کنه ! همیشه دوست داشتم یه روز بتونم این جوری تایپ کنم ، خدا رو شکر ! فکر کنم الان تایپم حتی از اون چیزی که فکر می کردم هم سریع تره !

بعدش لعیا اومد گفت بیا با هم مسابقه بدیم ! ببینیم کی تایپش تند تره !

اومدیم رفیقا می گن بنیامینو تایپ کنیم . گفتیم بی خیالش ... با هم چت کنیم .

لعیا زد سلام .

منم تو سیستم خودم زدم سلام گوگولی .

هر دومون خندمون گرفت . آخه این گوگولی ماجرا داره . تو هر اسی که به لعیا می دم تقریبا یه گوگولی بهش می گم یه دفعه بهم گفت تو هم که کشتی ما رو با این گوگولی منم واسش زدم خب آخه هستی گوگولی .

زنگ خورد وااااااای چه بارونی می اومد ! فاطمه و معصومه داشتن می اومدن پایین به معصومه گفتم واسه بارون داری میای ؟ منصوره هم پیشمون بود گفت وای تو هم می خوای بیای زیر بارون ؟

گفتم آره . دستشو آورد جلو ، دستمو گذاشتم تو دستش .

- بدو بریییییییم .

 فاطمه و معصومه هم خندیدن و داشتن آروم می اومدن .

من و منصوره دوییدیم . زیر بارون از این ور حیاط تا اونور حیاط ... دستای همو گرفته بودیم و هی می دوییدیم .

خیییییییییییییییییییییییییلی کیف می داد خیلیییییییییییییییی. خیس خیس شده بودیم .

فاطمه ( عباسی ) و لعیا اینا وایساده بودن وسط حیاط . اون وسط آب جمع شده بود .

فاطمه پاشو محکم می کوبید تو آبا ، آبا می پاشید رو مانتو و سر و صورت بچه ها ، خیلی گند کاری کردیم جای شما خالی خیلی حال داد .

این زنگ خانوم صلواتی اومد سرمون . وای فداش شم خیلی خانومه !

بچه ها بیشترشون خیس خیس بودن . سر شوفاژ دعوا بود !

چند تا سوال حل کردیم زنگ خونه خورد .

اومدم خونه سریع ناهارمو خوردم سریع نشستم سر کپی کردن مشقای آموزشگام .

حتی تو اتوبوسم داشتم می نوشتم !

وقتی رسیدم ریحانه خندید گفت ایمانی ندید حلا رو ! خیلی سوختی آره ؟!

واقعا زور داشت خودمو کشتم . حتی مسئله های آقای طاهری رو که می نوشتم دستم دیگه می خواست بشکنه .

خیلی خیلی خیلی خیلی ( یه دنیا خیلی ) عالی درس میده !!!!!!!

مخه این اصلا ! همین طوری داشت می گفت : " فلان سوال اصلا مهم نیست تو نهایی نمونه ی اینو به هیچ عنوان نمی دن اثبات اون مهم نیست خیالتون راحت که نمی دن این یکی سوال بسیار مهمه صد در صد یه نمونه ی این تیپی سوال تو نهایی هست البته بارمش هفتاد و پنج صدمه و هیچ وقت نمیان یه ایکس کلی به شما بدن مشخص می کنن ایکس مثبت که دیگه نخواین حد چپ بگیرین چون اونجوری باید تمام این علامتا رو برگردونین و دو شاخش کنین که اصلا نمی ارزه "

اصلا یه جوری با قطعیت تموم می گفت این اثبات نیست یا فلان اثبات حتما هست که پیش خودم گفتم چه جوری می تونه این طور با یقین به بچه ها اینا رو بگه ! مگه این که ...

مگه این که خودش طراح سوالای نهایی باشه !!!!!!!!!!!!!!!!! قیافشم که می خوره !

در گوش نادیا گفتم به نظرت این طراح سوال نهایی نیست ؟

- چرا اتفاقا بچه ها هم می گفتن یکی از طراحاش اینه .

+ چییییییی ؟ دروغ نگوووووووو !

- آره یه چیزایی شنیدم خودش یه بار از دهنش پرید که ما سوالا رو اینجوری طرح نمی کنیم بچه ها گفتن مگه شما طراح سوالای نهایی این ؟

 هیچی نگفت .

دیگه همش حواسم پرت این می شد که ای کاش از اول سال کلاساشو می اومدم .

کلاس حسابان شیش و نیم تموم شد . اووووووف از مخم دیگه دود داشت بلند می شد .

از سه و نیم تا شیش و نیم !

بعدشم جبر داشتیم تا هشت .

سر کلاس جبر که رفتیم هنوز آقای طاهری نیومده بود .

غزاله دیر اومد سر کلاس ردیف اول پر شده بود مجبور شد ردیف دوم بشینه .

به شوخی برگشت گفت بچه هایی اگه وقتی طاهری داره درس میده کسی نگاش کنه من می دونم و اون .

یه دفعه یه دختری که خیلی هیکلی و گنده منده بود و چهرش مثل این خلاف کارا اومد با یه صدای کلفت گفت ببین بچه اگه تو اینجا لاتی ما گنده لاتیم . ما از سال دوم اینجا زنبیل گذاشتیم . طاهری با ما فاب فابه .

غزاله : نشونش ؟

- حلقه ای که تو دستشه .

همه زدن زیر خنده .

ریحانه : بیچاره طاهری اگه اونجوری باشه که باید از بالا تا پایین انگشتشو کیپ در کیپ به تعداد دانش آموزاش حلقه بندازه .

خلاصه یه خورده از این شوخی پوخیا می کردن بچه ها .

طاهری اومد . کلی مثال برامون حل کرد و دیگه ساعت هشت شد .

با نادیا رفتیم تو ایستگاه اتوبوس . همین طور که وایساده بودیم و داشتیم تو دستامون ها می کردیم که گرم شیم یه پسره اومده بود پایین ایستگاه داشت یه چیزی به من می گفت ! اول فکر کردم شاید با یکی دیگس پشت سرمو نگاه کردم دیدم کسی نیست ! با من بود !

به نادیا یه نگاهی کردم گفتم چی می گه این ؟

( فقط اینو شنیدم که می گفت خانوما به خدا قصد مزاحمت ندارم شما یه لحظه گوش کنین یه لحظه بیاین ...  دیگه بعدش نمی فهمیدم چی می گفت ! )

نادیا نگاش کرد به نادیا یه چیزایی می گفت هر دو به هم نگاه کردیم گفتیم چی میگه ؟!

همون لحظه اتوبوس رسید ما هم انگار که اون پسره داشته با دیوار حرف می زده رامونو کشیدیم رفتیم سوار شدیم. نادیا می گفت بیچاره خب گفت قصد مزاحمت نداره شاید یه چیزی می خواسته بپرسه !

- غلط کرده اگه قصد مزاحمت نداشت می تونست از اون دو تا خانوم مسنی که اون طرف ما وایساده بودن بپرسه .

وقتی رسیدم دیگه ساعت پنج دقیقه به نه بود .

وای چه ترسناک بود ! هیچ کس نبود تو خیابونمون تقریبا این یه تیکه رو با سرعت میگ میگ اومدم خونه .

آخ چه خسته بودم ! شام خوردم خوابیدم به مامانم گفتم 11 بیدارم کنه نماز بخونم . واقعا نمی تونستم نمازمو بخونم .

11 پا شدم گیج خواب بودم اما نمازمو خوندم باز خوابیدم .

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 و ساعت 15:50 توسط درناز |
شنبه و یک شنبه ، چهاردهم و پونزدهم اسفند

شنبه چهاردهم اسفند :

 ورزش داشتیم زنگ اول .

طالبی هم در مورد مطالب دفترچه ی استرس داشت توضیح می داد . توی اون دفترچه عکسا و کاریکاتورای بامزه ای بود .

یکی از اونا عکس دو تا دانش آموز بود که روی صندلی امتحانی نشسته بودن و یکیشون برگش پر بود و کلی نوشته بود اما استرس از چهرش می بارید و داشت موهاشو می کند اونوقت اون یکی برگش سفید سفید بود و دستاشو گذاشته بود زیر سرش پاشو انداخته بود رو پاشو داشت آدامسشو باد می کرد .

لعیا تا دید خندید گفت ئه این منم بغلیشم درنازه .

خیلی باحال بود ! انگار واقعا همین بود .

گاهی به خونسردی و ریلکسی لعیا حسودیم میشه . اگه منم مثل لعیا استرسی نبودم شاید الان خیلی موفق تر بودم .

یه کم که اون دفترچه هه رو خوندیم خانوم طالبی گفت می تونین برین یه یه ربعی بازی کنین بعد بیاین .

تو مدت اون یه ربعم من و خانوم طالبی داشتیم با هم صحبت می کردیم .

راجع به پیش دانشگاهی و درسا و ... خیلی چیزا .

زنگ بعدش جبر داشتیم . زنگ بعدم دین و زندگی ....

 

 

 

یک شنبه پونزدهم اسفند :

صبح یه کم دیر پاشدم . درست و حسابی نرسیدم صبونه بخورم فقط یه لیوان چایی همین جوری تند تند با یکی دو تا لقمه خوردم .

هیچی خوراکی نبردم .

صبح یه پفیلا و یه شیر کاکائو و کیک و از این جور خرت و پرتا از بابای زهره خریدم .

زنگ اول حسابان ، دوم شیمی ، سوم هندسه چهارمم باز حسابان .

به ریحانه گفتم میای قبل از این که بریم کلاس بریم یه چیزی بخوریم من امروز ناهار نخوردم !

- آره منم که خوردم گرسنمه خیلی بریم ولی آخه ! من دو تومن بیشتر ندارم !

+ منم صبح دو تومن خوراکی خریدم الان فقط سه تومن دارم !

- خب حالا یه کاریش می کنیم .

بعد از چه کنم چه نکنما که وقت نداریم و نمیرسیم باید زود بخوریم ریحانه گفت بریم اون پیتزایی دم آموزشگامون که خیالمون راحت باشه دم دستمونه و استرس نداشته باشیم .

وای که چقدر این دختر استرس به آدم وارد می کنه ! دیر شد دیر شد نمی رسیم وای چی کار کنیم !

ما هم که هیچ وقت نمی دونیم کی می خوایم بریم بیرون یه چیزی بخوریم همیشه هم آس و پاس با چندر غاز پا می شیم می ریم یه جا .

کسی تو اون مغازه نبود ! کارکناش نشسته بودن مگس می پروندن !

فقط یه دختر پسره توش بودن .

رفتیم منوشو دیدیم ! اوه اوه ! چه قیمتیایی !!!!!!!!!!

چقدر گرون بود ! چی فکر کرده بود صاحب رستوران که قیمتاشو معادل قیمتای پیتزایی های رو به رو پارک ملت گذاشته بود !!!

هیچی دیگه ضایع بود نمی شدم برگردیم بیرون که !!!

خب وقتمونم که کم بود ! ساعت سه و پنج دقیقه بود و سه و نیم کلاس ما شروع می شد !

یه پپرونی مینی سفارش دادیم که دو تایی بخوریم !

ریحانه : آخه کلشم اگه تو رو سیر می کنه منو سیر نمی کنه !

- شکموووووو خب می گی چی کار کنیم !

+ ای چه اشتباهی کردیما ! اگه می رفتیم پاتوق خودمون ( پیتزایی میدون شهدا ) الان می تونستیم درست و حسابی یه پیتزای توپ بخوریم !

- عیب نداره تجربه شد همیشه دیگه بریم پاتوق خودمون .

 

وای حالا یه ربع طول کشید تا آوردن ! اه اه یه موزیک گندی هم پخش می شد که داشت حالم به هم می خورد .

ریحانه هم که حس مس نداره اصلا ! نه از نظر احساسات و نه از هر نظر دیگه ای !

پیتزای داغ داغو برداشت خورد !!!

منم زور کرد گفت من تو رو درستت می کنم که اینقدر ناز نازی نباشی !

منم بعد از دو سه دقیقه به زور خوردم !

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ریحانه هر تیکه ی پیتزای داغ تندو با یه گاز نصفشو می خورد !!!!!!!!!!!!!!!!

اعصابم خورد شده بود !  گفتم اه کوفتم کردی !

الان باز تموم می کنه می گه بدو بدو پاشو بریم من رفتم ...

- نه باشه می شینم تا تو هم تموم کنی .

+ منم هر چی تند می خوردم به پای اون نمی رسیدم !

دهنم داشت آتیش می گرفت داشتم می مردم .

داغ که بود تندم بود !

ریحانه می گفت وای تو اگه بیای تو خونواده و فک و فامیل ما چی کار می کنی ! من آروم ترینشونم مامانم همیشه می گه من نمی دونم واسه چی دختر من اینقدر باید کاراش آروم و با خونسردی تموم باشه !

واقعا از تعجب داشت چشام می زد بیرون ! یعنی مامانش اینا دیگه چه جورین که ریحانه در مقابلشون خیلی آروم می خوره و آروم راه می ره و آروم کار می کنه !!!!!!

خلاصه سر موقع خودمونو رسوندیم به کلاس .

بعدشم که برگشتم خونه خیلی خسته بودم .

یه کم پای کام اومدم و خوابیدم ...

 



| *| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 و ساعت 14:55 توسط درناز |
خاطره ی هشتم تا سیزدهم اسفند 89

 هه هه ! چه آهنگ باحالیه !

حالا بعدا می گم چی دارم گوش می دم ولی دارم می میرم از خنده .

خب بریم سراغ خاطره ی امروز .

دیشب ساعت نه شب گرفتم خوابیدم !

امتحان حسابان داشتم ولی هیییییییچی نخونده بودم همش پشت کام بودم !

ساعت نه شب یک سردرد خفنی گرفتم یه بروفن خوردم به مامانم گفتم ساعت 12 بیدارم کنه که غرغر نکنه بی خود می خوای بخوابی هیچی درس نخوندی . آخرم غرغره رو کرد .

هیچی راس دوازده بالا سرم ... پاشووو مگه خودت نگفتی دوازده بیدارت کنم !

آخه چقدر صدات کنم !

گفتم هر وقت خواستین بخوابین نمی تونم الان پاشم .

دو هم صدام کرد بازم نتونستم پاشم کوک کردم واسه سه .

سه زنگ زد زدم تو سرش ... دیدم فایده نداره ، من که خودم می شناسم تا روزی دست کم 50 بار نزنم تو سر گوشیم خیالم راحت نمی شه . واسه همین خیال خودمو راحت کردم کوک کردم واسه چهار .

چهارم باز زدم تو سرش به این نتیجه رسیدم کوک کنم واسه 5 .

5 زدم تو سرش تا اومدم دوباره چشمامو ببندم یهو دیدم وااااااااای حسابان !

امتحانه منم هیچی نخوندم . صفر می شم .

پاشدم رفتم یه لیوان چای و کیک برداشتم اومدم تو اتاقم .

ای خدا ....

حالا از کجا شروع کنم ؟!

جزوه ی طاهری !

جزوه ی عظیمیان !

پلوکپیا !

کتاب ...!

از کتاب شروع کردم .

فرمولا رو کما بیش حفظ بودم .

این فصل کم کم سی تا فرمول شبیه هم داره ! ولی از اونا که بد قاطیشون می کنی !

کتابو می خوندم ولی هیچی ازش نمی فهمیدم .

گام به گامو باز کردم از رو گام به گام خوندم ، کامل بود فهمیدم .

تو این یه ساعت چهار پنج ص بیشتر نتونستم بخونم . تازه اونم سرسری .

اومدم مدرسه .

مثل همیشه . مثل پارسال مثل پیارسال ... هر روز مثل هم ...

استرس غم غصه ...

کیفم اینا رو گذاشتم و گام به گامو دفتر و کتاب هندسمو با دفتر و کتاب حسابان و جزوه هامو برداشتم اومدم تو کلاس فاطمه اینا . خیلی هم ناراحت بودم .

تا منو دیدن همشون زدن زیر خنده گفتن آخییییییی ...

مثل این بچه کلاس اولیا ! مشقتا ننوشتی کوچولو ؟

یه لبخندی زدم با نهایت ناراحتی و یه بغض ته صدام گفتم ...

خسته شدم ...

نمی تونم دیگه درس بخونم .

وای حالا چی کار کنم ! مثلثاتو امتحان داریم ! خیلی سخته منم هیچی نخوندم .

مشقای هندسم !

می خواستم اول فرمولا رو یه دور دوره کنم بعد بشینم هندسه رو بنویسم .

فاطمه گفت بده من می نویسم . یه خورده تعارف تیکه پاره کردیم ولی خیلی جدی گفت بده .

خدا خیرش بده الهیییییییییییی ... به دادم رسید .

گام به گام و دفتر هندسمو دادم .

هر کدوم از بچه های کلاسشون که می اومدن می گفتن مگه فیزیک کاری داشتییییییییییم ؟!!!!!!!

معصومه می گفت نه اینا مشقای درنازه .

این حسابانو می خوندم هیچی نمی فهمیدم .

یعنی شاید واسه استرسم بود ! اثباتای سادشم حتی می خوندم دیگه می دیدم نمی فهمم !

فاطمه و معصومه بیچاره ها کلی از هندسمو نوشتن منم تو کلاس خودمون رفته بودم داشتم حسابان می خوندم که فاطمه دفتر و کتابمو آورد .

واااااااااااای خدا دست گلشون درد نکنه !

خلاصه ... خانوم عظیمیان اومدن و گفتن به به ! چه جو خوبیه ! آدم لذت می بره .

ماها : چی چی رو جو خوبیه ؟! جو استرس و خرخونی ... ایییییییییییی...

عظیمیان : خب آماده این دیگه ؟

ما : یه خورده وقت بدین یه کوچولو بخونیم ...

حدود پنج دقیقه ای خوندیم و گفت جمع کنین .

سه تا سوال داد ... وااااااااای خداجون خفن سخت بود !

خیلی بدجور بود !

سوال اولو نوشتم ولی یه جوری بود ! سینوس هفت تو معادله نبود که جایگزینش کنم ! کسینوسش بود !

خانومو صداش کردم و ازش راهنمایی خواستم .

گفت اون بالا به جای این که از منفیش فاکتور بگیری جا به جاش کن .

فهمیدم چی میشه . اومدم بنویسم امیدوار بودم که دیگه به ج برسم .

الهامم می گفت درناز بخون بنویسیم . گفتم بابا بذار اول حل کنم ببینم می رسم بهش یا نه !

بهش رسیدم .

می خواستم بدم به الی که گفت نوشتم اونو .

سوال دوشو هم اونا نوشته بودن ولی من ننوشتم ! یعنی ازشونم نخواستم چون فکر کردم ننوشتن .

من نوشتم هی نوشتم ... یهو دیدم نصف صفحه ریز ریز اثبات نوشتم ولی دارم هی دور می زنم . هی جمعو به ضرب تبدیل می کنم دوباره ضربو به جمع تبدیل می کنم . فاکتور می گیرم دوباره پخشش می کنم .

سوال سه رو هم الهام نوشت تو یه کاغذ از زیر میز داد .

زنگ دوم هم شیمی .

اتفاق خاصی نیوفتاد ! درس داد .

زنگ سوم هندسه ، دارم سعی می کنم نسبت به نیک گو به خودم انرژی مثبت بدم .

هی تو دلم به خودم تلقین می کنم خیلی خوبه ، ...

خدا کمکم کنه بتونم اون موج منفیه رو خنثی کنم .

زنگ چهارم حسابااااان . خیلی حال کردم باهاش !

حدو داشت درس میداد ! نمی دونم سرم به جایی خورده نمی فهمم چه مرگم شده که جدیدا حسابانو خیلی خوب می فهمم .  

هر چی می گفت یه کم روش فکر کنین تا توضیح بدم مثلا من نگاه می کردم قشنگ تو دلم به این می رسیدم این که تابع حد نداره که !

بعد حلش می کرد و بعد از دو ساعت که صد نفر کلی سوال می پرسیدن ازش واسه بچه ها جا می افتاد که تابعه حد نداره .  نمی دونم چرا اینجوریم ! چیزای ساده و آسونو نمی فهمم و تو کتم نمیره اونوقت یه سری چیزا که بچه ها خیلی سرش گیر می کنن واسم خیلی ساده و مثل آب خوردن میشه !

در کل آدم واندرفولیم .

از راه اونجا هم با ریحانه رفتیم کلاس فیزیک و تو راه داشتیم در مورد کنکور و انتخاب رشته و از اینجور کوفتیا حرف می زدیم .

وقتی فهمید از دادن کنکور فنی منصرف شدم کلی خوش حال شد و گفت همش حس می کردم داری اشتباه بزرگی می کنی خیلی خوش حال شدم منصرف شدی .

من منصرف نشدم . هنوزم دلم اونجا گیره ولی ...

می دونم نمی تونم فنی رو به این آسونیا قبول شم !

من که درساشو نخوندم ، باید کلی وقت رو دروس فنی بذارم .

یه چیزیم این وسط سردم می کنه !

خب من این همه تو ریاضی جون کندم و عذاب کشیدم ...

به همین راحتی ول کنم برم فنی !

ای کاش از اول می رفتم هنرستان ! ای کاش می تونستم ...

ای کاش ...

بی خیال .

فعلا تو همین رشته سگ دو می زنم ببینم میشه حداقل یه پرورش پشکلی چیزی تو چلغوز آباد قبول شم !

سر کلاس فیزیکم کلی حال کردم .

خیلی مدارای دو حلقه رو دوست دارم .

آقای بهرامی شروع کرد فصل جدید ( مغناطیس ) رو درس بده .

داشت می گفت شما هر جا باشین می دونین شمال کجاست جنوب کجاست !

بچه ها گفتن از کجا می دونیم !

- خب از روی قبله شما وقتی وارد یه خونه ی نو هم بشین اولین کاری که می کنین میاین قطب نما رو می ذارین قبله ی اون خونه رو مشخص می کنین .

بیشتر بچه ها یه جوری نگاش کردن گفت مگر این که دیگه نقطه چین .

یه سوالی گفت نوشتیم و گفت خیلی مهمه . ریحانه گفت این چقدر آشناست !

من : آره تو پلوکپیا … فکر کنم همونی بود که توحیدی حذفش کرد .

یه دفعه هر دومون زدیم زیر خنده .

غزاله برگشت گفت درناااااااااااااز راستیییییییییییی عکس و مصاحبه ی بنیامینو دیدی ؟!

من : نههههههههه کییییییی کجاااااا ؟ کدوم مجله ؟!

غزاله :اسمشو نیدونم !

من : وای….. آوردیش با خودت ؟!

غزاله : نه مال سمانه بود اون آورده بود .

من ( با منگی و منگلی تمام ) رو به هانیه : تو هم نیووردی ؟!

هانیه و غزاله و خودم واقعا نزدیک بود کف کلاس ولو شیم .

خودم مونده بودم آخه این چه حرفی بود من گفتم !!!!!!!!!!!!!!!

یه وقتا واقعا حافظه و مخ و عقلم کامل تعطیل می کنه می ره .

از کلاسم که اومد خونه کسی خونه نبود ! مامان اینا رفته بودن خونه ی مامان خانوم .

منم نهایت استفاده رو از نبودشون کردم .

یووووووووهوووووووووو خیلی حال داد .

چند وقتی می شد از این کارا نکرده بودم .

اول که بنیامین گذاشتم و صداشو تا آخر بلند کردم .

خیلی کیف می داد . هی رو تختم بالا پایین می پریدم . یاد بچگیم افتاده بودم .

خیلی بپر بپر رو تختو دوست داشتم . خیلییییییییییی .

هنوزم که خرس گنده شدم دوست دارم .

یه خورده موزیکای دیگه رو هم گذاشتم .

اومدم سراغ فایلای موزیک کامم ! این همه موزیک !!!!!!خیلیاشو شاید حتی یه بارم گوش نداده باشم !

اه همش رپ بود. پاپو خیلییییییییییی بیشتر از رپ دوست دارم .

داشتم می گشتم یهو دیدم اسم یه آهنگی کنکوره ! آوردمش خیلییییییییی باحاله

پسره صدبدتر از من نا امید و متنفر از کنکور و درس .

ولی راست می گه . پیش هر کی می ری میشینی میگن خب از درسا چه خبر ؟ از کنکور چه خبر ؟

خیلی شعر باحالیه .

برای بار صدم سیندرلا رو دیدم .

خیییییییییییییییییلی قشنگه خیلیییییییییییییییییییی …

عاشق سلنا گامز شدم . عشقمه !

فوق العادس فیلمش .

اون دفعه داشتم به معصومه می گفتم از وقتی این فیلم اومده دستم تا می رم خونه می ذارم می بینم … صد بار یعنی قشنگ انگلیسی هاشم حفظ حفظ شدم که چی می گن .

معصومه با کلی تعجب گفت دقییییییییییییییقا !!!!!!!!!!!! منم همین جوریم .

مدام می ذارم صد بار هی از اول نگاه می کنم .

بعد از دیدن این فیلم برای بار هزارم زنگ زدم مامانم گفتم اگه خیلیییییییی زود بیاین خونه ، کی میاین ؟

- ده دقیقه به نه اینا ! چطوووووووور ؟ می خوای چی کار کنی ؟!

+ هیچی دارم از نبودتون فیض می برم .

- چه فیضی ؟!

+ صدای آهنگو نمی شنوین ؟! گذاشتم تا ته بلند کردم دارم می رقصم .

- ( با خنده ) خیلی خب برو فیضتو ببر .

وقتی اومدن دیگه داشتم می مردم از خستگییییی …

خیلی خسته بودم ! تا 6 که بیرون بودم بقیشم رقصیده بودم .

حالا کی حال درس خوندن داره !!!!!! نههههههههههههه

زبانمو برداشتم اومدم رو تختم خوابیدم که یه ذره یه کوچولو بخونم .

گفتم فیزیکم باشه نصف شپ پا میشم می خونم .

کتاب زبانو باز نکرده خوابم برد !

 

 

 

امروز 2 شنبه :

مامانم گفت بیدار شو .

پا شدم دیدم ساعت شیشه ! ایول به خودم . تهشم یعنی !

زبان که می پرسید ! فیزیکم که امتحان داشتیم ! آخه نیست که خیلی فولم ….. واسه همین اصلا هیچی هم نخونده بودم .

تو سرویس تا نشستم اومدم کتاب زبانمو دربیارم بخونم که …

اینجانب گاگول بدون کتاب پاشدم اومدم مدرسه ! کتابای زبانمو بالای تختم جا گذاشتم !

مدرسه که رسیدیم باز درو باز نکرده بودن لامصبا .

همه داشتن قندیل می بستن .

رفتم کتاب سمانه رو گرفتم و لغاتو خوندم … اما واقعا به زور . تو اون سرما نمی تونستم اصلا تمرکز کنم .

گفتم وایییییییییییییییییییییی سردههههههههههههههههههه ……..

سوییشرتمم بالا تو کلاس بود .

فاطمه اومد سوییشرتشو دربیاره نذاشتم . حتی قسمش دادم ولی در آورد . خیلی ناراحت شدم و اصلا اومدم سمت در راهرو ! اونجا باز بهتره یه دیوار جلوی سوزو می گیره .

ابهری که اومد همه گفتن خانوم می ذارین بریم بالا ؟

- نخیر ! صف تشکیل میشه .

خودش رفت تو یه دفعه بهم گفت عامری دخترم بیا وایسا اینجا ، تو بیا تو .  ()

مونده بودم ! گفتم میشه برم از بالا سوییشرتمو بیارم ؟

- زود برو بیار ولی وایسا تو درو فقط روی دبیرا باز می کنی . هیچ دانش آموزی رو راه نمی دی.

خدا رو شکر ! نجات پیدا کردم از اون سرما . تند تند زبان می خوندم .

کلاس شروع شد . به لعیا گفتم میای پیشم بشینی ؟

کتابم نداشتم ! با لعیا با هم خوندیم .

وای من هیچی سامری بلد نبودم !

به فرزانه و فاطمه اینا گفتم نوشتین سامری ؟

فرزانه بهم داد .

دیدم اووووووووو خیلی دیگه خلاصش کرده ! درس دو صفحه ای رو تو دو سه خط خلاصه کرده بود .

گفتم مرسی . خودم نشستم تند تند تو اون مدتی که موسوی وقت داده بود درس بخونیم یه صفحه سامری نوشتم .

موسوی برگه های زبانو داد . شدم نوزده و بیست و پنج .

بعدش گفت بشینین سوال از تو متن هر کدوم از درساتون خواستین به روش ....فلان و بهمان در بیارین.

بعدشم دادیم به موسوی و اونم می داد به یه سری دیگه از بچه ها تا حلش کنن و سوالای یکی دیگه رو هم می داد به ما .

بعد گفت خب سامری بشینین بنویسین .

وای باورم نمی شد امروز نپرسید !!!!!!!!!!!

اگه می پرسید سامریمو افتضاح می گفتم !

تو اون فرصتی هم که داده بود تا سامری بنویسن بچه ها منم فیزیک خوندم یه کم . زنگ تفریحم فیزیک خوندم .

زنگ دوم خانوم توحیدی می خواستن درس بدن و گفتن که خانوم صلواتی زنگ سوم که بیکارین میان ازتون امتحانتونو می گیرن .

تا گفت خانوم صلواتی هممون با هم صلوات فرستادیم .

توحیدی هم زد رو میز به زور داشت جلو خندشو می گرفت گفت دقیقا همین حرکت زشتو اون کلاس ریاضیا هم زنگ پیش انجام دادن !

زنگ سوم که بی کار بودیم . قرار بود امتحانو تک زنگ دوم ( بعد از زنگ نماز ) بگیرن .

البته امتحان یه سوالی .

تو اون فاصله نشستم مسئله های پلوکپی رو حل کنم .

خدای من... هر چی حل می کردم راهو درست می رفتم ولی عددو یه چیز دیگه به دست می آوردم .

داشتم دیوونه می شدم بس که بی دقتی می کردم .

ابهری اومد سر کلاسمون . یه خورده غرغر کرد بعدش یه خورده نصیحت کرد و گفت خیلی کار زشتی می کنین وقتی اسم خانوم صلواتی  رو میارن صلوات می فرستین .  وای به حالتون اگه ایشون بیان سر کلاستون صلوات بفرستین .   

منم بلدم فامیلی تک تک شما رو مسخره کنم و واسه همتونم همین الان آماده دارما ولی زشته این کار درشان و شخصیت ما نیست از این کارا .

هیچی ساعت 12.30 خانوم صلواتی با برگه های امتحانی اومدن سر کلاس .

خیلی دختر مااااااااهی بود .

عزیزم ... همه رو راهنمایی می کرد . فکر کنم خودشم دبیر فیزیک بود !

سوالا گروه  آ و بی بود .

من و فائزه که جلوم بود گروه بی بودیم . صلواتی می گفت سوال گروه بی سختر از گروه آست .

حلش کردم به فائزه گفتم وی آتو چند در آوردی ؟ یه چیزی گفت که مثل من نبود .

وی بیشم مثل من نبود ! گفتم چی کار کردی ؟!

از صلواتی پرسیدم گفت درسته ! راه حلت که درسته !

به فائزه هم گفت راه حلش درسته .

به فائزه گفتم یه دقه برگتو بده ببینم چی کار کردی !

سریع برگه هامونو جا به جا کردیم .

راه فائزه هم درست بود ! خلاف جهت جریان رفته بود ولی علامتاش درست بود !

نمی فهمیدم مشکل کجاست ! دوباره جا به جا کردیم .

مال خودمو چند بار دیگه هم چک کردم .

اعصابم خورد شد گفتم گور باباش اصلا اشتباه باشه .

اومدم به صلواتی بدم گفتم خانوووووووم تو رو خدا عدداشو چک کنین ببینین درسته یا نه !

- چرا اینقدر استرس داری گلم ؟!

+ نمی دونم ! قبل از امتحان هر چی حل می کردم همش عدداشو اشتباه در می آوردم .

- خب تو باید ولعصرو زیاد بخونی می خونی این سوره رو ؟!

+ نه !

- خب بخون خیلی خوبه ، وقتی خیلی استرس پیدا می کنی چشماتو ببند صلوات بفرست آروم میشی .

ای قربوونش ... چه پاک بود ! خیلی باحال بود فامیلشم خیلی به حرفاش می اومد .

بعدشم واسم چک کرد گفت باید درست باشه درست رفتی که ! یه خورده هم راه حل واسه درس خوندم گفت .

وقتی اومدم بیرون از کلاس به فاطمه گفتم وی بی بودی ؟!

- آره . منظورت گروه بیه دیگه ؟!

+ آره همون .

خلاصه این که 2رست در اوردم عددامو . فاطمه می گفت کسی که در همنشینی با من درس بخونه بایدم خوب بده امتحانشو .

دیگه زنگ بود .

ما هم که تو حیاط بودیم .

زنگ خورد .

به مهلا گفتم اگه فاطمه و معصومه رو دیدی میشه ازشون خداحافظی کنی از طرف من ؟

- وااااااااااای مامانم اینا ! باشه اگه دیدمشون خب چرا خودت نمی ری خداحافظی کنی ؟

+ بابا من سرویسیم اگه دیر برسم باید بشینم جلو پیش اون مردک معتاد و تا برسیم حال تهوع بگیرم هی .

-

بعدشم که اومدم خونه . مامان و محمد رفتن دندونپزشکی که دندونای محمدو درست کنن .

منم رفتم کلاس . وقتی رسیدم یه دفعه یه چیزی یادم افتاد . به یه چیزی شک کردم که اون کارو کردم یا نه .

دیگه دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . هی حواسم به اون موضوع بود .

کلاس که تموم شد داشتیم از پله های آموزشگاه می اومدیم پایین که از شیشه ی کنار پله ها دیدم اتوبوس رفت .

نادیا هم همون جا وایساده بود . گفتم ااااااااه اتوبوس رفت !

نادیا : منم واسه تو وایسادم تا بیای اگه رفته بودم الان رسیده بودم بهشا !

من : ای وای ببخشید خب نمی دونستم منتظر من وایسادی !

خلاصه اومدیم بریم سمت ایستگاه اتوبوس نادیا گفت صد و پنجاه تومن داری بهم قرض بدی ؟!

حالا من خودم تو کلاس صد و پنجاه تومن از ریحانه قرض کرده بودم چون هیچی پول خورد نداشتم فقط یه 5 تومنی داشتم !

گفتم نه 5 تومنی دارم !

- اووووووه نه یعنی هیچی هیچی نداری خورد ؟!

اون اتوبوسه که از پنجره دیدیمم هنوز همون جا تو ترافیک گیر کرده بود .

رفتیم سوار شدیم . منم داشتم کیفمو می گشتم ببینم جایی پولی می تونم پیدا کنم یا نه !

نادیا گفت من 50 تومن دارم . بیچاره کیف پولشو جا گذاشته بود !

منم داشتم می گشتم یهو 50 تومن گیر آوردم .

شد صد تومن .

صد تووووووومن .

حالا اون 50 تومن بقیشم گیر نمی اومد که ! هر چی می گشتم نداشتم !

گفتم خب بگیر حالا این 5 تومنی رو بعدا با هم حساب می کنیم .

-  چی چی روووووووو ؟ واسه صد و پنجاه تومن 5 تومن بدم راننده اتوبوسه ؟!

گفت بگردیم ببینیم کف زمین اینجاها نیوفتاده یه پنجاهی .

گفتم صبر کن اینو خوردش می کنم . به این دختره که بغل دستمون بود گفتم 5 تومن خورد دارین ؟ که نداشت .

از چند تا خانوم دیگه هم پرسیدم هیشکی خورد نداشت !

نادیا گفت ولش کن این صد تومنه رو می دم در می رم .

داشتیم سر این بحث می کردیم که چی کار کنیم این 50 تومنو یهو دختر بغل دستیم گفت واسه اون پنجاه تومنه می خوای اینو خورد کنی ؟! و یه سکه پنجاه تومنی داد . هی گفتیم نه خیلی ممنون و گفت 50 تومن حالا مگه چیه پنجاه تومن . نادیا گرفت و گفت بعدا می ندازم صندوق صدقات براتون و تشکر کردیم .

خدا رسوند واسش .

تمام راهو تا برسیم هی آیت الکرسی می خوندم و صلوات که ... نکنه یادم رفته باشه اون کارو انجام بدم و خدا خدا می کردم که ظهر گیج بازی در نیوورده باشم .

ساعت حدودا یه ربع به نه بود که رسیدم خونه دویدم تو اتاقم لباسامو در آوردم محمد اومد در اتاقمو باز کرد گفت سلام درناااااااز ...

- سلام عزیزم . بدو بدو دویدم ...

مامان :  هیییییییی این بچه رو تحویلش بگیر !

من : الان الان ، آخه باید برم یه جایی .

تو خونمون یه جایی باید می رفتم اضطراری بود .

از بس استرس داشتم...

کلی خدا رو شکر کردم که ظهر گند نزدم .

بعدشم کلی داشتم محمد بوسش می کردم . الهی بمیرم براش. دو تا دندونش عصب کشی کرده این بچه !!!

بعدشم پرش کرده .

به مامانم گفتم وای خیلی گریه کرد ؟!

مامان : بچه مظلوووووووم مظلووووووم هیچی نمی گفت وقتی آمپولو زد تو دهنش من چشمامو گرفتم اما هیچی نگفت . فقط وسط عصب کشی یه خورده گفت آییییی آییییییی ...

محمد هی می گفت بله من شجاعم خیلی درد داشت ولی من تحمل کردم .

منم می گفتم آفرییییین باریکلا .

مامان : دکتره خیلی خشک ، خیلی خشن بود ! انگار عصا قورت داده بود . فقط دم آخر که می خواستیم بیایم بیرون محمد به زور حرف زد به دکتره گفت خیلی ممنون که دندونمو خوب کردین .

دکتره هم دولا شد برگشت گفت منم هم از شما خیلی ممنونم که اینقدر خوب با من همکاری کردین .

همون موقع بابام اومد ! شلوارم اینا رو عوض نکرده بودم .

بابا : بیرون بودی ؟!

- بله !

+ کجا بودی ؟!

- کلاس بودم دیگه !!!!!

+ آهان .

 

وای نه امتحان حسابان داریم فردا ... هنوز که هیچی نخوندم دارم می میرم به زور خاطره ی امروز نوشتم .

نصف شب پا می شم طوری نیس .

 شب بخیر که من مردم از خستگی .

 

 

امروز سه شنبه :

صبح بیدار نشدم ... خیلی خوابم می اومد .

وای خدای من چه بارونی می اومد امروز ! چه روزی بود ....

ده اسفند ... واااااااااای روز عشق ... حالا می گم .

مخشای حسابان ننوشته بودم نخونده بودم ...

گام به گاممو با دفتر ح�%



| *| نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 و ساعت 12:0 توسط درناز |